بایگانیِ مارس 2010
عدالتی در کار نبوده، نیست و نخواهد بود!؟
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در مقالات در مارس 31, 2010
شش ماه پس از سنگسار دعا، که با پخش فیلم سنگسار، واکنش گسترده ای در سطح محلی و بین المللی ایجاد کرد، سعیده، دختر 14 ساله سیستانی، به دلیل داشتن رابطه عاشقانه، به دست پدر و دوستان پدر، در ارتفاعات اطراف زاهدان سنگسار شد. تاکنون هیچ خبری مبنی بر مجازات پدر و مردان دست اندرکار سنگسار و قتل سعیده، منتشر نشده است. اینقدر می توانیم مطمئن باشیم که طبق ماده 220 قانون مجازات اسلامی، پدر در شدیدترین حالت ممکن به پرداخت دیه به سایر بازماندگان (تازه اگر رضایت ندهند) و چند سال حبس محکوم خواهد شد. باقی نیز احتمالا با رضایت خانواده آزاد شده یا می شوند.
قصد این نوشته، این نیست که اعتراض کنم چرا قاتلان سعیده، مانند قاتلان دعا، اعدام نشده اند. قطعا من هم مثل سایر معتقدین به حقوق بشر، با اعدام مخالفم اما این به معنای مخالفت من با مجازات مجرمان نیست. عدالت و برقراری عدالت، نقطه مرکزی حقوق بشر است زیرا در صورت تحقق عدالت است که می توانیم بگوییم حقوق بشر، تضمین شده است. وقتی خبر به مجازات رسیدن قاتلان دعا را، که دیگر تبدیل به یک موضوع فراموش شده در ذهنم شده بود خواندم، بلافاصله، موضوع سعیده، و بی مجازات ماندن قاتلان او برایم زنده شد. بعد فکر کردم خب که چه؟ اعدام کنندگان عاطفه سهاله و سنگسار کنندگان جعفر کیانی نیز همه، مصون از مجازات باقی مانده اند. عقب تر که برویم، اعدام کنندگان هزاران زندانی سیاسی در تابستان 67، عاملان قتلهای زنجیره ای و ترورهای خارج از کشور، جلوتر که بیاییم، قاتلان زیبا کاظمی، زهرا بنی یعقوب، و قاتلان ندا آقاسلطان، سهراب اعرابی، محسن روح الامینی، بهزاد مهاجر، اشکان سهرابی، ترانه موسوی و صدها معترض، همه، تا همین امروز، مصون و بری از هر نوع سئوال و جواب، محاکمه و مجازات باقی مانده اند. و روحیه عمومی جامعه چیست؟ بیشتر آدمها، حتی خانواده قربانیان قتلهایی که می توان به آنها گفت «قتلهای دولتی» (1)، اعتقاد دارند هیچ وقت شکایت آنها به نتیجه ای نخواهد رسید، مجرمان و ناقضان حقوق بشر، پاسخگو و مسئول اعمالشان شناخته نخواهند شد و در یک کلام، عدالتی در کار نبوده، نیست و نخواهد بود!
در واقع به نظر می رسد جامعه ایرانی، آنچنان دچار انباشتگی فقدان عدالت (انباشت بی عدالتی) است (2) که هرگونه حرکتی برای دادخواهی، با ناامیدی و بدبینی عمومی همراه خواهد شد. یعنی جامعه به عوض اینکه «خواست عدالت» را به عنوان یک خواست محوری، مدام طرح کند و بر آن، تا حصول نتیجه، پافشاری کند، برعکس، معدود کسانی را که به دنبال عدالت اند، با عبارت «آخرش که چی؟ به هیچ جا نمی رسی!»، منفعل و کند می کند و در واقع، روند «فراموشی» که عاملان قتلهای دولتی، خواهان و منتفع آنند را تسریع می کند.
خواست عدالت در ایران، حداقل از زمان طرح خواسته های اتقلاب مشروطه که تاسیس عدالتخانه یکی از محوری ترین آنها بود، تاریخ دارد. اما «مصونیت» عاملان و آمران نقض حقوق مردم، تاریخ بسیار بلندتری دارد؛ به بلندای تاریخ دیکتاتوری و «همه برابرند، بعضی ها برابرترند!» و به طول تاریخ «از ما بهتران». این تاریخ طولانی سرشار از ظلم بی جواب، آثار عمیق خود را در فرهنگ ایرانی بر جای گذاشته است. جامعه ایران، ظرفیت و قابلیت فراوانی برای فراموش کردن فجایع دارد و شاید این، برای زنده ماندن و بقای ایرانیان، و به عبارت دیگر، پریشان نشدن روان جمعی شان لازم بوده است اما در عین حال، این تمایل شدید به فراموشی، باعث شده که حاکمان هیچگاه هراسی از افزایش فشار اجتماعی برای رسیدن حق به حقدار یا پاسخگویی عاملان فجایع نداشته اند. در واقع به نظر می رسد که در تجربه فجایع انسانی، ذهن ایرانی، به سرعت هر چه تمام تر، «خاطره» را دور می ریزد و به فراموشی می سپارد به عوض اینکه به قول ….، خاطره را به تاریخ بدل کند و تاریخ را تبدیل به ابزار پرسشگری حاکمان. در تجربه اردوگاههای مرگ در زمان آلمان نازی، نامه ها و خاطرات روزانه قربانیان، بعدها به سرعت، ابزار مستند سازی و ساختن تاریخ نقض خشونت بار حقوق یهودیان، کولی ها، کمونیست ها و همجنسگرایان شد و آن مستندات، مبنایی شد برای محاکمه و مجازات افرادی که هزاران غیرنظامی را از خانه های خود ربودند، به اردوگاههای مرگ بردند و در کوره های آدمسوزی به قتل رساندند. بنابراین، جامعه توانست با دو روند هم زمان، یعنی تبدیل کردن «خاطره» به «تاریخ» و به نتیجه رساندن دادخواهی و اجرای عدالت، با «حقیقت» مواجه شود، بی آن که «روان پریش» شود. اما در ایران، ما همواره با انبوهی از خاطرات تلخ مواجه ایم که چون نه تاریخ می شوند و نه به اجرای عدالت می انجامند، تنها فراموش می شوند. و در این فراموشی، ما دوباره و صدباره، همان خاطرات را تکرار می کنیم: همان فجایع را، همان خشونت ها را و همان قتلها را؛ گیرم گاهی بازیگران صحنه، جا عوض می کنند. عوامل رژیم شاه، زندانیان را شکنجه می کنند و به قتل می رسانند، انقلابیون، بی آن که بگذارند جامعه، با «حقیقت» مواجه شود، پشت درهای بسته، یا پس از دادگاههای برق آسا، آنها را «اعدام انقلابی» می کنند و بعد، خود، مخالفان سیاسی را شکنجه می کنند و به قتل می رسانند. بعد، دور تازه ای فرا می رسد، بسیاری از انقلابیون، تبدیل به مخالف سیاسی می شوند، با زندان و شکنجه و حتی قتل روبه رو می شوند و باز، این جامعه است که کابوس، پشت کابوس را پشت سر می گذارد، بی هیچ خواست و هیچ انتظار و حتی هیچ توقعی برای اجرای عدالت.
در میان این «فراموشی و خاموشی» اما همیشه، تک ستاره هایی بوده اند که شعله دادخواهی را روشن نگه داشته اند؛ مادران خاوران و مادران عزادار، از مهمترین گروههای اجتماعی هستند که خلاف جریان عمومی جامعه ایران شنا کرده اند اما جامعه با فراموش کردن خاطره ها و با فقدان خواست عدالت، آنها را نیز به انفعال یا ترس کشانده است. بسیاری از مادران شهدای وقایع پس از انتخابات، حتی می ترسند زبان به سخن بگشایند و بگویند که بر آنها، بر جنازه فرزندانشان و بر شبهایشان چه رفته است، وقتی مجبور شدند بی سر و صدا و در سکوت، با مرگ عزیزشان مواجه شوند. آنها می ترسند، چون جامعه، چون فرهنگ عمومی جا افتاده میان مردم، نه تنها از آنها در بلند کردن صدایشان حمایت نمی کند بلکه آنها را به ترس بیشتر، ناامیدی بیشتر و انفعال و سکوت بیشتر فرا می خواند؛ «مبادا عزیز دیگری را نیز از تو بگیرند…»
چیزی به یک سالگی جنبش سبز نمانده است و در همه این یک سال پر فراز و فرود، بسیاری، قربانیان «قتلهای دولتی» شدند. این فهرست اسامی، «آدمها» هستند، هر کدامشان چهره ای دارند، خانواده ای، تاریخی، و عکسهایی در آلبومهای خانوادگی. اما می ترسم، همانطور که شکایت خانواده ها دارد در مجتمع بعثت تهران، یا در در دادگاه نظامی خیابان معلم خاک می خورد، در حافظه تاریخی ما ایرانیان، همه ماهایی که می توانستیم یکی از کشته شدگان، یکی از مفقودشده ها و یکی از اعدام شدگان باشیم، فراموش شوند.
سنگسار کنندگان دعا، مجازات می شوند، سنگسار کنندگان سعیده…تا اطلاع ثانوی، شاید تا همیشه، هیچ خبری نیست. جودیت باتلر راست می گوید: انگار بعضی از جانها، قابل عزاداری اند و بعضی دیگر نه.
آیا می شود که یک روز، این چرخه تاریخی خشونت، بی عدالتی، فراموشی و باز هم خشونت، بی عدالتی و فراموشی، قطع شود؟ آیا ما ایرانیان، برای مواجهه با حقیقت آماده ایم؟
پانوشت ها
1. قتلهای دولتی یا با استفاده ابزاری از قوانینی که خلاف حقوق بشرند، و به دست کارگزاران دولتی انجام می شود و یا با استفاده از مصونیت قضایی که کارگزاران دولتی برای انجام اعمال خلاف حقوق بشر دارند. در هر دو صورت، وجه مشترک همه این قتلها این است که با معیارهای مورد توافق جامعه بشری امروز (حقوق بشر)، محروم کردن انسانها از حق حیات به دست عوامل حکومتی به شمار می رود. به این معنا، من نه تنها قتلهای سیاسی، که سنگسار و اعدام را نیز قتل دولتی می دانم.
2. بر این واقفم که عدم یا فقدان هر چیزی نمی تواند «انباشته» باشد و این عبارت، از نظر منطقی غلط است، درست به همان اندازه و به همان شکل که «سکوت، سرشار از ناگفته هاست»!
یادمون رفته که ندا کشته شده و مهمترین هدف اینه که قاتل ندا به پای میز محاکمه کشیده بشه.
هر شب قبل از خواب به یاد آوریم که امروز یک نفر از ما را اعدام کرده اند
بازتعریف خویشتن خویش…
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در مصاحبه ها در مارس 23, 2010
گفت و گوی نشریه «شهروند» با من، اینگونه آغاز می شود؛ متن کامل گفت و گو را می توانید اینجا پیدا کنید:
http://fa.shahrvand.com/2008-07-14-20-49-09/2008-07-14-20-50-43/8649-2010-03-11-17-46-20
برآمد جنبشی زنانه: مهمترین رویداد سال 88
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در مصاحبه ها در مارس 22, 2010
از مصاحبه من با دویچه وله
به عبارت دیگر
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در مصاحبه ها در مارس 22, 2010
بعد از چند ماه به تاخیر افتادن ضبط و پخش، به دلیل اینکه نمی توانستیم مکان و تاریخ مصاحبه را هماهنگ کنیم، بالاخره مصاحبه عنایت فانی با من، درست زمانی که به شدت درگیر ماجراهای جایزه «شجاعت زنان» بودم، پخش شد. این مصاحبه را دوست دارم، برای اینکه بعد از پخش آن، از خیلی از کسانی که مدتها بود خبری ازشان نداشتم، ای میل گرفتم و در واقع، مناسبتی شد برای اینکه دیدارهای مجازی، تازه شود. یکی از بهترینشان، پیامی بود که از دوستی گرفتم که پس از من، به سلول شماره 13 بند 209 رفته بود و شعری را که روی دیوار نوشته بودم، خوانده بود: «من اینجا بس دلم تنگ است/ و هر سازی که می بینم بد آهنگ است/ بیا ره توشه برداریم/ قدم در راه بی برگشت بگذاریم/ ببینیم آسمان در هر کجا آیا همین رنگ است؟!…»
اینجا می توانید متن مصاحبه را بخوانید:
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/03/100309_u01-hardtalk-shadisadr.shtml
اینجاها هم می توانید مصاحبه نیم ساعته را که سه قسمت شده، ببینید:
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
عید اول!
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در روزانه ها در مارس 21, 2010
فیلتر شد!
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در روزانه ها در مارس 11, 2010
همین الان خبر رسید که این وبلاگ دیروز فیلتر شده است. مبارک باشه!
و من یاد اولین باری می افتم که سایت زنان ایران، که آن موقع تنها سایت زنان بود که در داخل ایران ایجاد شده بود، در اولین موج فیلترینگ، فیلتر شد (اردیبهشت 82)، یاد بارها و بارهایی می افتم که بعد از آن، «زنان ایران» و «میدان زنان»، دو سایتی که من هم در ایجادشان نقش داشتم فیلتر شدند. حس دردش، هیچ بار کهنه نمی شود و هیچ گاه عادی نمی شود.
درست مثل در حجاب رفتن اجباری است. به این معنا، من با بخشی از «جمهوری حجاب» موافقم که می گوید:
جای خالی شیوا
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در اخبار در مارس 9, 2010
فردای شبی که برندگان جایزه بین المللی شجاعت زنان را اعلام کردند و اسم من هم جزو ده زن شجاع سال 2010 اعلام شد، روز غم انگیزی بود: خبر بازداشت جعفر پناهی، دوستان، همکاران و خانواده اش منتشر شد، خبر صدور حکم اعدام برای محمد امین ولیان پخش شد و مثل بسیاری از روزهای دیگر یاد شیوا و بقیه زنان و مردان دربند بودم. با خودم فکر کردم: خب که چی؟ بلند می شوی و می روی و جایزه ای می گیری و لبخندی و عکس یادگاری و سخنرانی حتی شدیداللحنی درباره وضعیت وخیم حقوق بشر در ایران و بی فایده بودن اقدامات کشورهایی که خود را طرفداری حقوق بشر می دانند در متوقف کردن نقض حقوق بشر در ایران. همه دست می زنند و با سر تایید می کنند و همین و دیگر هیچ! فکر کردم باید کار دیگری بکنم که شاید کمی، فقط کمی بتواند حضار را و رسانه ها را تحت تاثیر قرار دهد. این بود که تصمیم گرفتم جایزه را به شیوا نظرآهاری تقدیم کنم و در عین حال به واشنگتن برای شرکت در مراسم نروم تا همه، جای خالی شیوا را در آن تصویرهای رسمی، در آن ژست ها لبخندها و در آن دست دادن ها و آمدن و رفتن ها ببینند.
پس از چند روز رد و بدل کردن ای میلهای بی پایان، بالاخره امروز متوجه شدم وزارت خارجه آمریکا نپذیرفته است پیام ویدئویی مرا که در آن اعلام می کنم جایزه خود را به شیوا نظرآهاری تقدیم می کنم و برای اینکه جای خالی او را همه جهانیان ببینند، برای شرکت در مراسم به واشنگتن نخواهم آمد، در مراسم فردا پخش کند. آنها حتی نپذیرفتند متن پیام را قرائت کنند. از من می پرسید چرا، می توانم چندین تحلیل بیاورم هرچند هیچ یک دلیل واقعی نیست اما فقط می گویم درست به خاطر همان جای خالی در تصویری که قرار بود بی عیب و نقص باشد!
شب خوش خانم کلینتون! فردا فقط 9 برنده خواهید داشت و فعالان حقوق بشر ایرانی حق خواهند داشت بپرسند: شما که حتی به یادی از شیوا نظرآهاری فرصت ابراز نمی دهید، مبادا خدشه ای باشد روی بوم رنگ و روغنی که برپا کرده اید، چگونه می توانید انتظار داشته باشید باور کنیم که نقض حقوق بشر در ایران، مساله ای واقعا جدی برای شماست؟ حداقل در این یک مورد که آب به آسیاب کیهان و آنهایی ریخته اید که با نوکر آمریکا خواندن فعالان جامعه مدنی، سعی در خاموش کردنشان دارند.
این، پیام ویدئویی است که قرار بود پخش شود:
این هم متن فارسی پیام:
«بسیار مفتخرم که به عنوان یکی از ده برنده جایزه سالانه شجاعت زنان برگزیده شده ام که بار دیگر فرصتی است برای به رسمیت شناخته شدن فعالیتها و مقاومتهای زنان ایرانی در عرصه جهانی و همینطور، مریی شدن تقض گسترده و سیستماتیک حقوق بشر در ایران، به خصوص، سرکوب وسیع فعالان جامعه مدنی، بعد از انتخابات ریاست جمهوری 88.
این جایزه، همانگونه که از نامش پیداست، هر سال، به زنانی در سراسر جهان داده می شود که شجاعت استثنایی در دفاع از حقوق زنان، عدالت اجتماعی و حقوق بشر از خود نشان داده اند. درست به همین دلیل، من مایلم جایزه خود را به شیوا نظرآهاری، دختر جوانی که به دلیل دفاع از حقوق زنان و حقوق بشر، هم اکنون در ایران زندانی است، تقدیم کنم زیرا فکر می کنم شجاعت اوست که استثنایی و در خور تحسین است. شیوا، که در تمام دوران جوانی اش، یعنی از5 سال پیش به این طرف، با ایجاد کمیته گزارشگران حقوق بشر، که یک گروه دانشجویی است که گزارشهای معتبری از نقض حقوق بشر در ایران منتشر می کند، و نیز با شرکت فعالانه در فعالیتهای جنبش زنان، دقیقه ای از مبارزه برای آزادی و دموکراسی دست برنداشته بود، چند روز پس از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت شد و ماهها در سلول انفرادی و تحت فشار بازجویی های سنگین قرار داشت. شیوا که پس از 100 روز حبس در بخش امنیتی زندان اوین، با تودیع 200 میلیون تومان (200 هزاردلار) وثیقه آزاد شده بود، تنها توانیت سه ماه را در کنار خانواده و دوستان خود به سر برد. شیوا که به محض خروج از زندان فعالیتهای خود را از سر گرفته بود، مجددا در 29 آذر 88، در پی بازداشت گسترده اعضای کمیته گزارشگران حقوق بشر، دستگیر شد. از آن زمان تاکنون، مقامات امنیتی، شیوا را تحت فشارهای شدید قرار داده اند تا وادارش کنند اتهام محاربه را که مجازات مرگ دارد بپذیرد. آنها برای مدتی شیوا را در سلول بسیار کوچکی که مانند قفس بوده و او حتی نمی توانسته دست و پای خود را تکان دهد نگه داشته بودند. شیوا، تاکنون حاضر نشده بپذیرد فعالیتهای مسالمت جویانه و حقوق بشری اش، جنبه تروریستی داشته است و به همین دلیل، همچنان تحت شدیدترین فشارها قرار دارد. شیوا، یکی از شجاع ترین زنان جهان، کسی که جسورانه از حقوق زندانیان سیاسی دفاع می کرد، هم اکنون در گوشه یک سلول، محروم از داشتن حتی یک خودکار و کاغذ، یا ملاقات با وکیل و یا حتی رفتن به دستشویی بدون چشم بند و بدون اجازه زندانبان است.
راستش از آنجایی که جمهوری اسلامی که همه فعالان حقوق بشر و مبارزان مدنی را، جاسوسان و عروسکهای کشورهای غربی به خصوص آمریکا می خواند، ساعتها با خود کلنجار رفتم که آیا بهتر نیست به جای تقدیم این جایزه به شیوا، که ممکن است فشار بازجویان و مقامات قضایی را بر او افزایش دهد، جایزه را به تمامی زنان دربند تقدیم کنم؟ اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که دولت ایران، همانطور که پس از انتشار اسامی برندگان امسال، این جایزه را جایزه نوکری من برای آمریکا خوانده بود، حتی بدون تقدیم این جایزه به شیوا نیز چنین اتهامی را به او وارد خواهد کرد.
بنابراین، من به واشنگتن، برای شرکت در مراسم اهدای جایزه نخواهم آمد تا جای خالی شیوا، در آن مراسم و تمام جلسه ها و کنفرانس های رسمی پس از آن به چشم بیاید. تا همه جهانیان ببینند و بدانند آنچه بر شیوا و بر سایر مدافعان حقوق بشر، فعالان جنبش زنان و روزنامه نگاران دربند می رود. شاید که این، آبی باشد در خوابگه مورچگان!»
این هم اطلاعیه مطبوعاتی شبکه زنان تحت قوانین مسلمانان درباره همین قضیه:
http://www.wluml.org/node/6042
پی نوشت:
گزارش خبری و تلویزیونی بی بی سی از مراسم جایزه، سخنرانی هیلاری کلینتون و نرفتن من:
http://www.bbc.co.uk/persian/world/2010/03/100311_l13_awards_bravery_women_vid.shtml
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/03/100309_u01-shadi-washington.shtml
بیش باد!
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در روزانه ها در مارس 7, 2010
امروز، 8 مارس مان است، روز جهانی مان. پس از 8 ماه که جنبش زنان به آن میزان که انتظار می رفت فعال نبوده، به نظر می رسد که دوباره، فعالان جنبش زنان در جستجوی فضای تنفسی تازه هستند. وب سایتی که برای مریی کردن صداهای مختلف در اعتراض به لایحه حمایت خانواده راه افتاده، به گمانم یکی از مهمترین فضاهای تنفسی است. برای من وب سایت «تا قانون خانواده برابر» و نیز بیانیه 2200 امضایی اعتراض به لایحه خانواده، شبیه اولین نفسهای آدمی است که سرش را مدتها زیر آب نگه داشته اند، آنقدر که خطر مرگش جدی بوده است. دیده اید وقتی به هزار زور و تقلا، سرش را از آب بیرون می کند، نفسهای اول چقدر کوتاه و بریده بریده اما در عین حال، چقدر حیاتی است؟
به نظر می رسد حداقل این بخش از فعالان جنبش زنان در داخل ایران، به سنت مبارزاتی جنبش زنان در ده سال اخیر که من اسمش را می گذارم «سیاست پرهیزی» برگشته اند: تمرکز بر مطالبات خاص زنان و پرهیز از هر نوع پیوندی با خواسته های دموکراتیک، حقوق شهروندی و مطالبات سیاسی. این استراتژی، استقلال جنبش زنان را به عنوان یک جنبش کوچک حفظ می کند، هزینه های آن را پایین می آورد (برخلاف اینکه هرگونه برقراری پیوند میان جنبش زنان و جنبش های دیگر اجتماعی و همینطور جنبش سبز، می تواند هزینه های بیشتری بر جنبش تحمیل کند)، اما در عین حال، جنبش زنان را مجرد از جنبش بزرگ عمومی قرار می دهد، امکان یارگیری از نیروهای آن جنبش را که خواسته ها و تجربه 8 ماهه خود را در پیوند با خواسته های جنبش زنان نمی بینند، از میان می برد و فعالان جنبش زنان را در میانه جنبش سبز، همچنان «فرد»، «یکی از بیشمار» و فاقد پیشینه، پشتوانه و قدرت ناشی از عضویت در جنبش زنان، باقی می گذارد. به این معنا، استراتژی که در وب سایت «تا قانون خانواده برابر» و فعالیتهای حول آن اتخاذ شده، فوایدی دارد و معاییی که ارزیابی اینکه آیا فواید آن به معایبش می چربد، هنوز زود است.
برای من اما، خارج از تحلیلهای عقلانی، دیدن این وب سایت شبیه رویش جوانه ها در بهار بود که نوید زندگی دوباره می داد. (امیدوارم علیرغم کلیشه ای بودن، این جمله بتواند حس واقعی ام را منتقل کند!) همینطور، وقتی دیدم سارا دوباره از فرشته های آرواره آهنین می نویسد و فخرالسادات محتشمی پور نسبت به موضوعی غیر از حقوق زندانیان سیاسی واکنش نشان می دهد؛ بهار دیگری برای جنبش زنان در راه است؟ بیش باد!
سایر مطالب در همین زمینه:
یادتان هست؟!
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در روزانه ها در مارس 7, 2010
دارم از فستیوال فیلم زنان (.Women Inc) برمی گردم که از 1 تا 6 مارس در آمستردام برگزار شد: یک بار دیگر، فیلم «زنان در کفن» را با مخاطبانی متفاوت دیدم. فضای جشنواره، جشن زنان بود به تمام معنی کلمه. همه زنان فعال هلندی آنجا بودند، دیروز که روز آخر بود همه بلیتها فروخته شده بود و صفهای درازی برای ورود به سالنهای نمایش تشکیل می شد. در عین حال، جشنواره مکانی بود برای اینکه این زنان که همدیگر را از سالهای طولانی مبارزه می شناختند، همدیگر را ببینند، سلام و علیکی بکنند و یا با جدیدترها آشنا شوند. بین 3 تا 4 هزار زن از کشور 16 میلیونی هلند آمده بودند و می توانستی حدس بزنی از همه گروههای زنان و گرایشهای مختلف، آنجا هستند. تعداد زیادی اکتیویست و دانشگاهی در آنجا بودند که برعکس خیلی از دانشگاهی های ما، نه از بالا به جنبش فمینیستی نگاه می کردند و نه فاصله می گرفتند، مبادا دامنشان آلوده شود؛ به واقع، بخشی از جنبش زنان بودند. در عین حال، موضوع «روسری» و موضوع قدرت گرفتن راستهای افراطی در هلند که یکی از برنامه هایشان وضع مالیات برای استفاده از روسری در مکانهای عمومی است، یکی از موضوعات اصلی بحثها بود. من فقط یک بعد از ظهر در جشنواره بودم اما همان چند ساعت هم کافی بود تا حسرت فضاهای عمومی شاد، آزاد و خلاقی را که از ما زنان ایرانی، سالهاست که دریغ شده را بخورم و باز، یک سال دیگر هم، 8 مارس برایم نه روزی برای جشن گرفتن، که روزی برای بیشتر به یادآوردن همه حقوق نداشته باشد. بیخود نیست که تا یادم می آید، در هر سخنرانی و برنامه ای که به مناسبت 8 مارس شرکت داشته ام، همیشه یادم می رفته تبریک بگویم. تمام بحثهای مربوط به لزوم مثبت دیدن، شاد ماندن، تفریح داشتن و…را که بحثهای مهمی بین فمینیستها هم هست می دانم اما دست خودم نیست که 8 مارس، خاطره سرکوب و ممنوعیت و بسته شدن و زندان و کتک خوردن در خیابان است: پارک لاله را یادتان هست (8 مارس 82)، پارک دانشجو را یادتان هست؟ (8 مارس 84)، بهارستان را یادتان هست؟ (8 مارس 85) و…چرا راه دور برویم: همین پارسال را یادتان هست که حتی برگزاری مراسمی را در سالن دربسته ازمان دریغ کردند؛ برنامه «زنان اکنون» را می گویم!
لینک برنامه های من در فستیوال:
بچه را به نامش بخوانیم!
نوشتهشده به وسیلهٔ bibimonavvar در مقالات در مارس 5, 2010
روزی که ظهر آن دستگیر شدم، روز نمازجمعه ای بود که قرار بود هاشمی رفسنجانی اقامه کند. پیش از آن که از خانه بیرون بروم، چند تا پارچه سبز که به قد و قواره مچ بند بریده شده بود انداختم توی کیفم به قصد اینکه اگر اوضاع مساعد بود، خودم ببندم و به دوستانم بدهم که شاید یادشان می رفت با خود نماد سبزی بیاورند. دستگیری من، پیش از رسیدن به محل نماز جمعه، باعث شد هیچگاه از آن مچ بندها استفاده نشود؛ بعدها هم که شد مدرک جرم و ضمیمه پرونده! در آن روز صبح که داشتم مچ بندها را داخل کیفم می گذاشتم، حتی از خود نپرسیدم چرا؟ از نظر من استفاده از نمادهای سبز در آن زمان و در آن بستر سیاسی، بدیهی بود. حدود سه ماه بعد، وقتی داشتم به لباسم برای مراسم دریافت جایزه لخ والسا فکر می کردم، حتی از خود نپرسیدم که آیا نماد سبزی با خود داشته باشم، یا نه. جواب، از پیش، منفی بود. بلافاصله پس از منتشر شدن عکسهای مراسم جایزه، یکی از عزیزترین دوستانم برایم نوشت: شادی! می مردی یه چیز سبز به خودت آویزون می کردی؟!
در آن زمان پاسخ مفصلی برایش نوشتم که بیش از هر چیز ناظر بود بر نشان دادن یک مناقشه جاری در خارج از ایران و پرهیزی که برای ورود در آن مناقشه داشتم، اما در عین حال به خوبی نشان می داد که در این مناقشه، علیرغم آنچه وانمود می کنم، بی طرف نمانده ام. اما این سئوال می توانست مچ مرا بگیرد که چطور، در روز نمازجمعه، مچ بند سبز را به آسانی همراه خود کردی؟ سئوالی که اگر چه کسی از من نپرسید، اما خود، بارها و بارها مچ خودم را با آن گرفتم.
در واقع، درست از زمانی که استفاده از نمادهای سبز رنگ در رفتار جمعی و نیز پس از آن، استفاده از اصطلاح جنبش سبز و اصطلاحات مشتق از آن مانند «سبزها» آغاز شد، مناقشه ای نیز بر سر این رنگ و این نماد شکل گرفت و به سرعت، مریی شد. محل اصلی این مناقشه، خارج از ایران بود؛ جایی که آدمها نیازی به استفاده از رنگ سبز نداشتند تا در خیابان به یکدیگر نشان دهند که باهمند. برخی از نیروهای سیاسی در خارج از ایران، به سرعت با رنگ سبز، هویت یابی کردند. سبزهای خارج از کشور، گروههای وسیع و گاه به ظاهر متناقضی را شامل می شدند: از اصلاح طلبان و روشنفکران دینی تا اکثریتی ها و توده ای های سابق، از دانشگاهیان سابقا چپ، تا نسل جوانی که برخی از آنها در خارج از ایران به دنیا آمده بودند و یا عمده دوران کودکی و نوجوانی خود را در خارج به سر برده و در وقایع پس از انتخابات، مانند همنسلانشان در ایران، یک شبه سیاسی شده بودند. در عین حال، آدمهای معمولی که هرگز فعالیت سیاسی نداشتند یا فعالان سیاسی سابقی که از احزاب مختلف اپوزیسیون بریده بودند و بدون حزب و تشکل، سرگردان بودند، به سرعت حول محور رنگ سبز، با تکرار همان شعارهایی که در همان روز، در ایران داده می شد، هویت یابی کردند. روند هویت یابی سبزها در خارج از ایران، مثل هر نوع هویت یابی دیگری، با مرزکشیدن بین «خود» و «دیگری» همراه بود. اما مناقشه از آنجایی شروع شد و بالا گرفت که این تعیین مرزها، در موارد بسیاری با حذف «دیگری» همراه شد. به عبارت دیگر، در حالی که به یک معنا، جنبش سبز، طغیانی علیه خودی و غیر خودی کردن شهروندان و نیز دشمن پنداری دیگری بود، سبزهای آن سوی مرزها به سرعت، دیگریها را از صف خود جدا کردند و با پرچم، با گفتار، با نوشتار، با شعار، و حتی با دعوا و درگیری، شروع به مرزکشی کردند. منازعات شدید بر سر پرچم از همان زمان آغاز شد، اول، در درون صف تظاهراتها مرز کشی شد، بعد غیر سبزها اجازه نیافتند شعار و پرچم خود را هوا کنند، بعد تظاهراتها جدا شد و در یک شهر، به فاصله یک ساعت، سه تظاهرات برگزار شد با یک موضوع واحد و سه پرچم مختلف! از حق نگذریم، سنت سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور که بر مبنای پیشینه هایی پر از انشعاب، مناقشه و فرهنگ عدم ائتلاف شکل گرفته بود هم در این سوی داستان، هیزم این آتش بود. این منازعات دلیل عمده ای بود که نقش بی نظیری را که فعالان سیاسی خارج از کشور در یک ماه اول پس از انتخابات در گسترش صدای جنبش، رویت پذیر شدن آن در عرصه بین المللی و جذب حمایتهای جهانی بازی کردند که برای نخستین بار، باعث شده بود فاصله های جغرافیایی معنایی نداشته باشد و مانند زمین فوتبال، هر کسی، صرفنظر از اینکه در ایران یا در خارج از ایران است، نقش درست خود را ایفا کند، به سادگی و به زودی از دست برود. از سویی بسیاری از جوانان یا آدمهای عادی، سرخورده از این منازعات و متاثر از فروکش کردن موج تظاهرات خیابانی در ایران، رفته رفته از جنبش کنار کشیدند، دعواها و مرزکشی های بین سبزها و غیرسبزها که با تقسیم کامل اراضی به پایان رسید، دعواهای داخلی میان سبزها شروع شد: سکولار و مذهبی، خارج و داخل، نزدیک به موسوی و غیرنزدیک به موسوی و…و طبیعتا مرزکشی های تازه، و باریک شدن و باریک شدن تعریف خودی و کوچک شدن گستره اراضی! منازعات میان اپوزیسیون خارج از کشور بر سر رنگ سبز، مفهوم سبز بودن، هویت یابی با جنبش سبز و…وقتی روی خطرناک خود را نشان داد که گفتارهای هژمونیک، تحت عنوان گفتارهای سبز، بر جنبش سایه انداخت. برخی از فعالان سیاسی مذهبی، با استناد به گفته ها و نوشته های موسوی و یا کروبی، بی آن که شعارهای مربوط به جدایی دین از دولت را که در خیابانها داده می شد به حساب بیاورند، سعی در تحمیل تعریفی واحد بر کل جنبش داشتند. از سوی دیگر نیز، گروهی که در روند مرزکشی ها، بیرون از مرزهای جنبش سبز ایستاده بودند، یا به بیرون از مرزها رانده شده بودند، با نادیده گرفتن شعارهای «رای من کجاست؟»، تنها آن بخش از شعارهایی را که بعدها به عنوان شعارهای ساختارشکنانه معروف شد، هدف، هویت و ماهیت جنبش تفسیر می کردند. هر دوی این تفاسیر، تفسیر به رای بود و گزینشی و هژمونیک. فرقش این بود که دسته اول، با نماد سبز، و با نام جنبش سبز، تفسیر به رای های خود را، از موضع قدرت ارائه می کردند و دسته دوم خود را با غیر سبز بودن، به نوعی حاشیه ای و بی قدرت، پیش می رفتند. گاهی به نظر می رسید مساله اصلی این نیست که «ولایت فقیه»، به معنای نهادی که «مردم» و «خواست مردم» را به نفع خود تفسیر می کند، باید مورد نقد قرار گیرد، زیرا هر یک از ما، به مثابه یک ولایت فقیه، تفسیر من درآوردی خود را از «مردم» تعمیم می دهیم و اگر زورمان برسد، تحمیل می کنیم! در واقع دعوا بر سر ولایت فقیه به مثابه یک نهاد نیست بلکه بر سر قدرت گیری هر یک از ما به مثابه ولی فقیه است.چارچوبهای ذهنی ما، مانند همان گلیمی است که می خواهیم بندگان خدا اگر بلندتر از آن باشند، پاهایشان را ببرند و اگر کوتاهتر، پاهایشان را کش بیاورند!
واقعیت این است که تلاشهای زیادی از همه طرف در تمام ماههای گذشته در جریان بوده که این جنبش را یکدست جلوه دهد و با یکدست سازی در گفتار، یکدست سازی در رفتار را نیز ایجاد کند. به این معنا که یک جنبش عمیقا متنوع و چند صدا را با غالب ساختن یک نوع نگرش و یک نوع صدا به خصوص در عرصه رسانه و گفتار، آرام آرام، رام و یک دست کند. درست به همین دلیل است منی که تا همین امروز، از کاربرد اصطلاح جنبش سبز پرهیز داشته ام، امروز دقیقا اصرار در به کارگیری آن دارم برای اینکه آن را در خطر دزدیده شدن می بینم. دزدیده شدن از طریق ارائه تفاسیر و تصاویر یکدست، بخشی از تاریخ را روایت کردن، بخشی از واقعیت را دیدن و باقی را نادیده گرفتن و به فراموشی سپردن. در واقع، من، به عنوان کسی که در تمام زندگی، حساسیت ویژه ای نسبت به هژمونی داشته ام، خطر گفتارهای هژمونیک را جدی می بینم. بنابراین هر یک از ما، اگر خود را جزیی از این جنبش می دانیم، باید به هر شیوه ای می توانیم، جلو سیطره و هژمونیک شدن گفتارهایی که هدفشان یا ماهیتشان، یکدست سازی جنبش، به مثابه پاکسازی هر که از ما نیست است، بگیریم. به این معنا، من ابتدا از خودم و بعد از آن از همه دوستانم، که با وجود مشارکت در این جنبش و پرداختن هزینه های جمعی و فردی برای آن، تنها از ترس آنکه هویتشان، به عنوان یک معتقد به لزوم سکولاریسم مثلا با اصلاح طلبان دینی یکسان شمرده نشود، از به کار گیری اصطلاح جنبش سبز در تمام 8 ماه گذشته پرهیز داشته اند، انتقاد می کنم زیرا ما درست همان کاری را کرده ایم، که طرفداران یکدست سازی و یکسان نگاری جنبش، می خواسته اند: ما، صداهای متفاوت، پایمان را به سادگی کنار کشیده ایم. به نوعی تسلیم منازعات خارج از کشور شده ایم و مثلا به سادگی گفته ایم: مهم نیست اگر خس و خاشاک نامیدنمان، مهم نیست اگر در خیابان باتوم و گاز فلفل خورده ایم، مهم نیست اگر به زور، دستگیر شده ایم، انفرادی کشیده ایم، ناممان را در دادگاههای نمایشی یا رسانه های فرمایشی به عنوان رهبران فتنه یا هدایت کنندگان اتقلاب مخملی خوانده اند، مهم نیست اگر در ترکیه، شمال عراق یا جاهای امن تر دنیا آواره شده ایم، مهم نیست اگر با بسیاری از خواسته ها، شعارها و استراتژی های این جنبش مردمی، نه تنها موافقیم که خود را جزیی از آن «بیشمار» می دانیم، همه هزینه هایی که پرداخته ایم، با همه این همانی هایی که میان آرزوهایمان و جنبش مردمی دیده ایم و می بینیم، اما نمی خواهیم آن را جنبش سبز بنامیم تا مبادا، صدای «تک صداگرایان» تقویت شود. اما در عمل، خود را در حاشیه جنبش قرار داده ایم.
بسیاری از ما در تمام ماههای گذشته، در روند انصراف از نامیدن این جنبش به نام سبز، به دنبال آلترناتیوهایی برای نامیدن آن گشته ایم: جنبش اعتراضی، جنبش مردمی، جنبش دموکراسی خواهی، جنبش عمومی و … و هیچیک از این نامها، نام خود این بچه نبود و به همین دلیل، هویت بخش و قدرتمند ساز هم نشد و همینطور الهام بخش: همه نقش هایی که یک نام واحد می تواند در عمل جمعی ما بازی کند.
باید بپذیریم که نامها و رنگها مهم اند، در تعیین هویتهایمان، تعیین مرزهایمان با هویتهای دیگر و مهمتر از همه، در قدرت یافتنمان. با رنگ «سبز»، ما قدرت می یابیم، ما تاریخ پیدا می کنیم و ما می توانیم تغییر ایجاد کنیم؛ اما مهمتر از همه اینها، امروز این است که بتوانیم با خود رنگ سبز، و در واقع با خود جنبش سبز، جلو غلبه گفتارهای هژمونیک را بگیریم.