واقعا می خواهی بدانی؟!

می خواهی بدانی چه چیزی تغییر کرده؟! راستش خیلی چیزها. مثل خیلی از کسان دیگر، زندگی من هم تکان درست و حسابی خورد. مثل خانه عروسکی که یکباره چپه شود. هیچ چیزش دیگر سر جای خودش نبود. اما اشیا، هنوز آنجا بودند، چارچوب خانه هنوز وجود داشت.

22 خرداد 88 و وقایع پس از آن، به طور برنامه ریزی نشده ای، زندگی مرا هم مثل خیلی های دیگر تغییر داد. مهمترین و بنیادی ترین تغییر این که من چند روز پس از آزاد ى ام از زندان از ایران خارج شدم. منی که خودم و شاید مثل خیلی های دیگر فکر می کردم  آخرین نفری هستم که ممکن است از ایران بیرون بیایم. منی که فکر می کردم هرچقدر هم فشار زیاد شود، باز هم می شود راههای باریکی برای ادامه فعالیت پیدا کرد.

همه چیز، در عرض 30 ثانیه اول  هنگام دستگيرى ام اتفاق افتاد. زمانی که من سعی کردم از دست ماموران لباس شخصی که با یک پژو آر- دی به شکار من آمده بودند، در خلوت تقاطع بلوار کشاورز و خیابان فلسطین فرار کنم. مسئولشان، مردی قوی هیکل با شلوار جین و تی شرت قرمز، که هیچ به اطلاعاتی ها نمی برد، دنبالم دوید. اول، روسریم را کشید که در دستش ماند، بعد مانتویم را چنگ زد، دکمه های مانتو پاره شد و من دستهایم را از آستین مانتو بیرون آوردم و همچنان مى دويدم .اما چند لحظه بعد، تی شرتی را که زیر مانتو تنم بود را گرفت، بلندم کرد و پرتم کرد توی ماشین. شوکر برقى را هم گذاشت روی سرم و گفت: تکون بخوری، می زنم.

همان جا، چیزی در درون آدم خشمگینی که سرش را روی زانویش گذاشته بود، تکان خورد و برای همیشه تغییر کرد: یک درک عمیق از اینکه دیگر، هیچوقت، هیچگونه مذاکره ای با این سیستم برای تو امکان پذیر نیست؛ درکی که بعدها، در روزهای طولانی و داغ و نفس گیر انفرادی، از سطح احساس به سطح عقلانیت رسید. یعنی دریافتم که نه تنها من دیگر قادر به هیچ نوع مذاکره ای با این سیستم نیستم، بلکه سیستم هم دیگر هیچ مذاکره ای با من انجام نخواهد داد. می دانم که منظورم برایت مبهم است. توضیح می دهم.

نمی دانم برای تو هم اینطور است یا نه اما برای من، تصویر برخی از لحظات، درون یک قاب در ذهنم خشک می شود و برای همیشه می ماند. هیچوقت نه از یاد می رود و نه محو می شود. تصویر لحظه ای که من در چنگ آن مامور وزارت اطلاعات بودم، با تصمیمم برای ترک جمهوری اسلامی ایران، گره خورده است. درست در آن لحظه بود که من فکر کردم دیگر قادر نخواهم بود با این سیستم، وارد هیچ گفت و گویی شوم.

تو در جمهوری اسلامی ایران زندگی کرده ای. می دانی که آدم، به عنوان شهروند عادی، همواره مجبور به مذاکره با سیستم است؛ هرچقدر هم قائل به این نباشد که سیستم، یک چیز یکپارچه و یک دست است که نیست، باز مجبور است با کلیت غیر یکدست آن مدام وارد مذاکره شود. وقتی سر و کارش به هر دلیل، مثلا گرفتن مدرک تحصیلی، یا پرداختن مالیات یا حتی اینکه کیفش را زده باشند، به یک بخشی از این سیستم می افتد، مجبور به گفت و گوست، مجبور به مذاکره است و طبیعتا، چانه زنی. و این یعنی تو مجبوری حداقل مشروعیتی به این سیستم بدهی برای اینکه به عنوان شهروند، کار و زندگی ات پیش برود. این مذاکره، حتی پیش از آن، در ذهن آدم آغاز می شود وقتی اول صبح می خواهد برود بیرون و فکر می کند چه بپوشد که هم خودش راضی باشد و هم اگر گشت ارشاد جلویش را گرفت، قابلیت چانه زدن داشته باشد.

در سطح دیگری، به عنوان وکیل دادگستری، من ناگزیر از مذاکره با سیستم قضایی برای دفاع از موکلانم بودم. این، نه فقط مذاکره و چانه زنی با قاضی و بازپرس، که شامل ماموران کلانتری، زندان و دادسرا، مدیردفترها، کارمندان و حتی گاهی خانمهایی می شد که دم در نشسته بودند که حجاب تو را چک کنند و کیفت را بازرسی کنند.

در سطح دیگری، به عنوان فعال جنبش زنان، باید با سیستم سیاسی مذاکره می کردی؛ حتی اگر این مذاکره، برای تو که سکولار بودی و می خواستی مستقل از دولت بمانی، معنایش نوشتن مقاله و بیانیه و رفتن به تجمع اعتراضی و یا در نهایت خود، رفتن دسته جمعی به مجلس بود برای اعتراض به لایحه حمایت خانواده. از سوی دیگر، به عنوان متهم پرونده دار كه بسیاری از فعالان جنبش زنان نيز اينچنين بودند، همواره در معرض انواع فراخوانده شدن به بازجویی بودی که بخشی از گفت و گوی اجتناب ناپذیر تو با این سیستم بود.

برای من، در آن پیش از ظهر داغ 26 تیر ماه 88، راه هرگونه مذاکره ای، به عنوان شهروند، به عنوان وکیل دادگستری و به عنوان فعال جنبش زنان، در عرض چند ثانیه بسته شد. ابتدا فکر می کردم این اتفاق، یکطرفه و فقط از سوی من افتاده است. اما روند بازجویی ها و حوادث پس از آن ثابت کرد که این بسته شدن راه مذاکره، دو طرفه بوده است. در آن بازجویی های طولانی که هر بار، تیم تازه ای به سراغم می آمد که تا همین امروز هم نفهمیدم هرکدام وابسته به کدام نهاد امنیتی بودند، فهمیدم که تا چه حد دیگر حتی کوچکترین حرکتم تحمل نخواهد شد. فهمیدم که اگر قبلا، مضمون بازجویی ها عتاب و انذار بود که چه کارهایی نباید بکنم وگرنه ال می کنند و بل می کنند، حالا این است که چه کارهایی باید بکنم، چه باید بنویسم، از چه زاویه ای باید بنویسم و بدتر از همه، دوستانم و عزیزانم…یا باید آنها را باید بفروشم یا هرگونه ارتباطی را با آنها فراموش کنم؛ به عبارت دیگر، «سوخته» بودم!

يعني براى مني كه زندگى و نوع فعاليتم با گفت و گو و مذاكره با نهادهاى مختلف گره خورده بود و علنيت جزئى از ضروريات كارى ام بود، اين به معنى توقف هر فعاليتى و سكوت در مقابل اين سيستم بود.

با این همه، از تجربه بازداشت سال 85 ام می دانستم که آدم خیلی وقتها در زندان تصمیم هایی می گیرد یا به نتایجی می رسد که در بیرون از زندان عملی اش نخواهد کرد. فکر می کردم زمان، می گذرد و خشم من هم با گذشت زمان کهنه می شود.

اما راستش را بگویم، نشد که این خشم، کهنه شود. سه شنبه ای که آزاد شدم، فهمیدم دلشان نمی خواسته مرا آزاد کنند. به یمن دوستان خوبم در سراسر دنیا، آنقدر بهشان فشار آمده بود که دیگر نگه داشتنم برایشان نیارزد. به زور وثیقه و دو پرونده باز، به هرحال حساب کرده بودند که در چنگشان هستم. بعدها دانستم مقام اطلاعاتی که سالها مسئول پرونده من بود گفته بود: این آدمی نیست که از ایران برود. که البته روی هم رفته شناخت خیلی غلطی هم از من نبود.

سه شنبه ای که آزاد شدم و خیلی از شماها با مهرباني به ديدنم آمديد، فهمیدم در همین دوره کوتاه كه من در حبس بودم یک عالم اتفاق افتاده: برملا شدن فاجعه کهریزک مهمترینش بود. اما برای من، یک موضوع در زندان بسیار برجسته شده بود و آن تجاوز و شکنجه جنسی زندانیان سیاسی بود. موضوعی که اگرچه همواره و به خصوص پس از انقلاب، یک «موضوع» بود اما تنها پس از انتخابات  88، و با مطرح شدن در سطح مقامات بالای سیاسی (کروبی- رفسنجانی) و در سطح خیابانها (شعارهای «تجاوز توی زندان/ اینم بود توی قرآن؟! و توپ، تانک، تجاوز، دیگر اثر ندارد)، «موضوعیت» اجتماعى یافته بود. دلم می خواست روی این موضوع کار کنم و تمام آنچه از فمینیسم و از زندان آموخته ام، در آن خرج کنم. اما می دانستم این کار، با وجود «بودن» م در ایران ممکن نخواهد بود. هنوز اما حتی این هم کافی نبود. اگرچه در یادداشتهای زندانم به خود قول داده بودم این کار را انجام دهم اما حتی ناممکن بودن آن در ایران، باز هم کافی نبود تا مرا از زندگى در ايران و دوستان و عزيزانم بکََند.

صبح زود اولین شنبه پس از آزادی ام با تلفن یکی از جنبش زنانی ها از خواب پریدم. بهم گفت: «خبر فارس رو دیدی؟ کیفرخواست دادستانی است، نوشته تو هم یکی از رهبران انقلاب مخملى بوده ای….» پریدم پای کامپیوتر. هنوز کاملا بیدار نبودم اما این جمله را خواندم: » بازوي اجرايي اين پروژه يعني كودتاي مخملي داراي شش زيرمجموعه مي باشد. 1. زيرمجموعه زنان كه از چند طيف تشكيل شده است. مهمترين ليدرهاي اين طيف خانم شادي صدر و خانم شيرين عبادي هستند…» ؛ متن کامل کیفرخواست به همراه گزارش اولین جلسه دادگاه نمایشی در کیهان فردایش چاپ شد. و من دانستم قصه سر دراز دارد. اما شاید دیدن تصویر ابطحی در تلویزیون، که با قیافه ای درهم شکسته علیه خود و دوستانش اعتراف می کرد، ضربه آخر را زد. فکر کردم: نمی دانم چقدر خواهم توانست دربرابر تسلیم نشدن به اعتراف نمایشی در مقابل دوربین مقاومت کنم اما هرگز نمی خواهم در چنین موقعیتی قرار بگیرم؛ نه برای خودم و نه برای دوستانم و آرمان جمعی مان، چنین سرنوشتی نمی خواهم.

چهل و هشت ساعت پس از دیدن این تصاویر و یک هفته بعد از آزاد شدنم، مرز زمینی بازرگان را درست هنگام طلوع آفتاب و بعد از ساعتها انتظار و اضطراب، رد کردیم.

و به این ترتیب، زندگی من عوض شد. خیلی چیزها را جا گذاشتم، خیلی آدمها و خاطره هایی را که نتوانستم ازشان خداحافظی کنم. آدمها و خاطراتی که هیچوقت، هیچوقت نخواهم توانست آنطور که شایسته بود، در زمانی که وقت درستش بود، و به شکلی که حق خودم و آنها بود، برایشان توضیح دهم: چرا؟! و بعد، در آغوششان بگیرم، گریه کنیم، بخندیم، دوباره گریه کنیم و خداحافظی. آدمها و خاطراتی که از آن طلوع آفتاب کوههای آرارات ترکیه تا هر غروب آفتابی در هر کجای زمین، همواره حسی آمیخته به خیانت، تنها گذاشته شدن، بی معرفتی و خطاکاری درباره من خواهند داشت.

«در زندگی دردهایی هست»… شاید به خاطر همین دردهاست که تا به حال نتوانسته ام درباره اش راحت حرف بزنم. همین را می خواستی بدانی؟! خب، حالا دانستی! چیزی عوض شد دوست من؟!

خیلی چیزها عوض شده، در زندگی من و در زندگی هزاران دیگر؛ اگر نگویم میلیونهای دیگر. خیلی تغییرات، مشابه همدیگر است. مثلا همین آشتی ناپذیری با سیستم موجود، در عرصه بسیار وسیع تری برای خیلی های دیگر هم اتفاق افتاده است. برای خیلی ها هم البته نیفتاده است. آدمها با هم متفاوتند. لحظه های تغییرات بنیادین، درست موقعی اتفاق می افتد که اصلا انتظارش را نداری یا بدتر از آن، اصلا نمی خواهی اش. مثل عاشق شدن است. برای بعضی ها هم اصلا اتفاق نمی افتد. برای بعضی ها چندین بار در یک زندگی اتفاق می افتد.

من آن لحظه را انتخاب نكردم دوست من، آنچه پس از آن اتفاق افتاد را هم نمی خواستم. همه خشم من ناشی از این است که این سیستم، مرا در چنین لحظه ای قرار داد، و من، همانجا، ماندم: خشک شده در یک قاب ١٠ در ١٥ در بلوار کشاورز. اما زنده، آنقدر زنده که همین الان می توانم جلو چشمم ببینمش؛ زنی را كه سعی می کند از دست ماموران بگریزد. و جمله ای را که همان روز، از یکی از آنها شنید: «به آرزوت رسیدی خانوم صدر؟! بی حجاب توی خیابانهای تهران…» و اين تنها جمله ای بود که می توانستم در آن وضعیت رقت بار، با مانتویی که دگمه هایش کنده شده بود، بهش بخندم. روی هم رفته راست می گفت.

می گویند سه سال، دوره یک عشق است. عشق آتشینی که آغاز می شود، اوج می گیرد و در پایان سه سال، فروکش می کند و یا تبدیل به عادت می شود و یا به پایان می رسد. می گویند سه سال، دوره ترک عشق است. سه سال لازم است برای اینکه عشقی را که در آن شکست خورده ای،  عشقی را که ترکش کرده ای، بتوانی فراموش کنی.

کارنامه سه ساله ام را که نگاه می کنم، می بینم با گفتمان دوقطبی «خارج – داخل» و تحقير تبعيد در عمل فاصله گرفته ام. توانسته ام خودم را در موقعيت جديد تعريف كنم و وظايف جديدي مقابل خودم بگذارم  و نگذارم دلتنگى ها و دورى ها فلجم كند و يا تحت عنوان بى اهميتي كار در خارج از كشور، اهميت كارهاى  جدى را دست كم بگيرم .کار تحقیق مربوط به شکنجه و آزار جنسی زنان زندانی سیاسی با همراهى دوستانم دارد تمام می شود، بنايى را که با مشاركت صمیمی ترین دوستانم ساخته ایم، هر روز مستحكمتر مى شود، و هر روز و هر ساعت آزادی و امنیتی را که دارم، می بینم و قدرش را می دانم، از ترومای یکی از شدیدترین هجمه های اینترنتی که جامعه مجازی فارسی زبان به خود دیده نسبتا فاصله گرفته ام، نگاهم نسبت به خیلی چیزها، بسیار تغییر کرده، یکی از آن چیزها، جامعه ایرانی است. یکی از آن چیزها، فمینیسم ایرانی است و یکی دیگر، نگاهم و رویکردم به زندگی شخصی است. شاید در نامه های بعدی ام درباره هرکدام از این موضوعات و تغییراتی که کرده ام بیشتر برایت بنویسم اما در يك كلام، امروز با محدوديت ها و امكانات كاملا متفاوتى در زندگى و فعاليتم روبرو هستم و چالشهايي نو.

در مجموع، اگر این نامه ای که می رود به سویش می توانست رویش را هم ببوسد، ملالی نبود جز دوری شما که آن هم امیدوارم به زودی زود برطرف شود.

این نوشته، ابتدا در وب سایت مردمک منتشر شده است:

http://www.mardomak.org/story/71322

  1. #1 توسط ماهگون در ژوئن 16, 2012 - 8:22 ق.ظ.

    شادی صدر عزیز!
    واقعا در پروسه‌ی احقاق آرمان‌های اجتماعی آدمها تغییر میکنند و گاهی به ذات دقیق و غیرقابل سوء تفاهم این آرمانها شک می‌کنند…آن‌چه غیرقابل انکار است این است که ما در دوران گذار از سنت به مدرنیته داریم دچار تحولی در هویت ملی می‌شویم… واین تغییر مبارکی است. گیریم این تحول به زایمان طبیعی باشد و دخالت هرگونه کاتالیزوری در آن به ناقص‌الخلقه شدن نوزاد منتهی شود اما تغییر فردی آدمها در این گذر به نسبت قابلیتها و استعدادهایشان غیرقابل انکار است.
    در این پروسه اینکه ما داریم از حیثیت و انسانیت خود دفاع میکنیم و یا با خودرائی به نمایندگی از سوی دیگران می‌جنگیم در این تحول بسیار تاثیرگذار و مهم است.
    موضوع وقتی برای ما آشکار میشود که گاه در این رسالت اجتماعی ما هم بدهکار مردم و هم بدهکار حکومت می‌شویم. همینجاست که باید از خود بپرسیم براستی نقش ما چیست و ما در کجای این پروسه قرار داریم؟
    من فکر میکنم کشف جایگاه متناسب خود در مسیر و صیرورت این رشد بسیار مهم باشد.
    به نظر من انتخابهای شما به ضرورت رشد خودتان بوده و از این بابت که اینقدر با خود صادق هستید خوشحالم.
    امید که ما در آینده‌ای نه بسیار دور لمحه‌ای از زندگی مسالمت آمیز را در جامعه‌ی خود شاهد باشیم.
    برای این هدف شاید انسانهای وارسته باید همدیگر را پیدا کنند و درست از حیثیت انسانی خود و حقوق ذیربط دفاع کنند.
    به نظر من در مقابل قدرتی که با هر نیتی دست به حمله به حیثیت یک ایرانی میزند باید فهمید مقام دفاع درست کجاست؟
    شاید اینگونه راهی باز شود به وجدان متعرض. تنها امید من برای مفید بودنم در دایره‌ی هویتم این است.
    با احترام فراوان.

  2. #2 توسط خلیل در ژوئن 23, 2012 - 8:38 ب.ظ.

    سلام،

    مهم این است که چه می کنید.

  3. #3 توسط ناشناس در ژوئیه 18, 2012 - 3:30 ب.ظ.

    با درود
    شناسایی و تجزیه تحلیل روشهای مختلفی که در تاریخ جنبشهای بی خشونت مورد استفاده قرار گرفته اند از کلیدهای پیروزی در مبارزات مدنی است.
    تفاوتی نمی کند که شما یک روزنامه نگار باشید یا فعال مدنی،یک مدافع حقوق بشر،یک فعال رسانه ای یا عضوی از خانواده یک زندانی سیاسی. حتی ممکن است یک شهروند عادی و یا از آن دسته کسانی باشید که بدلیل خطرات و تهدیدات موجود ناچار به جلای وطن شده و سالهاست در غربت زندگی می کنید. نقطه ای که این روزها همه ما را به هم پیوند میدهد درد مشترکی است که تک تکمان از آن در رنجیم؛ دردی ناشی از نقض شدید حقوق انسانی و رفتارهای وحشیانه افراطیون مذهبی با ما و هموطنان ما در ایران.
    بیانیه های منتشرشده درباره برنامه های دفاعی و واکنشهای یکی از طیفهای تحت تهاجم در ایران از جمله منابع قابل دسترسی درباره روش های دفاع بی خشونت است. این بیانیه ها متکی بر 720 طرح راهبردی و حاوی شماری فرمول و تاکتیک است که بر اساس موثرترین روشهای مبارزه و دفاع بی خشونت تنظیم شده است؛ فرمولهایی که قابل تبیین و متناسب سازی برای سایر طیفها و اقشار تحت فشار و مورد تهاجم نیز هستند.
    متن کامل بیانیه ها را از اینجا مشاهده کنید:
    https://sites.google.com/site/lessonsofstruggle/home/new-statements/Statements

  4. #4 توسط سانی مهران در اوت 5, 2012 - 8:55 ب.ظ.

    بسیار زیبا ، درد را توصیف کردید .
    خانم صدر من کتاب شما را خواندم و بی صبرانه منتظر گزارش دوم و سوم هستم و بسیار ممنونم از افشاگری تان از این بدنامان تاریخ .
    افتخار می کنم به شما و امثال شما که اگر نبودید رنج نامه ی مظلومان زندانی دهه ی 60، چگونه به گوش بی خبران می رسید . اگرچه که آنان رفتند اما دلخوشم که آنانی که اسیران در بندشان را در مخفی ترین دالانها به فجیع ترین شکنجه ها به خاک و خون کشیدند به نام الله و گمان کردند که تاریخ نویسان را نیز در خاک مدفون کرده اند ، چه غافل بودند از انسانهای وارسته ای چون شما و من همواره در این اندیشه ام که اینان چگونه بر مرگ فاطمه گریه می کنند وقتی خود فاطمه ها را این چنین با قساوت … و می گویم که دیگر آنتیگونه تراژدی عظیمی نیست وقتی خود با چشمانمان که نه با جسم و جانمان چنین تراژدی های را متحمل شدیم و هنوز…

  5. #5 توسط سرور در مارس 6, 2014 - 5:47 ب.ظ.

    به نظرم همه ما از خرداد 88 به بعد عوض شدیم. همه ما که حتی یکبار به خیابان رفتیم، دوستامون یا خودمون دستگیر شدن. با گاز اشک آور اشک ریختیم…..
    ما همه عوض شدیم و اون روزها هرگز فراموش نمیشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: