بایگانیِ اوت 2011

تلخ…

دارم مصاحبه زنی را گوش می کنم که در 15 سالگی، به خاطر هواداری از یک گروه چپ بسیار کوچک در تیر 60 در مسجد سلیمان بازداشت شده و در سال 61 و 62 در زندان قزل حصار بوده است. می گوید که در بند 8 زندان قزل، یک سال و خورده ای در سلولهای دربسته ای بودیم که یک و نیم در دو متر بوده با یک تخت سه طبقه. در سلولی با 3 نفر ظرفیت، 40 و خورده ای نفر را زندانی کرده بودند و فقط سه بار در طول روز برای دستشویی در را باز می کردند.. می گوید: شیفتی و روی هم روی هم می خوابیدیم و بعضی شبها یک دفعه با تکان کوچک یک نفر در خواب، چندین نفر از طبقه سوم تخت می افتادند روی بقیه که روی زمین خوابیده بودند…

ملاقات!؟ مرخصی!؟ هواخوری!؟ بهداری؟! دکتر؟!…شوخی های خنده داری بوده است!

هرچه پیشتر می روم در تحقیق و مستند سازی موارد شکنجه جنسی در زندانهای دهه 60، حسم را نسبت به نقض حقوق زندانیان سیاسی امروز بیشتر و بیشتر از دست می دهم. می دانم که نباید، می دانم که نقض حقوق بشر هرچقدر هم کم اهمیت یا کوچک نباید نادیده گرفته شود اما راستش عبارتهایی مثل این را که در گزارشهای امروز حقوق بشری های امروزی می آید: بی سابقه ترین، حادترین، سیاه ترین…دیگر بر نمی تابم. هرچه بیشتر می گذرد، بیشتر می توانم بین وقایع هولناک زندانهای دهه 60 و آنچه در ارودگاه های نازی ها اتفاق افتاده «این همانی» بیشتری برقرار کنم تا شرایطی که زندانهای امروز ایران دارند.

و این روزها واقعا اعصاب شنیدن جملاتی که هولناک ترین جنایتهای رخ داده در دهه 60 و مسئولان آن را به هر شکلی توجیه می کنند ندارم؛ آدمهایی که به هر دلیل، از جمله منافع سیاسی، ترجیح می دهند ندانند، نشنوند، خود را به ندانستن بزنند، انکار کنند یا گزینشی بشنوند، خطرناک ترین آدمها هستند به نظرم و در عین حال، تهوع آورترینشان.

حقیقت بد چیزی است؛ آدم تلخ می کند، آدم را مسئول می کند و دیگر نمی توانی به این آسانی بگذری. اما مواجهه با حقیقت، دیدن آن و کشیدن بار این مسئولیت هم کار هرکسی نیست. از این بابت به خودم می بالم؛ هرچند زندگی ام تا ابد تغییر کرده است!

Advertisements

4 دیدگاه