بایگانی دستهٔ خاطرات زندان

واقعا می خواهی بدانی؟!

می خواهی بدانی چه چیزی تغییر کرده؟! راستش خیلی چیزها. مثل خیلی از کسان دیگر، زندگی من هم تکان درست و حسابی خورد. مثل خانه عروسکی که یکباره چپه شود. هیچ چیزش دیگر سر جای خودش نبود. اما اشیا، هنوز آنجا بودند، چارچوب خانه هنوز وجود داشت.

22 خرداد 88 و وقایع پس از آن، به طور برنامه ریزی نشده ای، زندگی مرا هم مثل خیلی های دیگر تغییر داد. مهمترین و بنیادی ترین تغییر این که من چند روز پس از آزاد ى ام از زندان از ایران خارج شدم. منی که خودم و شاید مثل خیلی های دیگر فکر می کردم  آخرین نفری هستم که ممکن است از ایران بیرون بیایم. منی که فکر می کردم هرچقدر هم فشار زیاد شود، باز هم می شود راههای باریکی برای ادامه فعالیت پیدا کرد.

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

5 دیدگاه

آزادی

برنامه ای رادیویی که براساس یکی از نوشته های من درباره زندان، توسط سوسن تسلیمی کارگردانی شده و ملودی صفوی (از خوانندگان گروه آبجیز) آن را اجرا کرده است:

بیان دیدگاه

گیرنده: سلول انفرادی 209، برسد به دست مریم مجد

عکس سلول انفرادی 209 را می گذارم جلوی خودم و نگاهش می کنم، هزار فکر و خیال و اتفاق زنده می شود. سعی می کنم همه آنها را در ذهنم عقب برانم اما نمی شود، چون تو الان آنجایی. توی یکی از همان سلولهای انفرادی 209. یکی از همان دو سلول ته راهروهای بخش زنان 209. زیر نور 24 ساعته چراغی که شبها نمی گذارد بخوابی و روزها وجودش بی فایده است؛ بسکه در تیرماه تهران، آن سلول انفرادی داغ است از حرارت خورشیدی که مستقیم به سقف و پنجره کوچکش می تابد. عکس را می بینم و یاد روزی می افتم در تیرماه 88، دو سال پیش، که در یکی از همان سلولها، از شدت داغی هوا، حس کردم دیگر نمی توانم نفس بکشم. به حکم قانون 209، حتی نمی توانستم به در بکوبم که زندانبان بیاید و در را باز کند؛ لحظه ای باز شدن در کافی بود تا کمی هوای خنک از راهروی منتهی به اتاق کولردار زندانبانها بیاید و نفسم را برگرداند. هرچه هم زنگ می زدم کسی نمی آمد. دریچه بالای سلول بسته بود. سرم را چسباندم به پایین در که کمی هوای خنک از آن می آمد و شروع به نفس کشیدن کردم. یادم نیست چند ساعت در همین حالت چمباتمه زده و چسبیده به فضای باریک پایین در انفرادی ماندم و حالا، دوستانت به درستی نگران تواند که سابقه ناراحتی قلبی داری. چطور نفس می کشی در آن داغی سلول و با آن قلب خراب؟!

مریم عزیزم، خبر پیچیده که دیروز زنگ زده ای خانه و با گریه گفته ای: مرا از این تو در بیاورید و من می توانم تصویر تو را در لحظه ای که این جملات را می گفتی تجسم کنم. ایستاده با چشم بند، پوشیده در چادر، رو به تلفن عمومی انتهای راهروی اصلی 209 که یک طرفش ردیف سلولهاست و یک طرف دیگرش بهداری و اتاقهای بازجویی. ایستاده رو به تلفن، در حالی که بازجویت پشت سرت ایستاده و مواظب است اگر یک کلمه بیش از آن که اجازه داده بگویی، تلفن را قطع کند. یادم می آید یکی از طولانی ترین و سنگین ترین بازجویی هایم، از آن بازجویی هایی که صبح شروع می شوند و با صدای اذان مغرب می فهمی که تا شب طول کشیده اند، به پایان رسیده بود. بازجو اجازه داد به خانه زنگ بزنم. دلم برای دریا که آن موقع 7 سال بیشتر نداشت خیلی تنگ شده بود. مادرم گوشی را برداشت، بغض کرده بودم و صدایم گریه داشت. مادرم شروع کرد با من دعوا کردن که برای چه گریه می کنی؟ و یادم آورد که نباید گریه کنم، نباید جلو بازجو گریه کنم، گریه مال وقتهای تنهایی در انفرادی است. و آن دعوا، یکی از شیرین ترین، مهمترین و تاثیرگذارترین دعواهای مادرم با من بود. که به من آرامش و قدرتی داد وصف نشدنی. کاش مادر تو هم اینها را بخواند. کاش بداند که اگر باز زنگ زدی چطور باید با تو حرف بزند که به تو آرامش و قدرت بدهد. کاش بداند که این دفعه که زنگ زدی، در یک جمله بگوید که این بیرون همه جویای حالت هستند، همه به یادت هستند و با همین جمله، تو خواهی فهمید که فراموش نشده ای، که خبر بازداشت و وضعیت نگران کننده ات همه جا پخش شده، که دوستانت در تلاشند تو هرچه زودتر آزاد شوی. کاش مادرت بداند که برای زندانی، بدتر از هر شکنجه و فشاری، این حس است که فراموش شده است. که مردم بیرون زندان، حتی دوستانش، دارند زندگی شان را می کنند. کاش مادرت بداند همین یک جمله چقدر می تواند به تو آرامش و قدرت بدهد.

مریم جان، این روزها مدام به تو فکر می کنم، به همه کارهایی که با وجود سن کم اما سابقه زیادت در عکاسی ورزش زنان کرده ای. به این فکر می کنم که همه عکاسها، عکس می گیرند برای دیده شدن. برای چاپ و منتشر شدن. عکاس، به عکسش و با عکسش شناخته می شود. و تو، برخلاف همه عکاسها، عکسهایی می گرفتی برای دیده نشدن. عکاسی از ورزش زنان و از ورزشکاران زن، همواره محکوم به سانسور، حذف شدن و دیده نشدن بود در مطبوعات ایران؛ که بدن زن، حرکت بدن زن و زندگی جاری در اندامهای زن، موضوعی همواره ممنوعه است در رسانه های ایرانی. تو اما خستگی ناپذیر ادامه می دادی، هرجا و در هر رشته ای، مسابقه یا تمرینی بود، تو حضور داشتی و عکس می گرفتی، بی آن که امیدی به چاپ آن عکسها داشته باشی. در یک جمله، تو عکاسی بودی که هیچوقت نه عکسهایت دیده شد و نه خودت، از رهگذر عکسهایت دیده شدی. برای همین است که جز ما، عده ای از فعالان جنبش زنان، که تو می دانستی موضوع ورزش زنان برایمان مهم است، عکسهایت را کمتر کسی دیده است. کمتر کسی ارزش کار بزرگی که تو در تمام این سالها کردی می داند، کمتر کسی درخشان ترین عکسهای تو را به یاد می آورد زیرا حتی اجازه برپایی نمایشگاهی از عکسهای ورزشی ات پیدا نکردی.

و ما می دانیم که عکاسی از زنان فوتبالیستی که برای شرکت در جام جهانی فوتبال زنان به آلمان آمده اند، فرصتی بود که در تمام این سالها منتظرش بودی؛ فرصتی برای دیده شدن. فرصتی برای اینکه تجربه سالها کارت را بریزی توی قاب دوربین و زندگی زنان ورزشکار کشورهای مختلف را ثبت کنی تا ماندگار شود؛ تا ماندگار شوی. و «آنها» نه فقط آزادیت را که این فرصت بی نظیر را هم از تو گرفتند. امروز یکی از دوستان مشترکمان می گفت: نکند مریم قربانی اختلافات فیفا با دولت ایران بر سر لباس فوتبالیستهای زن شده است و من به یاد آخرین مجموعه عکسهایت می افتم؛ عکسهایی که از تجمع اعتراضی فوتبالیستهای زن در مقابل فدراسیون گرفته بودی. آخرین عکسها در وبلاگت، «آگراندیسمان«، و به دوست مشترکان می گویم: » از «آنها» بعید نیست که ید طولایی در سناریو سازی و ربط چیزهای بی ربط به هم دارند.»

می نویسم «آنها»، نه برای اینکه مطمئن نیستم چه مقاماتی دستور بازداشت تو را، درست چند ساعت مانده به سفرت به آلمان داده اند، بلکه برای اینکه آنقدر ترسو و بزدل هستند که حاضر نیستند جلو بیایند و بگویند: بله، ما مریم مجد را بازداشت کرده ایم و اتهامش هم این است. «آنها» آنقدر ترسو هستند که به تو چشم بند می زنند مبادا بعدا، جایی در خیابان ببینی و بشناسی شان. «آنها» حتی از اینکه فرزندانشان بدانند شغلشان چیست ترس دارند. «آنها» از فردایی می ترسند که من به ایران بازگردم و دست در دست تو، از درهای باز زندان اوین وارد 209 بشویم و اتاقهای بازجویی و سلولهایمان را به هم نشان بدهیم؛ روزی که نه نامهای مستعار «آنها»، نه پنهان کردن چهره هایشان از رهگذر چشم بندها و رو به دیوار نشاندنهای ما، نه دروغ گفتن هایشان به زن و فرزند و فامیل، هیچیک به نجاتشان از ایستادن در مقابل محکمه وجدان جمعی و گفتن حقیقت درباره آنچه در اتاقهای بازجویی، در شکنجه گاهها و در سلولهای انفرادی کردند، کمکی نخواهد کرد.

آن «روز ناگزیر»* می آید مریم جان! حتی اگر تو، الان، در قاب تنگ آن سلول انفرادی فکر کنی که تلخ ترین لحظه های زندگی ات تا ابد طول خواهد کشید. آن روز ناگزیر فراخواهد رسید؛ دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد!

—–
* اصطلاح «روز ناگزیر» را از شعر قیصر امین پور وام گرفته ام که خواندنش و دوباره خواندنش را این روزها به همه توصیه می کنم. اینجا قابل دسترسی است:

http://gheisaraminpour.ir/showT.aspx?Lang=F&ID=735F5D40515E49735D54

مجموعه ای از بخشی از عکسهای مریم مجد از ورزش زنان:

http://shirzanan.net/spip.php?auteur5

مجموعه ای از اخبار مربوط به مریم مجد تا لحظه نوشته شدن این مطلب:

http://www.rferl.org/content/iranian_female_photojournalist_missing/24243177.html
http://www.guardian.co.uk/world/2011/jun/22/iran-missing-womens-rights-activist
http://www.wluml.org/node/7300
http://www.radiofarda.com/content/f4_iranian_journalist_detain_maryam_majd/24242106.html
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/06/110621_l21_journalist_majd_germany_iran_photographer.shtml
http://shabakeh.de/news/1731/
http://persian.iranhumanrights.org/1390/03/maryam_majd_football/
http://balatarin.com/topic/2011/6/21/1007991/popular/3
http://www.guardian.co.uk/world/2011/jun/22/iran-missing-womens-rights-activist
http://maryammajd.persianblog.ir/
http://www.shirzanan.net/spip.php?auteur5
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15176345,00.html?maca=per-rss-per-all-1491-rdf
http://www.daneshjoonews.com/news/humanrights/8022-1390-04-03-22-50-58.html
http://www.we-change.org/spip.php?article8088

5 دیدگاه

یک تشکر خشک و خالی!

به وقت تهران ساعت 10 و نیم شب است. پارسال درست همین موقع ها بود که از دفتر پیگیری، که مقر وزارت اطلاعات است در خیابان صبا، نزدیک چهارراه ولی عصر، به اوین منتقل شدیم. بازداشت شده های مرد نماز جمعه را در دو یا سه ون می بردند و من و دو زن دیگری را که بازداشت کرده بودند، نشاندند پشت پژو، در حالی که باید سرهایمان را می چسباندیم به پاهایمان و اگر کمی بالاتر می آوردیم، شوکر مامور اطلاعاتی روی سرمان بود که با جریان الکتریسیته بفهماند از این شوخی ها نمی شود با آنها کرد. با این همه، از مسیر رو به بالای ماشین می فهمیدم که در راه اوین هستیم و تقریبا مطمئن بودم مقصد، 209 است.


یکی از راهروهای بند 209 که درهای سلولها و دستشویی و حمام به آن باز می شود

ار صدای بازشدن در بزرگ آهنی، می شد فهمید که در محوطه اوین هستیم و از آنجا تا 209 راهی نیست. قوانین همانهایی بود که وقتی در 13 اسفند 85، با 32 نفر از فعالان جنبش زنان بازداشت شده بودم تجربه کردم: زدن چشم بند قبل از ورود، عکس گرفتن برای پرونده اطلاعاتی یا شاید هم قضایی، و این بار، تحویل همه وسایل و کفش و لباس و حتی عینک. این یکی را دیگر تاب نیاوردم. بار قبل، عینکم را داشتم و این بار، بدون عینک، برای من که تقریبا بدون عینک هیچ جا را نمی بینم، در آن سلول کوچک انفرادی داغ و بدون تهویه، با آن خشم مهار نشدنی که از لحظه بازداشت در من بود، همه چیز سخت تر به نظر می رسید. این است که اولین درگیری من با سیستم 209، بی آن که برایش نقشه ای کشیده باشم رقم خورد: دعوا بر سر پس گرفتن عینک و آخر سر، بعد سه روز غذا نخوردم، بهم پسش دادند.


نمای داخلی یکی از سلولهای انفرادی 209

شب اول، بعد از آن بازداشت که شرحش در اینجا رفته، بعد از آن روز سخت در دفتر پیگیری، سه ساعت بازجویی و چندین ساعت شنیدن صدای درد کشیدن بازداشتی هایی که کتک می خوردند و توهین می شنیدند، سخت بود. زندانی های با سابقه می گویند: انفرادی شب اولش، از همه شبها، هفته اولش از همه هفته ها و ماه اولش از همه ماه ها سخت تر است. اما آنچه برای من شب اول را سخت تر می کرد، این فکر بود که از بعد از انتخابات تا حالا آنقدر آدم گرفته اند و زندانی کرده اند، که دیگر کسی نه اسم مرا به یاد خواهد آورد و نه بازداشت من اهمیتی خواهد داشت. با خودم مرور می کردم تنها اسامی فعالان سیاسی، روزنامه نگاران، فعالان حقوق بشر و … را که در آن لحظه در همان 209 دربند بودند و هرچه حساب می کردم، باز هم اسم بود که ردیف می شد. برای زندانی، مهمترین چیزی که باعث می شود دوام بیاورد و تحمل کند این است که حس نکند آن بیرون، فراموشش کرده اند و برای من، با تحلیلی که داشتم، از ابتدا قاطعانه فکر می کردم فراموش شده ام.

بعدها، وقتی بیرون آمدم، نه فقط وقتی برای اولین بار نشستم پای اینترنت، بلکه وقتهایی که با آدمهای مختلف، در ایران و در چارگوشه دنیا هم کلام شدم، که از حس هایشان وقتی خبر بازداشت مرا شنیده اند می گفتند و از تلاشی که کرده اند برای اینکه من بیرون بیایم و از آن همه فشاری که به جمهوری اسلامی آورده اند، و از همه آن تلاشهای جمعی، گیرم خیلی از آنها به هم وصل نبودند، که باعث شد آزاد شوم می شنیدم، شرمنده همه آن محبتها، انرژی های مثبتی که به سوی من روانه شده بود و حمایتهای بی شائبه ای می شدم که مطمئنم تا سالها، هرجا بروم، داستانهای ناشنیده دیگری را درباره اش خواهم شنید.

می خواهم بگویم هیچوقت فرصت نشد که حتی در حد یک تشکر خشک و خالی، بنویسم یا بگویم که چقدر مدیون تک تک شماهایی هستم که به من، در آن شب اول انفرادی و در روزهای بعدش فکر کرده اید. شماهایی که دوستانم هستید و می شناسمتان و شماهایی که ممکن است حتی به اسم و قیافه نشناسمتان اما نگران من و نگران دخترم دریا بوده اید، شماهایی که هرچه از دستتان بر می آمده، فروگذار نکرده اید. امروز، بعد از یک سال، این نوشته، ابراز ارادت به همه شماست برای اینکه در کنارم بودید، در آن شب سخت تنهایی. و یک تشکر خشک و خالی است از طرف کسی که عمیقا باور دارد دستهای نگران و خسته و مهربان شما بود که مرا از میان آن دیوارهای سخت و بتونی بیرون کشید.

اطلاعات بیشتر در باره 209 و همینطور دفتر پیگیری وزارت اطلاعات را می توانید در اینجا بخوانید.

14 دیدگاه

حالا پیمان به اعدام محکوم شده و زینب مشت مشت قرص می خورد…

وقتی از سلول انفرادی به سلول جمعی منتقل شدم، فقط پرستو و حوری خانم مانده بودند از بین 5-6 نفری که تا چند روز قبلش در آن سلول بودند. زینب، یکی از تازه آزاد شده های آن سلول بود که کلی ارث و میراث به جا گذاشته بود. حوری خانم، قدیمی ترین زندانی آن سلول می گفت وقتی می خواستند پیمان (امیر رضا عارفی)، شوهر زینب را بگیرند، زینب، فقط و فقط به خاطر عشقی که به پیمان داشت، به دست و پای مامورها آویخته بود و آورده بودنش زندان: چهارماه، در 209 مانده بود، فقط و فقط به خاطر عشق. زینب آرایشگری بلد بوده، یک زن ساده کاملا غیرسیاسی. غیرسیاسی بودنش را می شد از میراثش فهمید: به خواهش او بازجو برایش یک عالم مجله خانه و خانواده و سرگرمی و جدول آورده بود و منی که زینب را هیچوقت ندیدم، خوشحال بودم که بعضی از جدولها را حل نکرده و گذاشته برای ما. زیبب، شوفاژی را که کنارش می خوابید، با آلومینیومهای قوطی های ماست تزیین کرده بود و روی همان شوفاژ، تقویمی درست کرده بود که نشان می داد کدام روزها خوشحال بوده، کدام روزها، غمگین، چه روزهایی با خانواده اش ملاقات کرده و چه روزهای کمیابی، توانسته پیمان را که در بند مردان 209 زندانی بود، ببیند، در آغوش بگیرد، بگرید و بخندد. زینب، 5 روز قبل از انتقال من به آن سلول جمعی، با وثیقه آزاد شده بود، امیدوار که پیمان هم به زودی آزاد می شود. حالا بعد از 7 ماه از آزادی، زینب خبر صدور حکم اعدام برای پیمان را شنیده است: مردی که فقط و فقط به عشق خارج رفتن، با یکی از تلویزیونهای ماهواره ای تماس می گیرد و حالا، به اتهام ارتباط با انجمن پادشاهی، بمب گذاری و محاربه، به اعدام محکوم شده است. مطلب محمد مصطفایی، وکیل پیمان را که خواندم، برگشتم به تقویم زینب، روی شوفاژ سلول: بالای تقویم، زینب با آلومینیوم در ماست نوشته بود: زینب، کنارش: پیمان و این دو اسم را با قلب آلومینیومی به هم وصل کرده بود. حالا پیمان به اعدام محکوم شده و زینب، مشت مشت قرص می خورد…

دویچه وله: صدور حکم اعدام برای امیررضا عارفی

4 دیدگاه