بایگانی دستهٔ روزانه ها

تبعید چه شکلی است؟

photo 1 (1)

صبح. بیدار می شوم. دو شب است درست و حسابی نخوابیده ام. نیم ساعتی در تخت می مانم و فکر می کنم. ته فکر همه این روزها همین است: تبعید چه شکلی است؟ پنج سال پیش، همین روزها بود که زندگی من در تبعید شروع شد.

صبح. طبق معمول توی تخت خواب، ای میلهایم را چک می کنم. ای میلی رسیده که گزارشی است از تجلیل فعالان مدنی از عبدالفتاح سلطانی به همراه چندین عکس. عکس دسته جمعی را بزرگ می کنم، بعضی ها را می شناسم، بعضی ها را نه. از خودم می پرسم: اگر در ایران بودم، آیا در قاب این عکس جا می گرفتم یا مثل خیلی های دیگری که در ایرانند و می شناسمشان، در این عکس غایب بودم؟!

صبح. از در می زنم بیرون. توی آسانسور، عکسی از خودم می گیرم که یادم بماند در پنج سالگی تبعیدم چه شکلی بوده ام، یادم بماند که تبعید، این شکلی است.

صبح. همینطور که به پادکست برنامه رادیویی مورد علاقه ام، Crossing Continents گوش می دهم به سمت ایستگاه مترو می روم. این برنامه درباره تلاش جمعی گروهی از معدنکاران اسپانیایی و خانواده هایشان است برای اینکه نگذارند دولت اسپانیا و اتحادیه اروپا، معدنهای زغال سنگ را ببندد و هزاران نفر را بیکار کند. یک معدنکار می گوید: مبارزه، مبارزه و مبارزه! تنها راهش همین است. در اسپانیایی ضرب المثلی داریم که بچه ای که گریه نکند پستان به دهنش نمی گذارند.

صبح. روزنامه «مترو» را بر می دارم و وارد قطار می شوم.  صفحه اول و خیلی از صفحات داخلی به رفراندوم استقلال اسکاتلند اختصاص یافته. دیشب دو ساعتی به اخبار و میزگردهای مربوط به رفراندم نگاه کرده ام و همه ش فکر کرده ام چقدر این بحثها و نحوه برخورد دولت مرکزی، احزاب، نهادهای مختلف و خود مردم اسکاتلند با قضیه استقلال و جدایی طلبی، می تواند برای مردم ایران آموزنده باشد.

صبح. روزنامه را کنار می گذارم، اپلیکیشن Wattpad را باز می کنم و شروع به خواندن بقیه رمانی می کنم که دخترم نوشته و در این شبکه اجتماعی منتشر کرده است؛ طبیعتا به زبان انگلیسی که دارد به سرعت تبدیل به زبان اولش می شود. به فصل ششم که می رسم، به ایستگاه مقصد رسیده ام و باید پیاده شوم. به سمت دفتر «عدالت برای ایران» می روم.

صبح. کار روزانه شروع می شود. محور کارهای این روزهایمان، بررسی دوره ای وضعیت حقوق بشر ایران در شورای حقوق بشر سازمان ملل است که بهش می گویند UPR (Universal Periodic Review). تمامی کشورها، هر چهار سال یک بار وضعیت حقوق بشرشان از تمامی جنبه ها، مورد بررسی قرار می گیرد و برای ما بسیار مهم است که مواردی که در چهارسال گذشته رویشان کار کرده ایم و درباره شان گزارش داده ایم، در شورای حقوق بشر مطرح شود. برای همه حقوق بشری ها این نشست و نتایجش بسیار مهم است.

صبح. ظهر. شب. و این سئوال، همچنان، مثل یک درد بی درمان، در پس زمینه هست و هست و هست: تبعید، چه شکلی است؟

تبعید، صبح روزی است که بیدار می شوی و یادت می آید پنج سال است که در بین دو دنیا، معلقی. پنج سال است که هر روز هزار بار آرزو می کنی در ایران زندگی می کردی و هر روز هزار بار آرزو می کنی که دیگر هیچگاه با مساله ای به نام ایران زندگی نکنی. تبعید، صبح همان روزی است که مثل سیلی می خورد توی صورتت تا یادت بیاورد که شکل مبارزه ای که انتخاب کرده ای، خیلی سخت است. استخوان سوز است. مثل چنگ زدن در هواست. به ندرت چیزی گیرت می آید. تلاشهایت بزرگ است و پیروزی هایت کوچک، گاهی به زور ذره بین باید ببینی شان و از همان ذرات ذره بینی انرژی بگیری؛ تا کی؟!

تبعید همان صبحی است که همراه با عزیزی، او هم در تبعید، یادبود سیمین بهبهانی را در مجله اکونومیست می خوانید و یک جمله آن، مصداق «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد» می شود: «سیمین بهبهانی بیش از آن عاشق ایران بود که آن را ترک کند. هر گاه برای شعرخوانی به مکانی آزادتر سفر می کرد، روز و شب را می شمرد تا برگردد.»

تبعید، فرداست و سالها بعد. ریشه هات را دیگر باز نمی شناسی، آنقدر که از تو دورند؛ حتی مطمئن نیستی که دیگر آن ریشه ها را اصلا بخواهی؛ و شاخه هایت، بدون ریشه، روحشان درد می گیرد، خشک می شود.

تبعید، در یک کلام، قلمه ای است که هی می کاری و انگار، هرگز نمی گیرد.

Advertisements

۱ دیدگاه

دعوتی برای نوشتن از «عدالت»؛ آنگونه که ما می اندیشیم

1. دو ماه پیش، در کنفرانس سالانه سازمان عفو بین الملل در آمریکا شرکت کرده بودم. در روز اول کنفرانس و در یکی از پانلها، زنی آرژانتینی که از شکنجه جان به در برده بود، از تجربه بیست سال مبارزه خود برای دستیابی به عدالت سخن گفت. او بعد از بیست سال توانسته بود مقاماتی را که در دستگیری و شکنجه او دست داشتند، به دادگاه آمریکایی حقوق بشر بکشاند. او می گفت: وقتی دادگاه، حکمهای حبس پنج ساله و ده ساله برای آنها صادر کرد، احساس کردم عدالت برای من محقق شده است. احساس کردم حالا دیگر گذشته، واقعا گذشته است و همه آن اتفاقات، که تمام این بیست سال با آنها زندگی می کردم، به گذشته پیوسته است.

در روز آخر کنفرانس و در پانل پایانی، سه آمریکایی که به غلط، به عنوان «کوهنوردان آمریکایی» معروف شده اند حضور داشتند. شِین بائر (Shane Bauer)، که از مجموع 781 روز بازداشت خود، 14 ماه را در یک سلول انفرادی در بند 209 زندان اوین گذرانده است، درباره معنایی که «عدالت» برای او دارد سخن گفت. او  روزنامه نگار است و پیش از بازداشت شدن در یک سفر تفریحی در مرز ایران و عراق، چند سال در سوریه روزنامه نگاری می کرده است. شین گفت: وقتی از خودم می پرسم چه وقتی احساس می کنی عدالت محقق شده است، آرزویی می کنم که محال به نظر می رسد. اینکه یک روز همینطور که دارم توی خیابان راه می روم، بازجویم را ببینم و بعد، احتمالا با کمک یک مترجم، بتوانم سر یک میز، در حالتی برابر با او، چشم در چشم اش بدوزم و از او بپرسم: چرا؟ و از او بخواهم توضیح دهد. فکر می کنم تنها پس از شنیدن توضیحات اوست که آرام خواهم شد.

2. رویا حکاکیان در  سخنرانی درباره کتاب تازه اش، قاتلان قصر فیروزه، توضیح می دهد که چگونه در جریان دادگاه مربوط به ترور میکونوس در ایران که دو سال و اندی به طول کشید، برخی از زندانیان سیاسی سابق، شغل روزانه خود را رها کردند و به کار شبانه روی آوردند که بتوانند در تمامی جلسات دادگاه به عنوان تماشاچی حضور یابند. رویا حکاکیان از قول یکی از آنها که هم در دوران شاه و هم در دوران جمهوری اسلامی زندانی بوده می گوید که برای اولین بار، اجرای عدالت را در روند دادگاه میکونوس تجربه کرده است که برخلاف دادگاههای چند دقیقه ای او در ایران، دادرسی منصفانه و با رعایت تمامی شرایط قانونی بوده است.

3. این روزها دارم کتاب «حقایق غیرقابل بیان» را می خوانم که تجربه کمیسیونهای حقیقت یاب را در 21 کشور که جنایتهای هولناکی چون نسل کشی، ناپدید شدن اجباری آدمها، شکنجه و قتل فعالان سیاسی و… را از سر گذرانده اند بررسی کرده است. در جایی به تجربه آفریقای جنوبی اشاره می کند که برخلاف آنچه بیشتر ما می پنداریم، چندان تجربه موفقی نیز از برخی از زوایا نبوده است. در این بخش، نویسنده با دو زنی مصاحبه کرده که هر دو، شوهرانشان را در یک مورد آدم ربایی و آدم سوزی توسط پلیس از دست داده اند. هر دوی آنها از رادیو، صدای یکی از پلیس هایی را که در این جنایت سهیم بوده شنیده اند که درباره جزییات ربودن و سوزاندن شوهرانشان اعتراف می کرده. هر دوی آنها می دانستند که او، تنها بخشی از حقیقت را می گوید و نه همه آن را. برای هر دو واضح بود که جزییات مربوط به شکنجه شوهرانشان در فاصله بین ربوده شدن و قتل، کتمان شده است. یکی از آنها اما همین را کافی و التیام بخش می داند که شوهرش به عنوان یکی از قربانیان رژیم آپارتاید، به رسمیت شناخته شود و او حداقل بداند که خاکستر همسرش در کدام منطقه پخش شده است. اما دیگری به نویسنده می گوید که تا زمانی که آن پلیس، حقیقت، یعنی تمامی حقیقت را بدون دروغ و بدون کتمان نگوید، نمی تواند او را ببخشد ، عدالتی برقرار نشده و التیامی برای او در کار نخواهد بود.

4. شرکت کنندگان در برنامه این هفته پرگار بی بی سی، درباره نحوه مواجهه با جنایات دهه 60 بحث می کنند. بحثهای مهمی مربوط به مسئول شناختن آمران و عاملان، به رسمیت شناخته شدن درد قربانیان و خانواده های آنها، جبران خسارات آنها و…همه و همه نصفه و نیمه و مقطع باقی می ماند. اما پانل یک موضوع را به خوبی نشان می دهد: تجربه های بسیار متفاوت تاریخی ما، در کنار منافع بسیار متضاد امروزمان، مانع از ایجاد یک درک واحد یا نسبتا واحد از آنچه در دهه 60 و تداوم آن اتفاق افتاده شده است. به همین دلیل، هیچگونه توافقی در پاسخ به سئوال کلیدی «عدالت یعنی چه» و «چگونه عدالت محقق خواهد شد» در میان ما ایرانیان وجود ندارد.

5. اخبار چند روز گذشته را کنار هم می گذارم: سه نفر در سه پرونده به کلی متفاوت، به دلایل سیاسی به اعدام محکوم شده اند: وحید اصغری، جواد لاری و امیر میرزایی حکمتی.

وحید اصغری متهم ردیف اول سناریویی است که سپاه پاسدران انقلاب اسلامی از آن به عنوان «شبکه ارائه محتوای مستهجن ضد دینی و ضد انقلابی» یاد کرده است. او شرح شکنجه هایی که برای اخذ اعترافات دروغین به او وارد شده را در نامه ای نوشته است.

جواد لاری از دستگیر شدگان تظاهرات روز قدس است. او را که به دلیل هواداری از سازمان مجاهدین در دهه 60 چندین سال در زندان بوده امروز به استناد به همان پیشینه مستحق اعدام دانسته اند.

امیر میرزایی حکمتی جوانی است که به تازگی اعترافاتش درباره جاسوسی برای آمریکا از تلویزیون پخش شد.

تنها وجه مشترک این سه پرونده، غیر از حکم اعدام، قاضی آنهاست. ابولقاسم صلواتی هر سه این احکام اعدام را صادر کرده است. او از جمله ناقضان شناخته شده حقوق بشر است که از خرداد ماه تاکنون نامش جزو افرادی است که مشمول تحریمهای حقوق بشری اتحادیه اروپا قرار گرفته اند؛ این افراد به کشورهای اروپایی ممنوع الورود هستند و اگر هر نوع دارایی در این کشورها داشته باشند، توقیف خواهد شد. اما او، برخلاف برخی دیگر از تحریم شدگان که از مشاغل خود برکنار شده اند، همچنان به صدور احکام اعدام و حبس های سنگین در پرونده های سیاسی مشغول است. پرواضح است که تحریمهای حقوق بشری حداقل برای قاضی صلواتی بازدارنده که نبوده، هیچ، او را پاسخگو که نکرده، هیچ، انگار جری ترش نیز کرده است در بگیر و ببند و بزن و بکش. و ذهن مرا که از ایده تحریمهای حقوق بشری دفاع کرده ام و یکی از موضوعات کار دو سال گذشته ام بوده در میزان موثر بودن این تحریمها و اینکه آیا اساسا  پاسخگو کردن ناقضان حقوق بشر و دستیابی به هیچ نوعی عدالتی در شرایط کنونی چگونه ممکن است؟

***

اگرچه هر کسی، در مواجهه با هر نوع بی عدالتی، دچار خشمی بی پایان خواهد شد و این خشم، و زخمهای ناشی از آن، تا زمانی که قربانی حس نکند عدالت برقرار شده، به آرامش و التیام نخواهد انجامید، اما بشر راههای متفاوت و گاه متضادی را برای برقراری عدالت آزموده است. زمانی، انتقام گیری، قصاص و مقابله با مثل، تنها شیوه برقراری عدالت بود: چشم در برابر چشم، جان در برابر جان. هنوز هم در کشورهایی مثل ایران، در پرتو سیاستهای دولت جمهوری اسلامی، این باور عمیق میان مردم وجود دارد که قاتل را باید کشت تا عدالت برقرار شود. اما بسیاری از مردم دنیا سالهاست دیگر چنین فکر نمی کنند. آثار زیانبار مجازات اعدام و قصاص بر پیکره جامعه آنچنان واضح بوده که در بسیاری از کشورهای دنیا این مجازاتها لغو شده اند و طرفه آنکه نرخ رشد جرم و جنایت نه تنها افزایش نیافته که کاهش پیدا کرده است.

اما در عین حال، روشهای دیگری از اجرای عدالت آزموده شده است؛ گاه بسیار موفق و گاه نه چندان. این روشها گاهی برقراری دادگاههای علنی بزرگ و عریض و طویل بوده برای محاکمه آنانی که در جنایت علیه بشریت دخالت داشته اند و گاهی کمیسیونهای حقیقت یابی که بدون اینکه هیچ اقدام قضایی علیه جانیان انجام دهند، تنها حقایق را مستند و در عرصه ای وسیع به اطلاع همه جامعه رسانده اند. ابتکاراتی مثل برپایی دادگاههای نمایشی و مردمی نیز گاهی توانسته اند در فقدان یک نظام قضایی مستقل، توجه افکار عمومی را به خود جلب کنند. ابتکارات فردی و جمعی دیگری نیز در جوامع مختلف برای پاسخگو کردن ناقضان حقوق بشر و برقراری عدالت انجام شده است.

در تمام این روشها اما «حقیقت»، و کشف حقیقت، آنگونه که بوده نه آنگونه که به خوردمان داده اند، تنها اولین گام که هسته مرکزی هر گام برداشتنی به سوی پاسخگو کردن آمران و عاملان جنایت و برقراری عدالت بوده است. بنابراین، اگرچه قطعا، درک امروز ما ایرانیان از «عدالت» و چگونگی تحقق آن با یکدیگر تفاوت دارد و در آینده نیز، هر تغییر سیاسی مهمی که در ایران اتفاق بیفتد لزوما باعث ایجاد درک واحدی از تاریخ، گذشته، عدالت و التیام اجتماعی نخواهد شد، و به این معنا، جامعه ایران هنوز سئوالات زیادی دارد که باید به آنها پاسخ دهد اما این سردرگمی و آشفتگی اجتماعی باعث نمی شود اصل لزوم آشکار شدن حقیقت به عنوان سنگ بنای هر نوع عدالتی را فراموش کنیم.

شاید امروز لازم باشد هر یک از ما، همه ماهایی که بیش یا کم، قربانی نقض حقوق بشر شده ایم، از خودمان بپرسیم: اگر چه اتفاق یا مجموعه اتفاقاتی بیفتد احساس می کنیم که عدالت اجرا شده است؟ مثلا اگر همین امروز، امکان اجرای عدالت در مورد بازجویمان وجود داشته باشد، راهکار شخص ما برای اینکه احساس عدالت و بازیابی خویش (التیام) کنیم چیست؟  پاسخ به این سئوال، ما را از حالت توده بی شکل و منفعل قربانیان نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی به شکل فعالانی در خواهد آورد که برای تحقق رویاهای شان از عدالت می کوشند.

این نوشته، دعوتی است برای نوشتن از «عدالت»، آنگونه که ما می اندیشیم؛ ولو بسیار متفاوت، ولو بسیار دور از هم. عدالتی که می تواند از محاکمه و مجازات تا رو در رو نشستن در یک کافه را دربربگیرد.

با نوشته های شما، ادامه دارد…

بیان دیدگاه

ما خسته نمی شویم!

روز 13 نوامبر، بعد از یک پرواز 11 ساعته، خسته و هلاک، می رسم فرودگاه. در صف کنترل پاسپورت، موبایلم را روشن می کنم. زنگ می زنم خانه و می گویم رسیده ام. صف ما شهروندان درجه دو جهان، دارندگان پاسپورت های «و غیره»، مثل همیشه طولانی است. می روم سراغ چک کردن ای میلهایم و اولین ای میلی که می بینم، خبر دستگیری سه وکیل، سه تن از همکاران سالیانم است: مریم کیان ارثی، سارا صباغیان و مریم کرباسی. قدرت ایستادن در صف را ندارم. دلم می خواهد از صف بزنم بیرون و یک جایی پیدا کنم، یک کسی را پیدا کنم که آشنا باشد، که دوست باشد، که دوستانم را بشناسد و با او حرف بزنم. اما مثل آدم آهنی ها، فرمان next پلیس فرودگاه را می شنوم و بعد، صدای زدن مهر روی پاسپورتم و بعد هم چمدانها و … خانه و نرسیده، پای کامپیوتر.

خبری نیست، خبری نمی آید، یا اگر می آید، خوب نیست؛ مثل همیشه: منتظر نباشید، تا 12، 13 روز دیگر در قرنطینه هستند. و این یعنی انفرادی، یعنی چراغ روشن 24 ساعته، یعنی سرما، یعنی پتوهای سربازی پر از کرک که به تنت نمی چسبد، یعنی چادر، یعنی چشم بند، یعنی بازجویی رو به دیوار، یعنی سکوت مرگ در بند، یعنی امید شنیدن لخ لخ دمپایی دوستی که به دستشویی می رود و دزدکی نگاه کردن از دریچه روی در، شاید که رویش را برگرداند و از زیر چشم بند بشناسی اش، بشناسدت، یعنی سئوالهای بی پایان درباره همه چیز، همه کس، همه کارهای کرده و نکرده، همه آدمهای زندگی ات، حتی همه آدمهایی که در زندگی ات هیچوقت نبوده اند، یعنی فشار برای دادن پسورد ای میل و فیس بوکت، یعنی پریدن از خواب با صدای اذان صبح که در بند می پیچد و تلاش برای خوابیدن دوباره، بلکه زمان، این زمان لعنتی در انفرادی بگذرد، یعنی ترس تو در زندان که مبادا آن بیرون همه فراموشت کرده باشند و ترس خانواده ات از امنیتی ها در بیرون زندان که مبادا خبررسانی کنند و به ضررت تمام شود، یعنی زنگ بند خواهران که هر وقت به صدا در می آید بند دل همه زندانی ها پاره می شود: کسی را برای بازجویی می خوانند؟ دارو آورده اند؟ کسی قرار است آزاد شود؟ یا…و یعنی خیلی چیزها که به کلام و نوشته نمی آید یا الان، اینجا، جایش نیست، چشم و گوش محرمش نیست و ناگزیر، می ماند تا بعد، تا وقت آزادی، شاید تا روزها و سالها بعد از آن.

***

سه روز می گذرد، باز هم خبری نیست. فقط یکی از سه وکیل، مریم کرباسی، به خانه زنگ زده: حالم خوب است و همین و همین. نام دو وکیل دیگری که دستگیر کرده اند معلوم می شود: رزا قراچورلو و محمد حسین نیری.

خطاب به مریم کیان ارثی، وکیلم در پرونده شکایت از کیهان می نویسم:  وکیل جانم یادته پارسال همین موقع ها دادگاه کیهان تمام شده بود و تو این مطلب را نوشتی؟

اندر حکایت «ندادگاه» کیهان!

اما او نیست که بخواند. او نیست که بداند موکلانش این روزها چقدر نگرانش هستند. با خودم فکر می کنم آیا کبری نجار، زنی که مریم کیان ارثی نزدیک به دو سال تلاش کرد تا از سنگسار نجاتش دهد و بالاخره هم موفق شد، اصلا می داند وکیلش الان پشت همان میله هاست؟ اصلا پشت آن میله هاست، برای اینکه او را نجات داده، اصلا پشت آن میله ها هستند برای اینکه نمی خواستند مثل بیشتر وکلا، فقط پول در بیاورند و به فکر زندگی خودشان باشند، به فکر زندگی دیگران بودند، به فکر مرگ دیگران بودند. برای همین بود که سارا صباغیان، وکالت حسین رونقی ملکی، نویسنده وبلاگ بابک خرمدین را پذیرفت. وبلاگ نویسی که از آذر ماه گذشته تحت شدیدترین فشارهاست و 15 سال حکم حبس گرفته است.

از من در مصاحبه ها می پرسند: چرا موج تازه ای از فشار و بازداشت وکلا شروع شده؟ چرا وکلا تا این حد تهدید می شوند؟ و جواب من این است: وکلا تنها قشری هستند که به دلیل انجام وظایف قانونی خود به جزییات مربوط به پرونده های مختلف و طبیعتا به اطلاعات مربوط به نقض حقوق بشر دسترسی دارند. آنها شاهدان معتبر نقض حقوق بشر در زندانها، دادسراها و دادگاهها هستند. درست به همین دلیل است که ساکت کردن آنها، نه تنها در بازداشتهای اخیر و تداوم بازداشت نسرین ستوده، محمد اولیایی فرد، جاوید هوتن کیان و حسن سرچاهی که در گفتار رییس قوه قضاییه کلید می خورد. رییس دستگاه قضایی از مصاحبه وکلا با رسانه ها برآشفته است چون این تنها راهی است که دنیای بیرون، از نقض شدید و گسترده حقوق بشر در ایران آگاه شود و حالا، دستگاه قضایی-امنیتی جمهوری اسلامی درحال بستن این تنها راه باقی مانده است؛ سفر و کنفرانس و کارگاه در خارج از ایران، همه اینها بهانه است و اسباب شایعه سازی به ضرر دوستانمان و به نفع دستگاه امنیتی.

***

پریشب، برای دوستانم نوشتم:

دو هفته پیش به خودم گفتم: جمهوری اسلامی هر روز یک کسی را می گیرد و ما می افتیم به تلاش شبانه روزی تا آزادش کنند، خستگی مان در نرفته، یکی دیگر را می گیرند. و ما همه ش داریم واکنش نشان می دهیم به وقایعی که آنها برایمان می سازند؛ به جای آن که کار فراکنشی کنیم برای بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران . اینجا و آنجا یکی دو زندانی سیاسی آزاد می شوند اما صدهای دیگر چه؟ اینجا و انجا یک حکم سنگسار متوقف می شود اما مجازات سنگسار چه؟ این بود که با خودم عهد کردم باوجود گروهها و فعالان حقوق بشری ایرانی و خارجی، دیگر روی هیچ کیس زندانی شخصا کار نکنم تا بتوانم روی پروژه اصلی دادخواهی و پاسخگو کردن ناقضان حقوق بشر (عدالت برای ایران) متمرکز شوم؛ مگر اینکه یکی از دوستانم را بازداشت کنند. ده روز پیش، نازنین خسروانی، دوست سالیان ام را گرفتند، پریروز، سارا صباغیان، مریم کیان ارثی و مریم کرباسی، دوستان و همکارانم در شبکه وکلای داوطلب را گرفتند و من به تصمیم دو هفته پیشم می خندم و می گریم؛ هم زمان. اصلا تصمیمی می توانی برای زندگی ات بگیری یا حتی این ور دنیا، جمهوری اسلامی است که دارد تو را مانند عروسک خیمه شب بازی این طرف و آن طرف می کشاند….؟!

و دوستی در پاسخ نوشت: اما ما، خسته نمی شویم!

و راست بود، راست می گوید: روزهایی هست که تلخ می شویم، خسته می شویم و دلمان نمی خواهد حتی بیدار شویم که اخبار بد را نشنویم اما درست فردای همان روزها، خستگی ناپذیر و پر از انرژی، دوباره شروع می کنیم. این، همه زندگی ماست و ما برای «زندگی» مبارزه می کنیم.

ما خسته نمی شویم!

پی نوشت: مدتهاست که می خواهم بنویسم که این وب سایت «دفتر پیگیری وضعیت زندانیان سیاسی» متعلق به خانه حقوق بشر ایران، یکی از بهترین، به روزترین و معتبرترین منابع اطلاعاتی درباره زندانیان سیاسی است که باید به کارشان و خسته نشدنشان آفرین گفت! هرچند پروفایل جاوید هوتن کیان خیلی ناقص بود.

5 دیدگاه

ناقص سازی جنسی زنان و آسمانی که در همه جا یک رنگ است!

دولت گامبیا دو فمینیست فعال در مبارزه با ناقص سازی جنسی زنان (Female Genital Mutilation-FGM)که به غلط، در ایران به «ختنه زنان» شهرت یافته، دستگیر کرده و به آنها اتهام زده است که 30 هزار یورو دزدیده اند. من هر دو را، آیساتو توری (Isatou Touray) و آمی بوجانگ سیسوهو (Amie Bojang-Sissoho) را می شناسم. بارها آنها را در جلسات و کنفرانس های مختلف جنبش فراملیتی زنان دیده ام. یک بار با آمی درباره ناقض سازی جنسی زنان حرف می زدیم و او از تجربه خودش گفت وقتی که در کودکی،  اندام جنسی او را ناقص کرده بودند و بعد، به سادگی اضافه کرد: همه ما، همه ما بریده شده ایم!

دولت گامبیا، یک نظام دیکتاتوری است و آن طور که پسر آمی به خبرنگاران گفته، مادرش و ایساتو بارها برای فعالیتشان علیه ناقص سازی جنسی زنان مورد بازجویی قرار گرفته اند. در عین حال، امام جماعت دولت که از ناقص سازی جنسی زنان دفاع می کند، یکی از اصلی ترین دشمنان آنهاست. او فعالیت آنها را علیه ارزشهای فرهنگی و علیه اسلام اعلام کرده است.

و چرخه، به این ترتیب کامل شده است: سالها مبارزه بی امان علیه سنتی که زندگی میلیونها زن در سراسر آفریقا و بسیاری دیگر از نقاط جهان  از جمله برخی از مناطق ایران را تحت تاثیر بسیار منفی خود قرار داده است، سالها مبارزه با دولت و رهبران مذهبی و حالا، اتهام دزدیدن 30 هزار یورو و زندانی که معلوم نیست در انتها به چه بینجامد.

ما ایرانی ها، یاد چرخه های مشابه می افتیم؛ یاد زندانیانمان  و یاد سناریوهایی که انگار نظامهای دیکتاتوری از روی هم کپی می کنند.

