ما و نمایشی که همچنان ادامه دارد…

دم صبح خواب دیدم با دوستانم، جایی هستیم مثل مصلای تهران. یک نمایشگاه بود مثل نمایشگاههای هفته جنگ: پر از توپ و تانک و ابزارهای جنگی، چادرهای برزنتی نظامی و غرفه هایی فروش آش رشته ، تسبیح، چفیه و… مردان با لباسهای نظامی در رفت و آمد بودند و زنان بسیجی، در غرفه ها آش رشته و بقیه اقلام خوراکی و غیرخوراکی را می فروختند. همانطور که در نمایشگاه دور می زدیم، وحید، یکی از دوستانم، داشت برایمان تعریف می کرد که روز فوت منتظری، چطور ریخته بودند توی این نمایشگاه و با اعتراض و شعار دادن، کارش را مختل کرده بودند. می گفت، تا سه روز بعد هم گردانندگان نمایشگاه هنوز تحت تاثیر اعتراضهای ما بودند و فیلمهایی را در موبایلش به ما نشان می داد از سه روز بعد که آدمهای آن نمایشگاه در آن فیلمها همه حالت مسخ شده و گیج و گنگ داشتند. من از موبایل چشم برداشتم و همان صحنه های موبایل را در روزی که داشتیم در نمایشگاه راه می رفتیم دیدم، با این فرق که همه چیز عادی بود: بسیجی ها می رفتند و می آمدند و زنان بسیجی با صورتهای خندان آش رشته تعارف می کردند. در خواب فکر کردم: همین است، ما آرامش اینها را به هم می ریزیم، مخل کار روزانه شان، نمایشی که دارند می دهند می شویم، اما بعد از چند روز، همه چیز به حالت عادی برمی گردد: نمایش، ادامه دارد. و از تلخی این فکر، در خواب، های های گریستم…

  1. #1 توسط میم.خاتمی در فوریه 21, 2010 - 3:04 ق.ظ.

    خیر باشه میگن خواب زن…!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: