آن روزهای ساده معمولی…

یک ساعت پیش از پست آمدم بیرون و داشتم با عجله می رفتم سمت ایستگاه مترو که توی پیاده رو مردی را دیدم که دو تا کیسه میوه خرید دستش بود؛ اول نارنگی های توی یکی از کیسه ها را دیدم و بعد، صورتش را که از مقابلم رد می شد؛ چقدر شبیه احمد زیدآبادی بود! قلبم مچاله شد. فکر کردم روزهایی بود که احمد زیدآبادی هم وقت برگشتن به خانه، میوه می خرید و می رفت و چقدر دور و باورنکردنی به نظر می رسند آن روزهای ساده معمولی!

احمد زیدآبادی را از نزدیک نمی شناختم، اما خاطره روشنی از او را در ذهن دارم. روزی که کانون مدافعان حقوق بشر نشست مطبوعاتی گذاشته بود برای اعتراض به لایحه حمایت خانواده، زیدآبادی پشت تریبون رفت و به جای زدن حرفهای قلمبه سلمبه، مثل مردان سیاسی که قبل از او حرف زده بودند، از تجربه شخصی اش گفت به عنوان فرزند یک خانواده دو همسری. و تعریف کرد چگونه در خانواده ای که پدر، دو تا زن دارد، نه فقط زنها که هیچیک از بچه ها خوشبخت نیستند. حرفهایش یکی از صادقانه ترین روایتهایی بود که در تمام زندگی ام از مردان شنیده بودم و خیلی به دلم نشست. فردایش هرچه اخبار را زیر و رو کردم، در هیچیک از گزارشها این بخش از حرفهای زیدآبادی بازتاب نیافته بود. حتی دوستانم در گروه میدان هم که تصویربرداری می کردند، این بخش را فاقد ارزش تصویربرداری دانسته بودند! آن موقع بود که فهمیدم هنوز چقدر فرهنگ مسلط و غالب ذهن ما جلو مردانی را که می خواهند کلیشه های رایج را بشکنند می گیرد.

از زید آبادی می توانم بنویسم چون شخصی نمی شناختمش اما از دوستانم که در زندانند، نمی توانم بنویسم چون می ترسم بازجو، نام دیگری برای تک نویسی بیابد و بیشتر از پیش، تحت فشارشان بگذارد. فقط می توانم بنویسم روزهاست، هر روز صبح که بیدار می شوم، می دانم که به محض روشن کردن کامپیوتر و دیدن خبرها، نام دوستی، همکار سابقی یا کسی که می شناختمش و روزگاری را با او گذرانده ام، میان فهرست بازداشتی های دیشب است. هر روز صبح، به تعداد نامهای آشنا در پشت دیوارهای اوین افزوده می شود و هر روز صبح، می پرسم: کجا رفتند آن روزهای ساده معمولی…؟!

  1. #1 توسط ایمان در فوریه 16, 2010 - 7:10 ب.ظ.

    سلام . شادی خانم قرار نشد نا امید بشید . مطمئن باشید همه چیز درست می شه . خیالتون راحت . مطمئن باشید همه ی زندانیا آزاد می شن و اوضاع ایرانم درست می شه فقط کافیه تلاش کنیم و امیدوار ( امید خیلی مهمه ها , امید همراه با تلاش یه انرژی فوق العاده ای برای به دست اوردن هدف – دموکراسی برای ایران – به ایجاد می کنه ) شادی خانم مطمئن باشید یه روزی می رسه که همتون در کنار هم برای ایران و افزایش دموکراسی در داخل ایران تلاش می کنید , مطمئنم , مطمئن مطمئن .
    پس هم شما و هم خواننده های دیگه ی بلاگ که متن منو می خونید همین حالا بیشتر اطمینان پیدا کنید که ایران عزیززززز به دموکراسی می رسه . مطمئن باشید , همه چیز درست می شه به لطف خدای مهربون [لبخند]

    ایمان 19 ساله از ایران عزیززززز

    پی نوشت : تازشم شادی خانم , بیایم مثبت به قضیه نگاه کنیم . درسته که مثلا پارسال این موقع روزای ایران روزای عادیهی بود ولی در عوض این روزا کل دنیا می دونه که مردم ایران دموکرای خواه و آزادی خواهن و جلوه ی مردم ایران بین همه دنیا کلی رفته بالا , این خیلیم خوبه , پس ناامیدی ممنوع , همه امیدوار و شاد و تلاشگر برای بالا رفتن دموکراسی برای ایران و بعدشم برای کل دنیا [لبخند]

  2. #2 توسط hasti در فوریه 16, 2010 - 9:04 ب.ظ.

    naomid nabaashin…golnesa joonom karhaa behtar misheh

  3. #3 توسط Mary در فوریه 16, 2010 - 10:24 ب.ظ.

    دلم خیلی گرفت!
    دلتنگم و دوستتون دارم و داریم!

  4. #4 توسط ملیحه در فوریه 18, 2010 - 4:44 ق.ظ.

    من هم مانند این دوستان معتقدم باید امیدوار بود در عین حال من هم مانند شادی نمی توانم غمگین نباشم , به صدای بلند گریه نکنم ؛ داد نزنم ضجه نکنم و نگویم چرا باید سهراب ها , ندا ها و ….به این آسانی بروند. مگر این ها چه می خواستند جز اولیه ترین خواسته های انسانی یعنی آزادی و حقوق فردی و اجتماعی , آنچه اکثر مردم ایران هم اکنون فاقد هستند. بله باید امیدوار بود و تلاش کرداما درعین حال از بروز احساسات انسانی نمی توان جلوگیری کرد یعنی فریاد علیه ظلم و بیداد و دیکتاتوری. این کلمات دیگر عمق این اعمال را تجلی نمی کند باید برای این رفتار ها زبانی دیگر آفرید

  5. #5 توسط ماهي ها هم وبلاگ دارند در فوریه 18, 2010 - 5:56 ق.ظ.

    سلام
    هر روز براي همه زندانيهاي اين هشت ماه دعا مي كنيم كه زودتر آزاد باشند
    و آن روزهاي معولي باز گردند
    موفق باشيد
    واقعا نوشتن شفا ميدهد

  6. #6 توسط یلدا در فوریه 18, 2010 - 6:14 ق.ظ.

    به امید روز پیروزی و آزادی زندانیان سیاسی

  7. #7 توسط ابوالفضل در فوریه 18, 2010 - 7:19 ق.ظ.

    خاتم صدر
    من هم تجربه ای مشابه شما از زید آبادی عزیز دارم. من فارق التحصیل ارشد غلوم سیاسی هستم و روزی از آقای زیدآبادی برای سخن رانی در دانشگاه دعوت شده بود و او کاملا ساده و شفاف و دقیق بحثی را مطرح کرد و با وجود تخصصی که من در سیاست دارم به درایت و قدرت تحلیل وی پی بردم.از روزی که او را دستگیر کرده اند نیز واقعا» عمگین هستم. نمی دانمچرا ما هنوز باید پس از مرگ و یا اسارت بهترین گلهای باغمان به فکر آنها بیفتیم و از ایشان تمجید کنیم. اما ایمان دارم این دوستی که هرگز با او برخوردی نزدیک نداشته ام ولی به اندازه همه تجربیات عملی و تئوریک خودم برای او احترام قائلم بزودی در اثر فروپاشی سیستم ستم گر ازاد خواهد شد.درود بر او و بر شما که پیگیر هستید

  8. #8 توسط shadien در نوامبر 5, 2010 - 3:34 ق.ظ.

    aaas

  1. Pedestrian » Blog Archive » Those Simple Days …

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: