بایگانیِ ژوئن 2011

مریم مجد و مهناز محمدی، در بند 2-الف سپاه

هیچیک از فعالان جنبش زنان را نمی شناسم که تا به حال او را به بند 2-الف، بخشی از زندان اوین که تحت کنترل سپاه پاسداران است برده باشند. اما امروز، 14 مین روز بازداشت مریم مجد، عکاس و فعال کمپین دفاع از ورود زنان به ورزشگاهها و 5 مین روز بازداشت مهناز محمدی، مستند ساز و فعال جنبش زنان است. اخبار موثق حاکی از آن است که مریم و مهناز را به بند 2-الف برده اند؛ جایی که در عکس، با خط قرمز مشخص شده است (روی عکس کلیک کنید).

امروز، پنجشنبه، به خاطر مبعث در ایران تعطیل رسمی است، فردا هم که جمعه است و تعطیل و روزهای تعطیل، بدترین روزهای زندانی در سلول انفرادی است؛ هیچکس به سراغت نمی آید، حتی زندانبانها هم از همیشه کم تعداد تر و بی سر و صدا تر هستند. زنگ بند به صدا در نمی آید که حدس بزنی چه کسی را برای بازجویی خواسته اند؛ انگار گرد مرگ پاشیده اند در همه جا و مدام، این شعر توی ذهنت چرخ می خورد:

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد/ در بند مانده باشد، صیاد رفته باشد…

این هم توصیفی از بند 2-الف

http://bijankeramati.blogspot.com/2009/09/2.html

نامه ام به مریم را در اینجا بخوانید:

https://shadisadr.wordpress.com/

نامه های مادر مریم و دوستان او را در اینجا بخوانید:

http://freemaryammajd.blogspot.com/

صفحه ویکی پدیای مریم مجد:

http://de.wikipedia.org/wiki/Maryam_Majd

صفحه ویکی پدیای مهناز محمدی:

http://en.wikipedia.org/wiki/Mahnaz_Mohammadi

این هم گزارشی که ZDF، مهمترین شبکه خبری آلمان دیشب درباره مریم پخش کرده است:

http://www.zdf.de/ZDFmediathek/beitrag/video/1373768/Iranische-Fotografin-darf-nicht-zur-WM#/beitrag/video/1373768/Iranische-Fotografin-darf-nicht-zur-WM

بخشی از این گزارش، مصاحبه ای با من است که در آن درباره نگرانی از اعمال فشار به مریم در سلول انفرادی و بند 2-الف گفته ام.

Advertisements

بیان دیدگاه

پدر، مادر، این بار ما متهمیم و نه شما! (بخش اول)

درآمد: این مطلب قرار بود اول، چند خطی باشد در واکنش به نوشته ای که در وبلاگ «فراسوی مرزها» درباره برخورد فمینیستهای نسل 57 و فمینیستهای نسل جدید در بیست و دومین کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان منتشر شد. اما نه تنها از آن که از خود یک مقاله نیز فراتر رفت و تبدیل به قسمت به اول سلسله مطالبی شد تحت عنوان «پدر، مادر، این بار متهمیم و نه شما!» شد. این بخش اول سلسله مطالبی است که درباره تاریخ منقطع، مسئولیت تاریخی نسل جدید، نقشی که نسل انقلاب 57 باید برعهده بگیرند، آشتی ملی، عدالت، خشم بین نسلی و چرخه معیوب و بسته نشده تجارب تاریخی مان خواهم نوشت. در این سلسله مطالب سعی خواهم داشت از خلال تجارب جنبش زنان نقبی بزنم به تجارب جنبش دموکراسی خواهی و پاره هایی از این تاریخ تکه پاره را به هم بدوزم.

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

8 دیدگاه

گیرنده: سلول انفرادی 209، برسد به دست مریم مجد

عکس سلول انفرادی 209 را می گذارم جلوی خودم و نگاهش می کنم، هزار فکر و خیال و اتفاق زنده می شود. سعی می کنم همه آنها را در ذهنم عقب برانم اما نمی شود، چون تو الان آنجایی. توی یکی از همان سلولهای انفرادی 209. یکی از همان دو سلول ته راهروهای بخش زنان 209. زیر نور 24 ساعته چراغی که شبها نمی گذارد بخوابی و روزها وجودش بی فایده است؛ بسکه در تیرماه تهران، آن سلول انفرادی داغ است از حرارت خورشیدی که مستقیم به سقف و پنجره کوچکش می تابد. عکس را می بینم و یاد روزی می افتم در تیرماه 88، دو سال پیش، که در یکی از همان سلولها، از شدت داغی هوا، حس کردم دیگر نمی توانم نفس بکشم. به حکم قانون 209، حتی نمی توانستم به در بکوبم که زندانبان بیاید و در را باز کند؛ لحظه ای باز شدن در کافی بود تا کمی هوای خنک از راهروی منتهی به اتاق کولردار زندانبانها بیاید و نفسم را برگرداند. هرچه هم زنگ می زدم کسی نمی آمد. دریچه بالای سلول بسته بود. سرم را چسباندم به پایین در که کمی هوای خنک از آن می آمد و شروع به نفس کشیدن کردم. یادم نیست چند ساعت در همین حالت چمباتمه زده و چسبیده به فضای باریک پایین در انفرادی ماندم و حالا، دوستانت به درستی نگران تواند که سابقه ناراحتی قلبی داری. چطور نفس می کشی در آن داغی سلول و با آن قلب خراب؟!

مریم عزیزم، خبر پیچیده که دیروز زنگ زده ای خانه و با گریه گفته ای: مرا از این تو در بیاورید و من می توانم تصویر تو را در لحظه ای که این جملات را می گفتی تجسم کنم. ایستاده با چشم بند، پوشیده در چادر، رو به تلفن عمومی انتهای راهروی اصلی 209 که یک طرفش ردیف سلولهاست و یک طرف دیگرش بهداری و اتاقهای بازجویی. ایستاده رو به تلفن، در حالی که بازجویت پشت سرت ایستاده و مواظب است اگر یک کلمه بیش از آن که اجازه داده بگویی، تلفن را قطع کند. یادم می آید یکی از طولانی ترین و سنگین ترین بازجویی هایم، از آن بازجویی هایی که صبح شروع می شوند و با صدای اذان مغرب می فهمی که تا شب طول کشیده اند، به پایان رسیده بود. بازجو اجازه داد به خانه زنگ بزنم. دلم برای دریا که آن موقع 7 سال بیشتر نداشت خیلی تنگ شده بود. مادرم گوشی را برداشت، بغض کرده بودم و صدایم گریه داشت. مادرم شروع کرد با من دعوا کردن که برای چه گریه می کنی؟ و یادم آورد که نباید گریه کنم، نباید جلو بازجو گریه کنم، گریه مال وقتهای تنهایی در انفرادی است. و آن دعوا، یکی از شیرین ترین، مهمترین و تاثیرگذارترین دعواهای مادرم با من بود. که به من آرامش و قدرتی داد وصف نشدنی. کاش مادر تو هم اینها را بخواند. کاش بداند که اگر باز زنگ زدی چطور باید با تو حرف بزند که به تو آرامش و قدرت بدهد. کاش بداند که این دفعه که زنگ زدی، در یک جمله بگوید که این بیرون همه جویای حالت هستند، همه به یادت هستند و با همین جمله، تو خواهی فهمید که فراموش نشده ای، که خبر بازداشت و وضعیت نگران کننده ات همه جا پخش شده، که دوستانت در تلاشند تو هرچه زودتر آزاد شوی. کاش مادرت بداند که برای زندانی، بدتر از هر شکنجه و فشاری، این حس است که فراموش شده است. که مردم بیرون زندان، حتی دوستانش، دارند زندگی شان را می کنند. کاش مادرت بداند همین یک جمله چقدر می تواند به تو آرامش و قدرت بدهد.

مریم جان، این روزها مدام به تو فکر می کنم، به همه کارهایی که با وجود سن کم اما سابقه زیادت در عکاسی ورزش زنان کرده ای. به این فکر می کنم که همه عکاسها، عکس می گیرند برای دیده شدن. برای چاپ و منتشر شدن. عکاس، به عکسش و با عکسش شناخته می شود. و تو، برخلاف همه عکاسها، عکسهایی می گرفتی برای دیده نشدن. عکاسی از ورزش زنان و از ورزشکاران زن، همواره محکوم به سانسور، حذف شدن و دیده نشدن بود در مطبوعات ایران؛ که بدن زن، حرکت بدن زن و زندگی جاری در اندامهای زن، موضوعی همواره ممنوعه است در رسانه های ایرانی. تو اما خستگی ناپذیر ادامه می دادی، هرجا و در هر رشته ای، مسابقه یا تمرینی بود، تو حضور داشتی و عکس می گرفتی، بی آن که امیدی به چاپ آن عکسها داشته باشی. در یک جمله، تو عکاسی بودی که هیچوقت نه عکسهایت دیده شد و نه خودت، از رهگذر عکسهایت دیده شدی. برای همین است که جز ما، عده ای از فعالان جنبش زنان، که تو می دانستی موضوع ورزش زنان برایمان مهم است، عکسهایت را کمتر کسی دیده است. کمتر کسی ارزش کار بزرگی که تو در تمام این سالها کردی می داند، کمتر کسی درخشان ترین عکسهای تو را به یاد می آورد زیرا حتی اجازه برپایی نمایشگاهی از عکسهای ورزشی ات پیدا نکردی.

و ما می دانیم که عکاسی از زنان فوتبالیستی که برای شرکت در جام جهانی فوتبال زنان به آلمان آمده اند، فرصتی بود که در تمام این سالها منتظرش بودی؛ فرصتی برای دیده شدن. فرصتی برای اینکه تجربه سالها کارت را بریزی توی قاب دوربین و زندگی زنان ورزشکار کشورهای مختلف را ثبت کنی تا ماندگار شود؛ تا ماندگار شوی. و «آنها» نه فقط آزادیت را که این فرصت بی نظیر را هم از تو گرفتند. امروز یکی از دوستان مشترکمان می گفت: نکند مریم قربانی اختلافات فیفا با دولت ایران بر سر لباس فوتبالیستهای زن شده است و من به یاد آخرین مجموعه عکسهایت می افتم؛ عکسهایی که از تجمع اعتراضی فوتبالیستهای زن در مقابل فدراسیون گرفته بودی. آخرین عکسها در وبلاگت، «آگراندیسمان«، و به دوست مشترکان می گویم: » از «آنها» بعید نیست که ید طولایی در سناریو سازی و ربط چیزهای بی ربط به هم دارند.»

می نویسم «آنها»، نه برای اینکه مطمئن نیستم چه مقاماتی دستور بازداشت تو را، درست چند ساعت مانده به سفرت به آلمان داده اند، بلکه برای اینکه آنقدر ترسو و بزدل هستند که حاضر نیستند جلو بیایند و بگویند: بله، ما مریم مجد را بازداشت کرده ایم و اتهامش هم این است. «آنها» آنقدر ترسو هستند که به تو چشم بند می زنند مبادا بعدا، جایی در خیابان ببینی و بشناسی شان. «آنها» حتی از اینکه فرزندانشان بدانند شغلشان چیست ترس دارند. «آنها» از فردایی می ترسند که من به ایران بازگردم و دست در دست تو، از درهای باز زندان اوین وارد 209 بشویم و اتاقهای بازجویی و سلولهایمان را به هم نشان بدهیم؛ روزی که نه نامهای مستعار «آنها»، نه پنهان کردن چهره هایشان از رهگذر چشم بندها و رو به دیوار نشاندنهای ما، نه دروغ گفتن هایشان به زن و فرزند و فامیل، هیچیک به نجاتشان از ایستادن در مقابل محکمه وجدان جمعی و گفتن حقیقت درباره آنچه در اتاقهای بازجویی، در شکنجه گاهها و در سلولهای انفرادی کردند، کمکی نخواهد کرد.

آن «روز ناگزیر»* می آید مریم جان! حتی اگر تو، الان، در قاب تنگ آن سلول انفرادی فکر کنی که تلخ ترین لحظه های زندگی ات تا ابد طول خواهد کشید. آن روز ناگزیر فراخواهد رسید؛ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد!

—–
* اصطلاح «روز ناگزیر» را از شعر قیصر امین پور وام گرفته ام که خواندنش و دوباره خواندنش را این روزها به همه توصیه می کنم. اینجا قابل دسترسی است:

http://gheisaraminpour.ir/showT.aspx?Lang=F&ID=735F5D40515E49735D54

مجموعه ای از بخشی از عکسهای مریم مجد از ورزش زنان:

http://shirzanan.net/spip.php?auteur5

مجموعه ای از اخبار مربوط به مریم مجد تا لحظه نوشته شدن این مطلب:

http://www.rferl.org/content/iranian_female_photojournalist_missing/24243177.html
http://www.guardian.co.uk/world/2011/jun/22/iran-missing-womens-rights-activist
http://www.wluml.org/node/7300
http://www.radiofarda.com/content/f4_iranian_journalist_detain_maryam_majd/24242106.html
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/06/110621_l21_journalist_majd_germany_iran_photographer.shtml
http://shabakeh.de/news/1731/
http://persian.iranhumanrights.org/1390/03/maryam_majd_football/
http://balatarin.com/topic/2011/6/21/1007991/popular/3
http://www.guardian.co.uk/world/2011/jun/22/iran-missing-womens-rights-activist
http://maryammajd.persianblog.ir/
http://www.shirzanan.net/spip.php?auteur5
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15176345,00.html?maca=per-rss-per-all-1491-rdf
http://www.daneshjoonews.com/news/humanrights/8022-1390-04-03-22-50-58.html
http://www.we-change.org/spip.php?article8088

5 دیدگاه

زندگان و کشتگان ما؛ مروری بر وضعیت زندانیان سیاسی زن در ایران


امروز عصر در مجلس بریتانیا سخنرانی داشتم. موضوع برنامه، «بحران حقوق بشر در ایران» بود و من بررسی وضعیت زندانیان سیاسی زن را به عنوان موضوع صحبتم انتخاب کرده بودم. در این سخنرانی من زندانیان سیاسی زن را به چهارگروه تقسیم کرده بودم: اولین گروه، زندانیانی هستند که تنها به دلیل مذهب خود زندانی می شوند، مانند بهاییان و مسلمانان مسیحی شده، از این گروه، من فریبا کمال آبادی و مهوش ثابت، رهبران جامعه بهایی را که به 12 سال حبس محکوم شده اند مثال زدم. گروه دوم، زندانیانی که به دلیل عضویت خود یا افراد خانواده شان در گروههای سیاسی مخالف در زندان هستند، و شبنم مددزاده، یکی از آنهاست. وکلا، روزنامه نگاران و فعالان جنبش زنان و سایر جنبشها، گروه دیگر بودند؛ بهاره هدایت، نسرین ستوده، فاطمه مسجدی و مریم بهرمن زندانیانی بودند که من درباره وضعیتشان صحبت کردم و گروه آخر، شهروندان گمنامی که در اعتراضات پس از انتخابات دستگیر شده اند.

گروه دیگری که درباره آنها حرف زدم، فعالان زنی بود که پس از انتخابات دستگیر شده و در اثر فشارهای داخلی و بین الملل، پس از مدتی آزاد شده اند اما در عین حال، در دادگاه به حبسهای طولانی مدت محکوم شده و هرلحظه ممکن است به زندان فراخوانده شوند. شیوا نظرآهاری، فعال حقوق بشر، که با وثیقه 700 میلیون تومانی در خارج از زندان به سر می برد، یکی از آن مثالهاست که هرلحظه ممکن است برای گذارندن 4 سال از بهترین سالهای زندگی خود به زندان رجایی شهر احضار شود.

و البته در پایان فهرست، یادی هم کردم از زندانیان زنی که دیگر بین ما نیستند؛ کشتگان ما: شیرین علم هولی، زهرا بهرامی و هاله سحابی.

در عین حال من به موضوع آزارهای مبتنی بر جنسیت اشاره کردم که در جامعه ایران و از جمله در زندان، تمامی جنبه های مختلف زندگی زنان را تحت تاثیر قرار می دهد. به نامه اخیر زندانیان سیاسی محبوس در بند قرنطینه زندان اوین اشاره کردم، توصیف آنها از شرایط غیرانسانی حاکم بر زندگی شان و بخش مهم نامه که در آن شهادت می دهند که در اتاقهای بازجویی، روح زنان زندانی بارها مورد تجاوز واقع شده است.

در آخر، به این نکته اشاره کردم که آزار جنسی زنان در زندانها باید به فوریت و به شکلی اثر بخش پیگیری شود، نه فقط برای اینکه قربانیان به تسکین و آرامش برسند بلکه به این دلیل که هر زنی که روح یا جسمش در زندان مورد تجاوز قرار می گیرد، هزاران زن در خارج از زندان، خود، یا به خاطر ترس خانواده هایشان، دست از فعالیت برداشته، به سکوت و انزوا کشیده می شوند.

متن کامل سخنرانی به انگلیسی در اینجا قابل دسترس است.

پاورپوینت سخنرانی به همراه عکسهای زندانیان اینجا آپلود شده است.

اعلان برنامه و اسامی دیگر سخنرانان را در اینجا می توانید ببینید. یکی از سخنرانان، امید جلیلی، کمدین معروف ایرانی – انگلیسی بود که با بیان تجربه دردناک خود از زندگی به عنوان یک بچه بهایی در جامعه ایرانی و یک خارجی در جامعه انگلیس، خنده تلخی بر همه لبها نشاند.

4 دیدگاه