تبعید چه شکلی است؟

photo 1 (1)

صبح. بیدار می شوم. دو شب است درست و حسابی نخوابیده ام. نیم ساعتی در تخت می مانم و فکر می کنم. ته فکر همه این روزها همین است: تبعید چه شکلی است؟ پنج سال پیش، همین روزها بود که زندگی من در تبعید شروع شد.

صبح. طبق معمول توی تخت خواب، ای میلهایم را چک می کنم. ای میلی رسیده که گزارشی است از تجلیل فعالان مدنی از عبدالفتاح سلطانی به همراه چندین عکس. عکس دسته جمعی را بزرگ می کنم، بعضی ها را می شناسم، بعضی ها را نه. از خودم می پرسم: اگر در ایران بودم، آیا در قاب این عکس جا می گرفتم یا مثل خیلی های دیگری که در ایرانند و می شناسمشان، در این عکس غایب بودم؟!

صبح. از در می زنم بیرون. توی آسانسور، عکسی از خودم می گیرم که یادم بماند در پنج سالگی تبعیدم چه شکلی بوده ام، یادم بماند که تبعید، این شکلی است.

صبح. همینطور که به پادکست برنامه رادیویی مورد علاقه ام، Crossing Continents گوش می دهم به سمت ایستگاه مترو می روم. این برنامه درباره تلاش جمعی گروهی از معدنکاران اسپانیایی و خانواده هایشان است برای اینکه نگذارند دولت اسپانیا و اتحادیه اروپا، معدنهای زغال سنگ را ببندد و هزاران نفر را بیکار کند. یک معدنکار می گوید: مبارزه، مبارزه و مبارزه! تنها راهش همین است. در اسپانیایی ضرب المثلی داریم که بچه ای که گریه نکند پستان به دهنش نمی گذارند.

صبح. روزنامه «مترو» را بر می دارم و وارد قطار می شوم.  صفحه اول و خیلی از صفحات داخلی به رفراندوم استقلال اسکاتلند اختصاص یافته. دیشب دو ساعتی به اخبار و میزگردهای مربوط به رفراندم نگاه کرده ام و همه ش فکر کرده ام چقدر این بحثها و نحوه برخورد دولت مرکزی، احزاب، نهادهای مختلف و خود مردم اسکاتلند با قضیه استقلال و جدایی طلبی، می تواند برای مردم ایران آموزنده باشد.

صبح. روزنامه را کنار می گذارم، اپلیکیشن Wattpad را باز می کنم و شروع به خواندن بقیه رمانی می کنم که دخترم نوشته و در این شبکه اجتماعی منتشر کرده است؛ طبیعتا به زبان انگلیسی که دارد به سرعت تبدیل به زبان اولش می شود. به فصل ششم که می رسم، به ایستگاه مقصد رسیده ام و باید پیاده شوم. به سمت دفتر «عدالت برای ایران» می روم.

صبح. کار روزانه شروع می شود. محور کارهای این روزهایمان، بررسی دوره ای وضعیت حقوق بشر ایران در شورای حقوق بشر سازمان ملل است که بهش می گویند UPR (Universal Periodic Review). تمامی کشورها، هر چهار سال یک بار وضعیت حقوق بشرشان از تمامی جنبه ها، مورد بررسی قرار می گیرد و برای ما بسیار مهم است که مواردی که در چهارسال گذشته رویشان کار کرده ایم و درباره شان گزارش داده ایم، در شورای حقوق بشر مطرح شود. برای همه حقوق بشری ها این نشست و نتایجش بسیار مهم است.

صبح. ظهر. شب. و این سئوال، همچنان، مثل یک درد بی درمان، در پس زمینه هست و هست و هست: تبعید، چه شکلی است؟

تبعید، صبح روزی است که بیدار می شوی و یادت می آید پنج سال است که در بین دو دنیا، معلقی. پنج سال است که هر روز هزار بار آرزو می کنی در ایران زندگی می کردی و هر روز هزار بار آرزو می کنی که دیگر هیچگاه با مساله ای به نام ایران زندگی نکنی. تبعید، صبح همان روزی است که مثل سیلی می خورد توی صورتت تا یادت بیاورد که شکل مبارزه ای که انتخاب کرده ای، خیلی سخت است. استخوان سوز است. مثل چنگ زدن در هواست. به ندرت چیزی گیرت می آید. تلاشهایت بزرگ است و پیروزی هایت کوچک، گاهی به زور ذره بین باید ببینی شان و از همان ذرات ذره بینی انرژی بگیری؛ تا کی؟!

تبعید همان صبحی است که همراه با عزیزی، او هم در تبعید، یادبود سیمین بهبهانی را در مجله اکونومیست می خوانید و یک جمله آن، مصداق «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد» می شود: «سیمین بهبهانی بیش از آن عاشق ایران بود که آن را ترک کند. هر گاه برای شعرخوانی به مکانی آزادتر سفر می کرد، روز و شب را می شمرد تا برگردد.»

تبعید، فرداست و سالها بعد. ریشه هات را دیگر باز نمی شناسی، آنقدر که از تو دورند؛ حتی مطمئن نیستی که دیگر آن ریشه ها را اصلا بخواهی؛ و شاخه هایت، بدون ریشه، روحشان درد می گیرد، خشک می شود.

تبعید، در یک کلام، قلمه ای است که هی می کاری و انگار، هرگز نمی گیرد.

  1. #1 توسط على در سپتامبر 17, 2014 - 8:58 ق.ظ.

    گذشته از مسائل احساسى و تعارفات، اجازه بدهيد كه يك واقعيت مسلم را جسارتاً يادآورى كنم و آنهم اينكه عملكرد فوق العاده شجاعانه و بويژه انسانى خود را دست كم نگيريد. انسان بودن به معناى واقعى بسيار طاقت فرساست. شما باعث شده ايد تا تغييراتى را در زندگى انسانهائى ديگر بوجود آوريد. مهم اين است كه شما با خلوص نيت تلاش بسيار با امكانات محدود ميكنيد. شايد ظاهراً نتيجه مطلوب و درخور را شاهد نيستيد، اما اساس عملكرد شما زيبا وبى نهايت ارزشمند است. من هم يك روانشناس تبعيدى هستم كه البته شجاعتم با شما قابل مقايسه نيست، اما گاهى كه فشارها بيش از ظرفيتم آزارم ميدهند، و به پسر معلولم نگاه مى كنم،ميگويم شايد اگر چشم بر هم ميگذاشتم و ظلمها و جنايتها را ناديده ميگرفتم، حالا به آلاف و علوفى رسيده بودم و فرزندم هم سالم بود، درست همانند شما كه مثل بسيارى اگر بدنبال جيب خود بوديد جزء ملاقات كنندگان پاچه خوار همچون الهام چرخنده… درود بيكران بر شما. ضمنآ بسيار ند آنانى كه بدلائل گاه خيلى دور از گمان ما قادر به قدردانى از عزيزان فداكارى همچون شما نيستند. به اميد پيروزى و سلامتى

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: