بایگانیِ ژوئیه 2010

Open Letter to the Bar Association of Iran: Do not ignore the policy of hostage taking and revenge

Honourable Chair of Iran Bar Association, Honourable members of the management committee,
You are aware that on Saturday 2nd Mordad 1389 (24th July 2010) the security forces invaded the offices of Mr Mohammad Mostafaei, one of the most active human rights lawyers in Iran, but could not find him. A few hours later they arrested his wife and brother-in-law in front of his office and took them to the Evin Prison. The investigator at Revolutionary Court in Evin prison has told them that they will stay in prison until Mr Mostafaei gives himself up.
Meanwhile, the state TV broadcast a report in which it was announced that those who brought the stoning case (of Mrs Sakineh Mohammadi) to the world public attention are terrorists and monafeq (which in the literature of IRI means being member of PMO- People’s Mojahedin Orgainzation of Iran). Mrs Sakineh Mohammadi, a 43 year-old mother of two from the city of Orumieh, was under sentence of death by stoning which was stopped because of widespread international pressure. Mr Mostafaei, Sakineh’s attorney, who had tried without success all possible legal roads was the first person to bring this case to the world’s attention.
Therefore it appears that the legal-security system, while forced to stop carrying out the stoning sentence, is hell bent on taking revenge on Mr Mostafaei by some trumped up charges. Since they were unable to find him, they have arrested his wife and brother-in-law. Not only is the evidence against Mr Mostafaei is questionable but there is no evidence that his wife and her brother had any role in his hiding. On the contrary, details of the events of Saturday point to the opposite.
This is not the first time in the history of the Islamic Republic of Iran that the family of a civil activist have been taken hostage. The policy of oppression of activists by pressurising their family members by different forms, from threatening them to extracting ‹confessions› by torture, has been used brutally in the past few years. In one of the recent cases, husband of Mrs Shirin Ebadi, a member of the Bar Association of Iran, human rights activist and Nobel Laureate, was forced to speak against her on camera after several days of incarceration.
It is five days now that Mr Mostafaei’s wife, Fereshteh Halimi, his brother-in-law, Mr Farhad Halimi, are incarcerated in prison, their only crime being related to Mr. Mostafaei and his crime was only to carry out his duties as a lawyer, to defend under-age, those sentenced to death by stoning and political prisoners. Their seven-year old daughter is now deprived of her mother as well as her father.
I knew Mohammad Mostafaei from the time when we collaborated on the cases of women sentenced to stoning, such as that of Nazanin Fatehi. He was one of active members of a network of volunteer lawyers in ‹Campaign for Law without Stoning›. This campaign succeeded in saving the lives of at least nine women and two men in less than two years and was influential in removing death by stoning from the Islamic Penal Code in Iran. In Esfand 1385 (March 2007), when I together with 32 other women rights activists were arrested, Mohammad Mostafaei took my case. At the time the Management Committee of the Bar Association wrote a very effective letter to Judiciary in protest to my arrest while defending a client.
Defending the rights of lawyers to carry out their duties is one of the most basic charges of the Bar Association and the main Reason D’etre for setting up of it, the oldest civil law entity in Iran. Therefore, as a lawyer, a member of the Central Court lawyers, also as a client and defendant, I urge you, who lead this oldest civil law society in Iran, not to remain silent on state kidnap and retaliation. At this moment a member of this Bar, whose only crime is defending his client and the rights of the vulnerable, is, together with his family, under intense pressure. Your silence on this matter not only means failure to discharge your duty of care of lawyers but also questions your independence from the judicial-security system. It is time that every one of us act against the policy of state hostage taking and retaliation. If we do not act against this policy, whose victims today are Shirin Ebadi and Mohammad Mostafaie, it will attack every single one of us tomorrow.

Hoping for human rights,
Shadi Sadr,
Legal Attorney

Copy to:

International bar Association (IBA),

The Council of Bar and Law Societies in Europe (CCBE),

Advocaten voor Advocaten,

School of Law, Goethe University,

School of Law, Santa Clara University,

Attorneys Without Borders,

Max Planck Institute,

And international human rights organisations.


۱ دیدگاه

نامه سرگشاده به کانون وکلای دادگستری: در مقابل سیاست گروگانگیری و انتقام جویی سکوت نکنید!

ریاست محترم کانون وکلای ایران، اعضای محترم هیات مدیره

مطمئنا با خبر شده اید که در روز شنبه 2 مرداد 1389، ماموران امنیتی چند ساعت پس از اینکه با مراجعه به دفتر محمد مصطفایی، یکی از فعال ترین وکلای حقوق بشری ایران، نتوانستند او را بیابند، همسر و برادر همسر وی را در مقابل دفتر او دستگیر کردند و به زندان اوین بردند. بازپرس دادسرای انقلاب در زندان اوین به آنها گفته است تا زمانی که محمد مصطفایی خود را معرفی نکند، آنها در زندان خواهند ماند.
در عین حال، همان شب از تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی گزارشی پخش شد که در آن اعلام شد کسانی که باعث شدند پرونده سنگسار سکینه محمدی سر و صدای بین المللی ایجاد کنند، منافق و تروریست هستند. سکینه محمدی، مادر دو فرزند، زن 43 ساله ارومیه ای است که اجرای حکم سنگسار درمورد او به دلیل فشارهای بین المللی وسیع، متوقف شد. محمد مصطفایی، وکیل سکینه، در انجام وظایف خود، وقتی کلیه راههای قضایی را پیمود و نتیجه ای نگرفت، اولین کسی بود که اعلام کرد جان سکینه محمدی در خطر است.
به این ترتیب به نظر می رسد دستگاه قضایی-امنیتی ایران، در حالی که ناگزیر به توقف اجرای حکم سنگسار سکینه محمدی شده است، با پرونده سازی رسانه ای و قضایی علیه محمد مصطفایی، قصد دارد انتقام این تصمیم ناگزیر را از او بگیرد و حالا که موفق به دستگیری او نشده، همسر و برادر او را موضوع این انتقام گیری قرار داده است. علاوه بر زیر سئوال بودن ادله منجر به صدور حکم بازداشت برای محمد مصطفایی، هیچ ادله ای موجود نیست که همسر و برادر همسر وی در مخفی کردن او کمکی کرده اند؛ برعکس، جزییات وقایع اتفاقیه روز شنبه کاملا موید خلاف این موضوع است.
این نخستین بار در تاریخ جمهوری اسلامی نیست که خانواده یک فعال مدنی، به دلیل فعالیتهای او گروگان گرفته می شوند. سیاست سرکوب فعالان مدنی از طریق فشار بر خانواده ها، با روشهای مختلفی از احضار و تهدید اعضای خانواده تا بازداشت و اعتراف گیری به زور از آنها، در تمام این سالها، با شدت و ضعف، اعمال می شده است. در یکی از تازه ترین موارد، همسر شیرین عبادی، عضو دیگر کانون وکلای، فعال حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل را پس از چند روز بازداشت، با تهدید و فشار در مقابل دوربین نشاندند تا علیه او صحبت کند.
اکنون 5 روز است که فرشته حلیمی و فرهاد حلیمی، همسر و برادر همسر محمد مصطفایی، وکیلی که جز انجام وظایف وکالتی خود در دفاع از نوجوانان محکوم به اعدام، محکومان به سنگسار و همینطور زندانیان سیاسی، کاری نکرده است، در زندان به سر می برند. دختر 7 ساله آنها هم اکنون هم از دیدن مادر خود محروم است و هم از دیدار پدر. من، محمد مصطفایی را از زمانی می شناسم که در برخی از پرونده های زنان محکوم به اعدام یا سنگسار، مثل پرونده نازنین فاتحی با یکدیگر همکاری می کردیم. او یکی از وکلای فعال در شبکه وکلای داوطلب بود که با «کمپین قانون بی سنگسار» مشارکت می کرد؛ این کمپین در مدت کمتر از دو سال توانست حداقل 9 زن و 2 مرد را از سنگسار نجات دهد و در حذف مجازات سنگسار از لایحه مجازات اسلامی تاثیرگذار باشد. در اسفند 1385، وقتی من به همراه 32 نفر دیگر از فعالان حقوق زنان دستگیر شدم، محمد مصطفایی وکالت مرا برعهده گرفت. هیات مدیره کانون وکلا در آن زمان، نامه بسیار موثری در اعتراض به بازداشت من در حال انجام وظیفه وکالت به قوه قضاییه نوشت.
دفاع از حقوق وکلا، از ابتدایی ترین وظایف کانون وکلا و یکی از مهمترین دلایل ایجاد این قدیمی ترین نهاد مدنی حقوقی است. بنابراین به عنوان یک وکیل، یکی از اعضای کانون وکلای دادگستری مرکز، و همچنین به عنوان یک موکل، از شما که در راس یکی از قدیمی ترین نهادهای مدنی ایران نشسته اید درخواست دارم در مقابل این گروگانگیری و انتقام کشی، سکوت نکنید. هم اکنون، یکی از اعضای این نهاد، به دلیل پذیرش وکالت و دفاع از حقوق آسیب دیدگان، به همراه اعضای خانواده اش، تحت شدیدترین فشارها قرار دارند و سکوت شما، نه تنها به معنای عدم انجام وظیفه دفاع از وکلای مدافع است بلکه استقلال شما از دستگاه قضایی-امنیتی را نیز مورد تردید قرار خواهد داد. امروز زمان این است که هر یک از ما، تا جایی که در توان داریم، علیه سیاست گروگانگیری و انتقام جویی اقدام کنیم؛ سیاستی که اگر دیروز شیرین عبادی و امروز، محمد مصطفایی قربانیان آن بوده اند، فردای روز، گریبان تک تک ما را خواهد گرفت.

به امید تحقق حقوق بشر
شادی صدر
وکیل پایه یک دادگستری

رونوشت به:
اتحادیه جهانی وکلا (IBA)
شورای کانونهای وکلا و مجامع حقوقی اروپا (CCBE)
سازمان وکلا برای وکلا (Advocaten voor Advocaten)
دانشکده حقوق دانشگاه گوته
دانشکده حقوق دانشگاه سانتا کلارا
وکلای بدون مرز
موسسه ماکس پلانک
و سازمانهای بین المللی مدافع حقوق بشر

بیان دیدگاه

روزانه های حجاب- 12


مجریان نمایش مدل مو از وزارت ارشاد مجوز نداشتند

دادستان کل کشور: مجازات بدحجابی و بد پوششی در قانون/ جدول جریمه لاک و مانتو کذب است

گزارش اکسپرس از رویکردهای جمهوری اسلامی:
تشدید محدودیت ها بر پوشش زنان

سوريه پوشيدن برقع در دانشگاه ‌ها را ممنوع كرد

از وبلاگها

اگر دختر داشتید…اگر همسایه تان پسر داره…
درباره مواجه شدن یک زن مذهبی بدون حجاب با یک پسر کلاس دوم راهنمایی

حجاب كودكان يا كودك آزاري ؟

مصونیت یا محدودیت؛ ایمان خردمند


یک مقاله خوب در واشنگتن پست درباره مصوبه پارلمان فرانسه برای ممنوع کردن نقاب
From liberals and feminists, unsettling silence on rending the Muslim veil

مرز دخالت حکومت ها در پوشش و ظاهر شهروندان کجاست؟
نظرسنجی بی بی سی برای پخش در برنامه نوبت شما

چادری ها، مانتویی ها؛ گلسا ایمانی
چادری ها و مانتویی ها را به انواع مختلف تقسیم کرده است!

بخشی از سخنرانی حجت الاسلام نقویان درباره لزوم عوض کردن مسیر وقتی دخترهای ول در خیابان هستند!

برخورد گشت ارشاد با دختری در خیابان

5 دیدگاه

یک تشکر خشک و خالی!

به وقت تهران ساعت 10 و نیم شب است. پارسال درست همین موقع ها بود که از دفتر پیگیری، که مقر وزارت اطلاعات است در خیابان صبا، نزدیک چهارراه ولی عصر، به اوین منتقل شدیم. بازداشت شده های مرد نماز جمعه را در دو یا سه ون می بردند و من و دو زن دیگری را که بازداشت کرده بودند، نشاندند پشت پژو، در حالی که باید سرهایمان را می چسباندیم به پاهایمان و اگر کمی بالاتر می آوردیم، شوکر مامور اطلاعاتی روی سرمان بود که با جریان الکتریسیته بفهماند از این شوخی ها نمی شود با آنها کرد. با این همه، از مسیر رو به بالای ماشین می فهمیدم که در راه اوین هستیم و تقریبا مطمئن بودم مقصد، 209 است.

یکی از راهروهای بند 209 که درهای سلولها و دستشویی و حمام به آن باز می شود

ار صدای بازشدن در بزرگ آهنی، می شد فهمید که در محوطه اوین هستیم و از آنجا تا 209 راهی نیست. قوانین همانهایی بود که وقتی در 13 اسفند 85، با 32 نفر از فعالان جنبش زنان بازداشت شده بودم تجربه کردم: زدن چشم بند قبل از ورود، عکس گرفتن برای پرونده اطلاعاتی یا شاید هم قضایی، و این بار، تحویل همه وسایل و کفش و لباس و حتی عینک. این یکی را دیگر تاب نیاوردم. بار قبل، عینکم را داشتم و این بار، بدون عینک، برای من که تقریبا بدون عینک هیچ جا را نمی بینم، در آن سلول کوچک انفرادی داغ و بدون تهویه، با آن خشم مهار نشدنی که از لحظه بازداشت در من بود، همه چیز سخت تر به نظر می رسید. این است که اولین درگیری من با سیستم 209، بی آن که برایش نقشه ای کشیده باشم رقم خورد: دعوا بر سر پس گرفتن عینک و آخر سر، بعد سه روز غذا نخوردم، بهم پسش دادند.

نمای داخلی یکی از سلولهای انفرادی 209

شب اول، بعد از آن بازداشت که شرحش در اینجا رفته، بعد از آن روز سخت در دفتر پیگیری، سه ساعت بازجویی و چندین ساعت شنیدن صدای درد کشیدن بازداشتی هایی که کتک می خوردند و توهین می شنیدند، سخت بود. زندانی های با سابقه می گویند: انفرادی شب اولش، از همه شبها، هفته اولش از همه هفته ها و ماه اولش از همه ماه ها سخت تر است. اما آنچه برای من شب اول را سخت تر می کرد، این فکر بود که از بعد از انتخابات تا حالا آنقدر آدم گرفته اند و زندانی کرده اند، که دیگر کسی نه اسم مرا به یاد خواهد آورد و نه بازداشت من اهمیتی خواهد داشت. با خودم مرور می کردم تنها اسامی فعالان سیاسی، روزنامه نگاران، فعالان حقوق بشر و … را که در آن لحظه در همان 209 دربند بودند و هرچه حساب می کردم، باز هم اسم بود که ردیف می شد. برای زندانی، مهمترین چیزی که باعث می شود دوام بیاورد و تحمل کند این است که حس نکند آن بیرون، فراموشش کرده اند و برای من، با تحلیلی که داشتم، از ابتدا قاطعانه فکر می کردم فراموش شده ام.

بعدها، وقتی بیرون آمدم، نه فقط وقتی برای اولین بار نشستم پای اینترنت، بلکه وقتهایی که با آدمهای مختلف، در ایران و در چارگوشه دنیا هم کلام شدم، که از حس هایشان وقتی خبر بازداشت مرا شنیده اند می گفتند و از تلاشی که کرده اند برای اینکه من بیرون بیایم و از آن همه فشاری که به جمهوری اسلامی آورده اند، و از همه آن تلاشهای جمعی، گیرم خیلی از آنها به هم وصل نبودند، که باعث شد آزاد شوم می شنیدم، شرمنده همه آن محبتها، انرژی های مثبتی که به سوی من روانه شده بود و حمایتهای بی شائبه ای می شدم که مطمئنم تا سالها، هرجا بروم، داستانهای ناشنیده دیگری را درباره اش خواهم شنید.

می خواهم بگویم هیچوقت فرصت نشد که حتی در حد یک تشکر خشک و خالی، بنویسم یا بگویم که چقدر مدیون تک تک شماهایی هستم که به من، در آن شب اول انفرادی و در روزهای بعدش فکر کرده اید. شماهایی که دوستانم هستید و می شناسمتان و شماهایی که ممکن است حتی به اسم و قیافه نشناسمتان اما نگران من و نگران دخترم دریا بوده اید، شماهایی که هرچه از دستتان بر می آمده، فروگذار نکرده اید. امروز، بعد از یک سال، این نوشته، ابراز ارادت به همه شماست برای اینکه در کنارم بودید، در آن شب سخت تنهایی. و یک تشکر خشک و خالی است از طرف کسی که عمیقا باور دارد دستهای نگران و خسته و مهربان شما بود که مرا از میان آن دیوارهای سخت و بتونی بیرون کشید.

اطلاعات بیشتر در باره 209 و همینطور دفتر پیگیری وزارت اطلاعات را می توانید در اینجا بخوانید.

14 دیدگاه

یک سال پیش، در چنین روزی…

پارسال در چنین روزی، بازداشت شدم.

دیشب دوستی مهمانم بود که جدا از هزار هزار موضوع مشترک، یک موضوع شب ما دو تا را به هم وصل کرد: وقایع پس از انتخابات، زندگی هر دو ما را عوض کرده بود، زیر و رو کرده بود و در واقع، شخم زده بود. بیشتر بحثمان به «بحران معنا» گذشت.

یک سال پیش، وقتی از خانه بیرون می رفتم، فکر نمی کردم دستگیر شوم، فکر نمی کردم دوباره سر از 209 دربیاورم، اما همه اینها، همیشه در زندگی من محتمل بودند. آنچه هیچگاه محتمل نبود، سردرآوردن از خارج از ایران بود، به نوعی، پرت شدن به جهانی که فاقد معناست، برای تو، یا لااقل از معناهای همیشگی و مالوف زندگیت تهی است.

وقتی مرور می کردیم،برای هر دوی ما پیش از آن تابستان داغ تکرار نشدنی، معنای زندگی مان مثل یک جعبه چهارگوش با ابعاد مشخص، روشن و قابل لمس بود اما در همه یک سال گذشته، وقایع بیرونی، آنچنان دنیای پیرامون ما را و دنیای درون ما را تکان داده است که دیگر حرف زدن از معنای زندگی، به مثابه یک امر متعین ناممکن به نظر می رسد. در واقع هر دوی ما، بخشی از سرگردانی معنایی جمعی هستیم که در یک سال گذشته و به خصوص، از پس فروکش کردن و آب شدن و در زمین فرو رفتن جنبش سبز، بر تک تک کسانی که این جنبش، همه یا بخشی از زندگیشان شده بود، حادث شده است.

کاش اشتباه کنم، کاش تعداد آدمهایی که اگر همین الان ازشان بپرسی معنای زندگی ات چیست؟ زنده ای که چه کنی؟ برای چه و به چه زنده ای؟ بتوانند بدون پلک برهم زدن یک جواب سرراست بدهند، زیاد باشد.

آیا جست و جو برای معنا فایده ای هم خواهد داشت؟ آیا معناهای تازه ای هست که هنوز نامکشوف مانده باشند؟!

توضیح ضروری: آب شدن و در زمین فرورفتن چیزی، به معنای نابود شدن آن نیست. مگر آن که به قانون طبیعت و بهاری که از پس زمستان می آید باور نداشته باشیم یا آنقدر متعصب باشیم که واقعیات را نبینیم.

بیان دیدگاه

روزانه های حجاب- 11

حجاب در اروپا: سیاست تفاوت

با موسوی، بی روسری!

مسئول بسيج خواهران: بايد با بدحجابي برخورد انضباطي و قضايي صورت گيرد

دفاع آيت‌الله حائري شيرازي از نظر احمدی نژاد درباره حجاب
برخورد انتظامي با بدحجابي قبل از جا انداختن آن به‌عنوان منكر، اشتباه و غيرممكن است

گزارش تصویری – راهپیمایی حجاب و عفاف در مشهد

چرا حجاب؟ چرا بي‌حجابي؟

از لباس محلی تا فمنیست های رادیکال

فوتبال با طعم مقنعه

« چادر من کو؟ »

تکذیب کسرنمره پایان‏نامه بدلیل بدحجابی

5 دیدگاه

تعریف جنبش زنان از دیدگاه مامور امنیتی!

ماموران امنیتی ریخته بودند در خانه یکی از فعالان جنبش زنان. خانه نبوده، برادرش همراهشان رفته تا اتاق این فعال را بگردند. روی میزش، کتاب مجموعه قوانین پوشش من بوده و یک کتاب از مهرانگیز کار. مامور امنیتی به کتابها اشاره کرده و به برادر این فعال جنبش گفته: یه مشت معلوم الحال، یه مشت ول دور همدیگه جمع شدند، نتیجه اش همینه!

و من، نیمه شب، وسط یک خروار بار و کتاب و اثاث، وسط اسباب کشی، با حیرت به صدای این دوست که به مدد اینترنت، از آن سر دنیا می آید گوش می دهم و با خودم فکر می کنم: این هم تعریف جنبش زنان از دیدگاه آن مامور امنیتی!

پی نوشت:

راستی برای آنها که پرسیده بودند؛ کتاب را می توانید از این فروشگاهها در تهران و کرج بخرید:

کتابفروشی کارنامه (شهر کتاب) نیاوران
کتابفروشی نقش پاسداران
نشر ثالث و نی و چشمه کریمخان
مولی و نشر اختران خیابان انقلاب
شهرکتاب هفت حوض نارمک
کتابفروشی پارس اکباتان
شهرکتاب شهرآرا
شهرکتاب کرج

در آلمان، کتابفروشی فروغ کلن و مرکز پخش ایران فرانکفورت، کتاب را دارند.

بیان دیدگاه