پرستوی من

پرستوی من،

جایی نشسته ام که فضایش خیلی مرا یاد تو می اندازد؛ یادی که این روزها و هفته ها همیشه با من بوده؛ گاهی فقط کمی دورتر می شده است.

می دانی، هر آدمی به تعداد آدمهای اطرافش، دور یا نزدیک، تعریف می شود. اگر این قاعده را بپذیریم، تعریف من از تو، تعریف خودم از تو و به نوعی، منحصر به فرد است. با همان تعریف است که این روزها مدام به یادت می افتم، بهت فکر می کنم و به آن سلول انفرادی 2الف که می گویند دیوارهایش از سنگ است و کف آن را یک قالیچه ماشینی خیلی کوچک پهن کرده اند؛ خیلی کوچک، به کوچکی سلول انفرادی که با امروز، شد 18 شب و روز که در آن سر کرده ای. با همان تعریف است که با اینکه هیچگاه آنقدرها به هم نزدیک نبوده ایم، «پرستوی من» خطابت می کنم.

دیروز، داشتم با کسی مصاحبه می کردم که یک ماه و نیم در انفرادی های 2الف بوده است. همینطور که حرف می زد، این خبر آمد: «پرستو دوکوهکی و مرضیه رسولی دو روزنامه نگار دستگیر شده توسط سپاه پاسداران، تحت فشار شدید برای اعتراف دروغ به همکاری با بی بی سی فارسی هستند» و من نمی توانستم به تو فکر نکنم و نگرانی اینکه مبادا برای اینکه تو را زیر فشار له کنند، برده باشندت توی آن سلولهای تاربک تاریک زیرزمین ساختمان بازجویی بند 2الف؛ آنجا که وقتی دستت را بلند کنی به سقف می خورد….

تصویرهایی که از تو در ذهن دارم، همانهایی که تعریف من را از «تو» از «پرستو دوکوهکی» می سازند، می آیند و می روند اما بعضی هایشان ماندگارترند:

1. مجله زنان، طبقه دوم آپارتمانی در یکی از کوچه های منشعب از میدان 7 تیر. داری تند و تند می نویسی و وقتی وارد می شوم فقط سرت را بلند می کنی. این، پرستو دوکوهکی مجله زنان است، یکی از جوانترین گزارشگرهای نه فقط مجله که کل مطبوعات ایران؛ دختر جوانی که خوب می بیند و خوب می نویسد و امید خیلی هاست برای آینده روزنامه نگاری زنانه ایران.

2. من هنوز ای-میل ندارم، هنوز مثل همه مبتدی ها دنبال کسی می گردم که به من یاد بدهد اینترنت چیست، و تو پس از موج اول درست شدن وبلاگستان فارسی، وبلاگت را ساخته ای: زن نوشت. در همان مجله زنان می بینمت که داری می گویی: خیلی ها بهم انتقاد کردند بابت اسم وبلاگ، ولی عوضش نمی کنم؛ دوستش دارم. و تا همین آخر، عوضش نکردی. اگرچه روند نوشتنت بعضی وقتها کند شد، اما خسته نشدی، کرکره زن نوشت را پایین نکشیدی و نترسیدی از اینکه همه چیز، همانجایی که هست، باقی بماند: خودت را در آینه، بارها و بارها «قابل جست و جو» کردی.

3. بچه های کاپوچینو، اولین مجله اینترنتی ایرانی، قرار مصاحبه ای را با من می گذارند. در دفترم باز می شود و گروهی از جوانان شاد و پرانرژی وارد می شوند. سه-چهار ساعت گفت و گوی داغ و پرهیجان و بعد، باورم نمی شود همه آن همه آدم سعی می کنند در ماشیم ماتیز سیاه رنگ کوچک تو جا شوند. اما بالاخره جا می شوند درحالی که تو، پشت فرمان از خنده ریسه رفته ای.

4. خسته ایم، از تشنگی و گرما له له می زنیم، 18 خرداد 84، چندین ساعت است که داریم می جنگیم که برویم داخل استادیوم آزادی. شعار می دهیم، جلو در می نشینیم، مذاکره می کنیم و سر آخر، در کمال ناباوری، در نیمه دوم بازی ایران- بحرین، راهمان می دهند تو: برای اولین بار پس از انقلاب، گروهی از زنان وارد یک استادیوم فوتبال می شوند. از راهروی درازی که دیوارهای بلند سیمانی دارد می پیچیم و صاف در می آییم وسط جایگاه: زمین بازی مقابل چشمانمان و زیر پاهایمان است و صدای تو است که اول از همه گوشم را پر می کند: «آزادی ما اومدیم بدون V.I.P» و چه خوب این شعاری که در لحظه ساخته شد، صف ما زنانی را که نه خواهر یکی بودیم، نه زن دیگری و نه جزو آدمهای مهم، صف آدمهایی مثل تو را که فقط «خود»شان بودند، از بقیه ای که در آن بازی، استثنائا و با بلیت های VIP وارد شده بودند از هم جدا کرد.

5. سه روز از بازداشتمان در 13 اسفند 85 می گذرد؛ دستگیری دسته جمعی 33 نفر از فعالان جنبش زنان در مقابل دادگاه انقلاب. حالا دیگر همه را آزاد کرده اند جز سه نفر. من، یکی از آن سه نفر هستم. بازجویی که مسئول کل پرونده های جنبش زنانی ها در وزارت اطلاعات است بالاخره خودش را نشان داده و یک کاغذ پرینت شده را پرت می کند جلو من که: ببین! خانوم دوکوهکی به محض اینکه آزادش کرده ایم مصاحبه کرده! و من که اجازه یافته ام چشم بند ام را بردارم، همان چند لحظه ای را که صفحه پرینت شده مقابلم است، می بلعم: اسم تو را، و تیتر مصاحبه ت را:  گفتگويي کوتاه با پرستو دوکوهکي پس از آزادي.  و البته نام خودم در مصاحبه را نیز می یابم.
و برای همیشه، مدیون تو باقی می مانم.

6، 7، 8 و… باقی، تصویرها، فدای بقایت «پرستوی من»

  1. #1 توسط محمد جواد طواف در فوریه 2, 2012 - 12:20 ب.ظ.

    سپاس خانم صدر عزیز، من هم این روزها خیلی به فکر پرستو دوکوهکی هستم، در تمام این سال ها رصدش می کردم این خانم ژورنالیست را از همان اوایل وبلاگ نویسی اش، که چه شور و شوقی داشت، و دوران کاپوچینو … جوانی صادق، با صفای باطن و شفاف …

  2. #2 توسط مرمر در فوریه 2, 2012 - 9:20 ب.ظ.

    سپاس خانم صدر. متاسفم برای خودم که هنوز خیلی از زنان فعال در جنبش زنان ایران رو نمیشناسم و یکی از اونها پرستو دکوهکی بود که واقعا برای خودم متاسفم! و چقدرهم شما زیبا از ایشون نوشتید. به امید آزادی تمام زندانیان و به امید رسیدن به برابری

  3. #3 توسط الهام در فوریه 6, 2012 - 2:11 ب.ظ.

    ممنونم از نوشته زيباتون واقعا هرچه از خوبي پرستو و مهربونيش و حرفه اي بودنش بگيم بازم كم گفتيم .واقعا از ته دل ارزو ميكنم زودتر از قفس زندان رها شود.

  4. #4 توسط mona در فوریه 7, 2012 - 3:55 ب.ظ.

    😦

  5. #5 توسط مریم در فوریه 15, 2012 - 12:53 ب.ظ.

    شادی جان اینقدرتاثیر گذار نوشتی با اینکه من شناختی از پرستو ندارم ولی عجیب دلنگرون شرایط اون مثل یه دوست صمیمی شدم
    ونتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: