بایگانیِ ژوئن 2010

آری به اتفاق، جهان می توان گرفت!

در قطار و در راه برگشت از بروکسل، مقر پارلمان اروپا هستم و بعد از مدتها، بسیار خوشحالم. آنقدر که همه اش دنبال کسی می گشتم تا خوشحالی ام را با او قسمت کنم و معلوم بود که در ایستگاه مرکزی قطار بروکسل، نمی توان چنین کسی را یافت. اما می نویسم تا یادم نرود و تا یادمان نرود. دیروز صبح، از یکی از دوستان هلندی ام پیغامی گرفتم که گفته بود: عزت الله ضرغامی، رییس صدا و سیما، در راس یک هیات بزرگ قرار است دوشنبه آینده به هلند بیاید. رییس تلویزیون دولتی هلند به استقبال او خواهد رفت و آنها پس از بازدید از این تلویزیون، یک تور دور هلند خواهند داشت که آغاز تور اروپایی ضرغامی خواهد بود. بلافاصله، این خبر را به همه فعالان ایرانی جامعه مدنی هلند که می شناختم فرستادم. توپ در زمین آنها بود:

در عرض چند ساعت، «گروه جوانان پیشرو» که از فعالترین گروههای نسل سومی ایرانیان مقیم خارج است که در پرتو وقایع پس از انتخابات تشکیل شده اند و برخلاف خیلی از گروههای دیگر، فعالانه همچنان کار خود را ادامه می دهد، بیانیه ای صادر کرد و برای تظاهرات مقابل جایی که ضرغامی قرار بود برود، مجوز گرفت. رسانه های فارسی زبان، از جمله سی میل و رادیو زمانه خبر را منتشر کردند و رسانه های هلندی و سیاستمداران این کشور هم خبردار شدند که جامعه مدنی ایرانی نسبت به ورود رییس صدا و سیمایی که همه می دانند چه نقش بزرگی در توجیه و تبلیغ سرکوب و خاموش کردن صدای معترضان در طول یک سال اخیر داشته است، اعتراض دارند.

امروز بعد از ظهر، در پارلمان اروپا و در کنفرانسی با عنوان «ایران، کدام چشم اندازها برای تغییر؟» که از طرف فراکسیون سوسیالیست و دموکراتهای پارلمان برگزار شده بود، سخنرانی داشتم. در پانل اول، دکتر عباس میلانی ضمن صحبتهایش از نقش مهمی که جامعه ایرانیان خارج از کشور (diaspora) داشته و دارند صحبت کرد. وقتی نوبت به پانل ما رسید، من به این موضوع اشاره کردم که با وجود اینکه جامعه جهانی، بیانیه های سیاسی زیبایی درباره لزوم توقف نقض حقوق بشر در ایران می دهند، اما به مرحله عمل که می رسند، با توجیهات مختلف، عملا هیچ کاری انجام نمی دهند. بعد اشاره کردم به قطعنامه پارلمان اروپا که در فوریه 2010 تصویب شده و از دولتهای اروپایی می خواهد که ورود اشخاصی که در نقض حقوق بشر مسئولند را به اتحادیه اروپا ممنوع، و دارایی های آنها را مسدود کند. گفتم که پس از تصویب این قطعنامه حداقل دو نفر از نزدیکترین مسئولان به احمدی نژاد به آلمان آمده اند و هیچیک از سیاستمداران و رسانه ها، اعتراضی را نسبت به این دیدارها، بازتاب نداده اند. و بعد به سفر قریب الوقوع ضرغامی اشاره کردم و اینکه ضرغامی نه تنها به عنوان رییس صدا و سیما، در شخصیت حقوقی خود مسئول توجیه و تبلیغ سرکوب، پخش دادگاههای نمایشی، تهیه برنامه هایی که در آن جنبش اعتراضی را یک حرکت تروریستی می خوانند و … نقش داشته بلکه شخصا، و در شخصیت حقیقی خود سرکوب و نقض حقوق معترضان را توجیه و ترویج کرده است. از جمله به اظهار تاسف اخیرش اشاره کردم که در جایی گفته بود به دلیل ظهور رسانه های جدید، جمهوری اسلامی نمی تواند به همان سرعت دهه 60 «فتنه گران» را محو کند.

سخنرانی که تمام شد، یکی از فعالان جامعه مدنی ایرانی هلند یادداشتی به دستم داد که در آن نوشته بود: «به دلیل اعتراض شدید ایرانیان، سفر ضرغامی به هلند لغو شد!» یادداشت را که خواندم، اشک شوق را در چشمان خیلی از حضار می دیدم، حضاری که تمام روز، به تحلیلها و توصیفهای مایوس کننده درباره وضعیت حقوق بشر در ایران گوش داده بودند بی آن که راه روشنی جلویشان قرار گرفته باشد. و راه، تمام مدت آنجا بود، درست جلو چشم های ما، مایی که خود، راه را رفته بودیم.

خوشحالم، به خاطر همین پیروزی کوچک خوشحالم، از اینکه یک بار دیگر به خودمان ثابت شد شدنی است و می شود، اینکه پیروزی های کوچک، مقدمه امید و انرژی گرفتن برای قدم برداشتن در راه پیروزی های بزرگ است و از اینکه یک بار دیگر، برخلاف چیزی که خیلی ها، در درون و بیرون جمهوری اسلامی مجدانه سعی در اثبات آن دارند، ثابت شد که مرز میان خارج و داخل، مدتهاست که برداشته شده است و فعالان خارج از کشور هم می توانند بسیار موثر باشند، به شرطی که خواسته ای واقعی و دست یافتنی و ریشه دار در ایران را مطرح کنند و به شرطی که همه ما، مثل بازیگران یک تیم فوتبال، نقشمان را به درستی بازی کنیم.

قدم بعدی، استفاده از قطعنامه پارلمان اروپا به عنوان یک ابزار حقوقی و تهیه یک فهرست سیاه است از همه کسانی که در نقض حقوق بشر، در سرکوب اعتراضات، شکنجه، تجاوز و کشتن مخالفان سیاسی نقش داشته اند، چه آنهایی که در میدان بوده اند، چه آنهایی که دستور داده اند و چه آنهایی که نقض شدید حقوق بشر را توجیه و تبلیغ کرده اند. تلاش همه ما باید این باشد که ضمانت اجراهای بین المللی متوجه این اشخاص شود. دنیا باید برای همه آنها جای ناامنی شود تا بدانند هیچ جنایتی بی عقوبت نخواهد ماند.

لینکهای مرتبط

بیانیه گروه جوانان پیشرو

متن قطعنامه پارلمان اروپا درباره ایران

خبر سی میل

خبر رادیو زمانه

اینجا هم می توانید تنها گزارشی را که از این کنفرانس پیدا کردم بخوانید

Advertisements

8 دیدگاه

زنگ تفریح مفرح!

از صبح تا حالا، وسط هزار تا کار، هی برمی گردم به این خبر، می خوانم و قاه قاه می خندم. و البته در شگفت می مانم از استعدادی که توانسته از این مصاحبه من با سایت جرس، خبر زیر را دربیاورد:

اعتراف حامي موسوي به شكست سبزها

زنگ تفریح مفرحی بود!

بیان دیدگاه

روزانه های حجاب- 6

هر روز حجم زیادی ار مطالب در اینترنت منتشر می شود که در راستای دفاع از اجبار در حجاب است. من به ضرورت جمع کردن هرچه می بینم و می خوانم درباره حجاب، در اینجا، آنها را لینک می دهم اما گاهی حسرت به دلم می ماند که چرا از آن طرف داستان، مخالفان حجاب اجباری، یا صدایی نیست، یا به این اندازه پرتعداد و هر روزه نیست.

۱ دیدگاه

روزانه های حجاب- 5

بیان دیدگاه

ندا، سمبل یا قهرمان؟!

از مصاحبه ام با رادیو زمانه درباره ندا:

«من فکر می‌کنم مهم‌ترین تاثیری که قتل ندا داشت، این بود که چهره‌ی ندا، زندگی ندا و به خصوص گذشته‌ی او و انگیزه هایش برای آمدن به خیابان همه و همه مقابل جشم جهانیان قرار گرفت. همه‌ی ما می‌توانیم این را ببینیم که یک زن عادی بود، خواسته‌های معمولی داشت و در عین حال در یک مبارزه‌ی سیاسی جان خودش را از دست داد. چطور می‌شود در حالی که یک فعال سیاسی نیستی، سمبل یک جنبشی بشوی که در ذاتش سیاسی است؟

در عین حال از آن طرف به نظرم پیامی که برای دولت ایران داشت این بود که هیچ‌کس فراموش نخواهد کرد چه اتفاقی در ۳۰ خرداد۸۸ افتاد. هیچ‌کس قبل و بعد از آن را فراموش نخواهد کرد و دیگر نمی‌شود جنایت بی‌عقوبت انجام داد. دیگر نمی‌شود جنایت انجام داد و در انتظار مجازات نبود زیرا حافظه‌ی جمعی ایرانیان صحنه‌ی قتل ندا را هیچ‌گاه فراموش نخواهد کرد.»

کل مصاحبه اینجا قابل خواندن است:

http://zamaaneh.com/special/2010/06/post_1260.html

بیان دیدگاه

اینکه جنبش سبز، تنها جنبش طبقه متوسط بوده، یک افسانه است

مصاحبه من با سایت جرس درباره جنبش زنان، جنبش سبز و این روزها که می گذرد…

اینها بعضی از بخشهایش است که به نظرم مهمتر بوده است، برای آنهایی که وقت یا حوصله خواندن همه این مصاحبه مفصل را ندارند:

«صرفنظر از خطرات امنیتی که آن دسته از فعالان جنبش زنان را که راه بیرون آمدن از کشور را در پیش گرفتند تهدید می کرد، بیشتر فرار از این حس زمینگیر شدن، ناتوان بودن از ادامه فعالیت و حتی این فکر که در این شرایط سرکوب وسیع، در خارج از ایران می توانند موثرتر باشند بود. با این همه، حتی این اثر سرکوب بر جنبش که باعث شد برخی از باسابقه ترین فعالان خود را دیگر در داخل ایران نداشته باشد نیز به رسمیت شناخته نشد. راستش من گاهی فکر می کنم برای اینکه به خودمان انرژی بدهیم خوب است مدام بگوییم: با وجود سرکوبها، جنبش زنان همچنان قدرتمند به راه خود ادامه می دهد اما باید در عین حال، تحلیل هم از شرایط واقعی مان داشته باشیم. یعنی سرکوب را به عنوان مهمترین مولفه بیرونی موثر بر جنبش زنان بگذاریم وسط، از این نترسیم که خوب نگاهش کنیم، حتی فهرستی تهیه کنیم از آثاری که سرکوب بر زندگی شخصی هر یک از ما و بر فعالیتهای جمعی مان گذاشته است. فهرست بعدی، شامل کارهایی می شود که قبلا می توانستیم بکنیم و حالا دیگر به دلیل سرکوب نمی توانیم. این، نقطه پایان جنبش نیست، به نظرم نقطه ای است که مرحله تازه ای از جنبش زنان در آن آغاز می شود: مرحله بازبینی استراتژی ها. مرحله صادق بودن با خود و با جامعه زنان. مرحله ای که ما از شعار، شو آف رسانه ای و دیگر هیچ، جایی که امروز در آن قرار داریم، دور می شویم و از خود می پرسیم، در این شرایط تازه، و با توجه به سرکوب، چگونه می توان جنبش را زنده و سرپا نگه داشت، نه به شیوه ای که تنها نامی باشد بلکه به شیوه ای که نفعی به زنان، در زندگی عادی و روزمره برساند. اینجاست که مثلا به نظر من تعاریف ما از «علنیت» باید بازبینی شود. من با وجود اینکه اصلا موافق زیرزمینی شدن جنبش زنان نیستم اما فکر می کنم نوع دیگری از «علنیت» با شرایط امروز متناسب است.»

«یکی دیگر از مسائلی که به نظر می رسد مانند استخوانی در گلوی رهبران جنبش سبز مانده، بحث حقوق بشر است. در واقع با دستگیریهای گسترده، نقض حقوق وسیع و شدید تظاهرکنندگان، بستن راههای اطلاع رسانی و پیگیری نشدن شکایات خانواده های قربانیان وقایع پس از انتخابات، به سرعت خواسته های حقوق بشری مثل آزادی زندانیان سیاسی، آزادی تجمعات، آزادی بیان و عدالتخواهی و از میان رفتن مصونیت مقامات دولتی به خواسته های جنبش سبز اضافه شد. در واقع هم در شعارها، هم در بیانیه ها و تحلیلها، رعایت حقوق بشر به نقطه مرکزی جنبش تبدیل شد که حالا در شکل تقلیل یافته اش می بینیم که به عنوان اجرای بی تنازل فصل حقوق ملت قانون اساسی مطرح می شود. اما این سئوال برای خیلیها، نه فقط بیرون این جنبش بلکه در داخل آن مطرح است که مگر «نقض حقوق بشر، از روزی آغاز شده که حقوق برفرض مثال دو کاندیدای اصلاح طلب یا اطرافیان و یا طرفداران آنان نقض شده است.» و اینجاست که آن استخوان در گلو، یقه جنبش را می گیرد. نه قابل فرو دادن و هضم کردن است و نه می شود آن را بیرون داد. برای اینکه اتفاقا نقض حقوق بشر از 22 خرداد 88 شروع نشده بلکه سابقه ای تاریخی دارد و اگر بخواهیم در چارچوب جمهوری اسلامی بررسی کنیم، سابقه ای 31 ساله. در واقع نقض مستمر و سیستماتیک حقوق بشر در ایران، جزیی از «گذشته» است و اگر امروز، ما تمامی صاحبان قدرت سیاسی را در نقض حقوق بشر مقصر می دانیم، و از عدالت سخن می گوییم، ناگزیر این سئوال را هم جلوی خودمان قرار داده ایم که عدالت برای قربانیان نقض حقوق بشر در دهه 60، زمانی که ما صاحب قدرت سیاسی بودیم چه می شود؟ در واقع فکر می کنم بدون مواجهه صادقانه با گذشته و آغاز روند نقد عملکردها، همدستی ها یا حتی سکوتها در برابر نقض حقوق بشر، در تمامی سالهای پیش از خرداد 88، و به خصوص دهه 60، و البته به خصوص کشتار زندانیان سیاسی در سال 67، میزان صداقت رهبران این جنبش در دفاع از حقوق بشر همواره مورد تردید خواهد بود و همواره عده ای به درستی، این سئوال را مطرح می کنند که آیا حقوق بشر، تنها ابزاری سیاسی است در دست گروههای مخالف دولت تا با آن، بر دولت بتازند یا اعتقاد و باور واقعی به حقوق بشر وجود دارد؟»

«به نظر من راه برون رفت از این شرایط این است که به طور مداوم، خواسته های کوچک و اهداف شدنی طرح شود، ضمن اینکه بر اهداف و خواسته های اصلی هم تاکید شود. این خواسته مثلا می تواند حتی بسیج عمومی حول حمایت از اعتصاب کارگران فلان کارخانه کوچک در فلان شهرستان باشد و ایستادگی بر سر آن تا جایی که دولت مجبور به پرداخت حقوق کارگران آن کارخانه شود که خیرش هم به جماعتی خواهد رسید و هم این ایده پیوند جنبش سبز با اقشار و طبقات مختلف، ریشه و روشی پیدا خواهد کرد. چه اشکالی دارد یک هفته، همه به جای حرف کلی زدن، از مشکلات کارگران آن کارخانه بگویند، خبرنگاران با زنان کارگران مصاحبه کنند که فشار 11 ماه زندگی بدون حقوق را چگونه با کار کردن در خانه های مردم، با ترشی و مربا درست کردن و …تحمل می کنند، سیاستمداران به دیدار کارگران در اعتصابشان بروند، در اعتصابشان شریک شوند و خلاصه، راههای امتحان نشده را بیازمایند. قطعا کمک برای اینکه اعتصاب یک کارخانه به نتیجه برسد، یا اینکه مثلا لایحه حمایت خانواده در مجلس متوقف شود و یا اینکه یک مقام محلی مجبور به پاسخگویی شود، شدنی تر از مثلا برگزاری انتخابات آزاد است که با از دست دادن تمامی فرصتهایی که اجرای آن خواست را شدنی می کرد، افق روشنی از روش دستیابی به آن، حداقل امروز نداریم.»

,

2 دیدگاه

ندا آقاسلطان، سمبل غالب، سمبل مقلوب؟!

 
همه ما آن تصویر را دیده‌ایم؛ لحظه جان دادن ندا را می‌گویم. بارها و بارها، آنقدر که حساب دفعاتش از دستمان در رفته است. با آن گریسته‌ایم، خشمگین شده‌ایم و بسته به حال و هوای سیاسی و جبر جغرافیایی که در آن می‌زییم، ناامید یا امیدوار شده‌ایم. ندا شده سمبل خیلی از چیزها برایمان: خاطرات تلخ و شیرین روزهای داغ خرداد و تیر ۸۸، و کابوس‌هایمان در پس آن روزهای امید و جنون. حتی سمبل دادخواهی آن همه خونی که ریخته شده، بیشتر وقت‌ها برایمان نداست: معلوم شدن قاتل ندا، محاکمه منصفانه او و آنهایی که پشت آن حکم تیر بوده‌اند، برایمان نشان روزی را دارد که ایران به دموکراسی و آزادی دست پیدا کرده است.

و حالا بعد از یک سال، تصویرهای دیگری جلو چشم ماست؛ تصاویری که ندا را در زندگی عادی‌اش، میان دوستان و خانواده، آنطوری که واقعا بوده، در اتاقی که زندگی کرده، کتاب‌هایی که خریده و خوانده، لباس‌هایی که خریده و فرصت پوشیدنش را پیدا نکرده است، سبک زندگی‌اش، رقصیدنش در میهمانی و آرزویش برای زندگی در خارج از ایران، جایی که کمی آزادی داشته باشد، جنگیدنش با حجاب، چادر اجباری، از همان بچگی و در مدرسه، عاشق شدن، دوست پسر گرفتن، ازدواج و طلاق و ناامیدی‌اش از همان ابتدا به اینکه نتایج انتخابات، بدون تقلب و به شکل واقعی اعلام شود، نشانمان می‌دهد (۱). این، ندای واقعی است: تصویر واقعی از غالب‌ترین سمبل مبارزه یک ساله‌مان.

من ندا را “سمبل غالب” می‌دانم از آن رو که در تمام یک سال گذشته، نام او بیش از نام همه شهدای جنبش اعتراضی پس از انتخابات تکرار شد، تصویرهایش بیش از هریک از آنها بر دست‌ها در تظاهرات‌های ایران و خارج از ایران دیده شد و … اما در این نوشتار کوتاه برآنم نشان دهم چگونه همین سمبل غالب، درست در همین روند یک ساله، و به طور هم زمان، تبدیل به سمبل مقلوب شد. می‌خواهم با تکیه بر واقعیات زندگی ندا که به یمن مصاحبه مادر او در سالروز تولدش (۲) و مستند “برای ندا”، حالا در دسترس همه است نشان دهم که چگونه واقعیت آنچه ندا بود، قلب می‌شود تا در خدمت یک تفسیر و یک تحلیل و یک نگرش سیاسی واحد، از جمعیت عظیمی که جنبش سبز را شکل دادند و به خصوص اکثریت زنانی که در صف جلو مبارزات مردمی حضور داشتند، قرار گیرد؛ و به طور خلاصه، بگویم چگونه یک سمبل غالب، در عین حال، مقلوب می‌شود؟ چگونه اپوزیسیون جدید، واقعیاتی را که نمی‌خواهد ببیند، به سادگی کنار می‌گذارد و در تحلیل‌هایش نادیده می‌گیرد و آن بخش از واقعیات را که متناسب با اهداف سیاسی‌اش است، پررنگ می‌کند. در واقع این نوشته‌ای است علیه قلب ندا و فراتر از آن، قلب جنبش‌مان.

اولین بار که به نظرم رسید تصویر ندا در حال قلب شدن است، وقتی بود که تصاویر ندا را بر سقف تاکسی‌ها در نیویورک دیدم؛ و البته این آخرین بار نبود. گروه اتحاد برای ایران (United for Iran)، هم زمان با حضور احمدی‌نژاد در مقر سازمان ملل در شهریور ۸۸، ترتیبی داده بود که تصاویر ندا بر سقف تاکسی‌ها با این شعار، نشان داده شود: “در ایران شما به خاطر مخالفت با دولت کشته می‌شوید” (۳). دیدن تصویر ندا بر سقف تاکسی‌ها در همان لحظه اول در ذهنم سئوال ایجاد کرد: چرا از میان همه تصاویر ندا، که در آن زمان به طرز وسیعی در اینترنت پخش شده بود، این تصویر انتخاب شده: تصویری که ندا را کاملا پوشیده در حجاب اسلامی نشان می دهد و در مقایسه با عکس‌‌های معمولی ندا، کاملا مشخص است که برای پاسپورت یا ارائه به اداره‌جات دولتی گرفته شده است و باز هم در مقایسه با تصاویر دیگری که از ندا، حتی در همان زمان موجود بود، هیچ نشانی از آنچه ندا واقعا بود، ندارد. دیدن این تصاویر در نیوریورک برای من این سئوال را پیش آورد که چرا وقتی می‌دانیم ندا در ایران، به اجبار، روسری را بر سر گذاشته و آن طور سفت و سخت رو گرفته است، در نیویورک، در دنیایی که حجاب اجباری وجود ندارد، باز هم اصرار داریم همان تصویر را از ندا نشان دهیم؟ آیا لازمه “اتحاد برای ایران” این است که چهره دیگری از سمبل جنبش ارائه شود؟ آیا ارائه چنین تصویر مقلوبی از ندا، به معنای این نیست که ما می‌خواهیم به جهانیان بگوییم: این است سمبل جنبش ما و این است سمبل زن ایرانی؟

اما همانطور که گفتم، این اولین بار، آخرین بار نبود. این اتفاق آن قدر و به خصوص در تصاویری که سایت‌های موسوم به سایتهای سبز از ندا منتشر کردند و همینطور فعالیت‌های جمعی آنان تکرار شد (۴) که توهم اتفاقی بودنش را برای من از بین برد. زمانی که یک مجسمه ساز زن آمریکایی از روی همان عکس ندا مجسمه ساخت، حداقل یکی از فعالان جنبش زنان در ایران، نامه‌ای اعتراضی به او نوشت و یادآوری کرد که “این ندای ما نیست” … اگر تو این ندا را ندای واقعی بدانی میلیون‌ها زن ایرانی را ناامید می‌کنی و به مبارزه صد ساله زنان ایرانی برای احقاق حقوق اولیه‌شان بی‌احترامی می‌کنی.” اما آن مجسمه‌ساز نوشته بود که حداقل ۶۰ نامه از ایرانیان دریافت کرده که از او تشکر کرده‌اند که ندا را به شکل یک قدیسه تصویر کرده است (۵). همین تصویر قدیسه را ما در بسیاری از شعرهایی می‌بینیم که در سایت‌های “سبز” درباره ندا منتشر شده؛ ندایی تهی از ویژگی‌های زنانه، بدن زنانه و ذهنیت زنانه است که مقاومت و استقامتش‌اش کاملا جنسیت‌زدایی شده است (۶).

و درست از همین جاست که روند مقلوب شدن سمبل غالب آغاز می‌شود: روندی که در انتهای آن، از واقعیت ندا، تنها همان تصویر لحظات جان دادنش می‌ماند و قبل و بعدش مثل نقطه چینی است که گروه‌های سیاسی غالب، آنچه من اپوزیسیون جدید (۷) نام نهاده‌ام، به دلخواه خود پر کرده‌اند. اما چرا واقعیت آنچه ندا بود، اینقدر مهم است و چرا نباید اجازه دهیم این سمبل، قلب ماهیت شود؟

اگر دوباره مروری به تصاویر و فاکت‌هایی که در دست داریم بکنیم، بدون پیش داوری، به این نتیجه می‌رسیم که ندا درست سمبل به حاشیه رانده شده‌ترین گروه زنان ایرانی است که سی سال است همه دستگاه‌های دولتی سعی در حذف تصویر آنها دارند. اگر بخواهیم ندا را براساس این واقعیات در یک جمله توصیف کنیم، باید بگوییم: “یک زن جوان مطلقه غیرمحجبه”. این توصیف، پس از یک سال از مرگ ندا و برساخته شدن ندایی “دیگر” از سوی رسانه‌ها و گروه‌های سیاسی غالب، ممکن است خیلی‌ها را خوش نیاید. خیلی‌هایی که ترجیح می‌دهند، ندا “قدیسه”‌ای باشد تا کلیشه‌های رایج آنها را از “زن خوب فرمان‌بر پارسای” زیر سئوال نبرد؛ اما به زعم من، خوشبختانه، ندا دختری عادی بوده که دوست پسر می‌گرفته، در مهمانی‌ها می‌رقصیده، به محض اینکه پایش به خارج از مرزهای ایران می‌رسیده، روسری‌اش را بر می‌داشته و جسارت این را داشته که از مردی که دوستش نداشته طلاق بگیرد. این درست همان تصویری است که تمامی سیاست‌ها و قوانین دولتی می‌خواهد موجودیت آن را به عنوان “زن ایرانی” محو کند و این همه طرح و برنامه و بودجه در تمام این سال‌ها صرف آن شده است. مقصد و مقصود یک حکومت ایدئولوژیک از حذف اینگونه زنان از فضاهای رسمی و عمومی و نیز تصویرشان از رسانه‌های رسمی مشخص است. اما سئوال اینجاست: اپوزیسیون جدید برآمده از دل جنبش سبز، که دست بالا را در رسانه و در سیاست دارند، چرا اصرار دارند ندای واقعی حذف و مقلوب شود؟

ممکن است گفته شود برای ایجاد “اتحاد”، لازم است از ارائه چهره “تفرقه‌افکن”‌ای از ندا که ممکن است اعتقادات و باورهای مذهبیونی را که بخشی از این جنبش هستند، خدشه دار کند، خودداری شود. یا گفته شود اینقدر نباید مته به خشخاش گذاشت، بگذاریم هر گروهی، بسته به میل خود، آن بخش از “ندا” را که می‌خواهد ارائه دهد. اما به زعم من، درست با پذیرش چنین استدلال‌هایی، ما اجازه داده‌ایم که ندا، و آنچه او به خاطر آن جان داد، بی‌ارزش شود.

بگذارید یک بار دیگر مرور کنیم: ندا، دختری که پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی به دنیا آمده، به قول مادرش از همان کودکی عاشق آرایش کردن و پوشیدن لباس‌های زیباست، به مدرسه‌ای می‌رود که چادر و مقتعه اجباری است و این، اولین مواجهه و مبارزه شخصی او با بنیادگرایی مذهبی است. او از چادر سرکردن خودداری می‌کند و فشارهای مدرسه بی‌نتیجه می‌ماند و ندا می‌شود تنها دختر غیرچادری مدرسه. به عبارت دیگر، در مورد موضوعی که دیگران ممکن است بگویند: “ولش کن! یه چادر سرکردن کسی را نکشته!” او مته به خشخاش می‌گذارد تا به نتیجه نسبی برسد و همین روند را در تمامی زندگیش ادامه می‌دهد.

بنابراین به شکل قاطع می‌توان گفت ندا به خیابان نیامده بود تا قدرت سیاسی را به دست بگیرد، ندا به خیابان آمده بود تا مبارزه همه زندگیش را ادامه دهد. مبارزه برای حقوق فردی و حق رای، به معنای حق انتخاب، حق تعیین سرنوشت، حق انتخاب نوع پوشش و حق انتخاب سبک زندگی. به این معنا، شعار “رای من کجاست؟” برای ندا، به معنای اعتراضی بود به همه سال‌هایی که رای او نادیده گرفته شده بود. درست به همین دلیل، با وجود اینکه شخصا رای نداده بود، به خیابان رفت و در خیابان ماند تا مرد. و درست به دلیل آنچه بوده و در تداوم مبارزه او، نمی‌توان صرفا با این استدلال که چون اکثریت مردم ایران مذهبی هستند، استدلالی که با ربط و بی‌ربط امروز لقلقه زبان خیلی‌هاست، پذیرفت که باید تصویری از ندا ارائه شود که ارزش‌های این اکثریت مذهبی را زیر سئوال نبرد؛ زیرا دموکراسی درست جایی شروع می‌شود که ارزش‌های اقلیت، به رسمیت شناخته شود. تا کی می‌توان پذیرفت ارزش‌های یک زن جوان مطلقه غیر محجبه، که به خاطر تک تک این صفت‌ها هزینه داده است، از سوی اکثریتی ادعایی زیر گرفته شود؟ در واقع سئوال محوری این است: چرا در حالی که غیر محجبه‌ها و غیر مذهبی‌ها، به همان اندازه محجبه‌ها و مذهبی‌ها، و حتی در برخی موارد بیشتر از آنها، در این مبارزه هزینه می‌دهند، دموکراسی پیشنهادی یا ایده‌آلی اپوزیسیون جدید جمهوری اسلامی حتی تحمل به رسمیت شناختن هویت و فرهنگ و سبک زندگی آنان را ندارد؟ چرا همواره باید غیر مذهبی‌ها و غیر محجبه‌ها، به ارزش‌های مذهبی‌ها و محجبه‌ها احترام بگذارند، انگار خود هیچ ارزشی ندارند که باید از سوی طرف دیگر مورد پذیرش و احترام قرار گیرد؟ آیا اتحاد با چنین اپوزیسیونی، مادامی که چرخ بر این مدار می‌چرخد، مصداق صرف‌نظر کردن از خود برای آینده‌ای نیست که باز هم تو در آن نه به عنوان یک آدم صاحب ارزش قابل احترام، بلکه به عنوان آدمی که همواره در حاشیه قرار خواهد داشت؟

اما تا آن تصاویر واقعی و این سئوالات ناگزیر، موجود است، نمی‌توان روسری را که ندا در تمام عمر، در خیابان‌های تهران برای سرنکردنش مبارزه کرده بود، در خیابان‌های نیویورک بر سرش گذاشت و خود را طرفدار دموکراسی دانست؛ این خود، نوعی تقلب است، همان چیزی که این جنبش علیه آن مبارزه می‌کند. ندا، سمبل مبارزه ما، و بیش از آن، سمبل زن ایرانی است که خواسته‌هایش، موجودیتش و هویتش در تمام سی سال گذشته قلب شده است. پیش از انتخابات، پیش از آرای شمرده نشده، زندگی ما زنان موضوع تقلب بوده است و اگر این جنبش، جنبشی برای احقاق حقوق شهروندی و علیه تقلب است، نباید اجازه دهد مهم‌ترین سمبل‌اش تا این حد قلب شود. به نظر می‌رسد این فقط رای‌هایمان نیست که باید از جمهوری اسلامی پس بگیریم بلکه برماست که سمبل‌های ربوده شده و مقلوبمان را هم از اپوزیسیون نوظهور جمهوری اسلامی پس بگیریم.

 

پانوشت ها:

(۱) اشاره‌ام به فیلم “برای ندا” است که اخیرا از شبکه اچ بی او پخش شد و در یوتیوب قابل دسترسی است.

(۲) مصاحبه مادر ندا با رادیو فردا

(۳) تصویر به کار رفته در یادداشت

(۴) به عنوان مثال اینها را ببینید: + و + و +

(۵) برای دیدن مشروح این بحث به این پست وبلاگ «تا رفع حجاب اجباری» مراجعه کنید. همچنین این پست.
(۶) به عنوان مثال نگاه کنید به این مطالب: + و + و +

(۷) اطلاق وصف “جدید” به گروه‌هایی از اپوزیسیون که اغلب خود را تحت هویت “سبز” طبقه‌بندی می کنند الزاما به این معنا نیست که همه آنها به تازگی به صف اپوزیسیون پیوسته‌اند؛ گرچه بسیاری از آنان چنین‌اند. تاکید من بیشتر بر جبهه تازه‌ای است که از ائتلاف برخی از نیروهای قدیمی اما فاقد وصف گروهی اپوزیسیون (عمدتا هوادارن و اعضای سابق و گاهی فعلی حزب توده، سازمان فداییان خلق ـ اکثریت و جبهه ملی ایران) و اصلاح طلبانی که عمدتا در پروسه ده ساله اخیر از گردونه حاکمیت بیرون انداخته شده‌اند، به وجود آمده است

 

12 دیدگاه