اخبار و مطالب مرتبط:

فراخوان عمل سازمان زنان تحت قوانین مسلمانان

مصاحبه با پسر آمی

گزارش رسمی از دادگاه و اتهامات آیساتو و آمی

از ویکی پدیای فارسی درباره ناقص سازی جنسی زنان

عکسهایی از ناقص سازی جنسی دختران در مالزی

ناقص سازی جنسی یا ختنه زنان در ایران

5 دیدگاه

کفاره

دیشب، وقتی خیلی خسته بودم، از کار کردن روی یک مقاله نیمه آکادمیک درباره حجاب در تمام روز، از رفتن خرید و پرکردن یخچال خالی، از غذا پختن برای دخترک، از دو بحث تلفنی و یک گفت و گوی اسکایپی، قبل از خواب، فیلم «کفاره» (Atonement) را گذاشتم که ببینم. فیلم را قبلا دیده بودم اما زیاد یادم نمانده بود. آخر فیلم، برانی که باعث شده زندگی خواهر و معشوق خواهرش برای همیشه از دست برود، در صحنه ای خیالی از آنها معذرت خواهی می کند و می گوید: من فقط 13 سال داشتم…اما نه آن دو نفر و نه بیننده، عذرخواهی او را نمی پذیرند. رابی، معشوق خواهر، که به اتهام واهی تجاوز به یک دختربچه به زندان افتاده، اتهامی که با شهادت دروغ برانی 13 ساله اثبات شده، از او می پرسد: «برای فهم تفاوت بین درست و غلط چند سالت باید می بود؟! الان چند سالته؟ هجده! تا کی می خوای با این دروغ زندگی کنی؟ توی جنگ، سربازای 18 ساله ای بودند که به اندازه کافی بزرگ شده بودند که کنار جاده بمیرند! می دونستی؟!»

صبح، با فکر فیلم بیدار شدم و به این فکر کردم آنهایی که در توجیه نقض وسیع و گسترده حقوق بشر در دهه 60، در توجیه نابود کردن زندگی های هزاران آدم -که هرکدامشان مثل ما، دوست داشته می شدند و آدمهایی را دوست می داشتند- از گفتن حقایق می گریزند، حاضر به شهادت دادن درباره آنچه دیده اند، آنچه می دانند و آنچه شنیده اند نیستند، حاضر به پذیرش نقش و مسئولیت خود در آن وقایع نیستند و می گویند: باید شرایط زمانی آن وقایع را در نظر گرفت، در آن زمان همه انقلابی بودند و چه و چه…چنین پاسخی مفید و مختصر لازم دارند: برای فهم تفاوت بین درست و غلط، چند سال دیگر باید بگذرد؟!

و حقیقت، همچنان به مسلخ مصلحت می رود…

برای خواندن توضیحات بیشتر درباره فیلم، اینها را ببینید:

پیش پرده فیلم

خلاصه فیلم به فارسی

صفحه فیلم در ویکی پدیای فارسی

بیان دیدگاه

به جلسه ای که هیچگاه برگزار نشد…

دارم مشق عقب افتاده ام را می نویسم؛ مقاله ای که قرار بود متن سخنرانی من باشد در این کنفرانس، در دانشگاه تورنتو که نتوانستم بروم. مقاله درباره جنبش زنان، در بستر سیاسی وقایع پس از انتخابات ریاست جمهوری خرداد 88 است. از «تعلیق» (انگونه که فاطمه صادقی می گوید)، یا «بحران»، آنگونه که خیلی های دیگر ( +، +، +) می گویند و «فلج شدن» که اصطلاح خودم است، می نویسم و سعی دارم به این سئوال جواب دهم که چرا جنبش زنان، که بسیاری آن را فعالترین جنبش اجتماعی ایران می دانستند، با ظهور جنبش سبز   و در هشت ماهی که اعتراضات خیابانی جریان داشت، اینچنین به محاق فرو رفت؟ چرا جنبش زنان که حداقل از 5 سال پیش به این سو همواره در تلاش برای تسخیر خیابانها بود، در زمانی که خیابانها به تسخیر مردم در آمده بود از این فرصت تاریخی استفاده نکرد؟ نوشته های دیگران را می خوانم، فکر می کنم و می نویسم اما این سئوال مدام در ذهنم چرخ می خورد که اگر آن شنبه ظهر، می توانستم در جلسه ای که قرار بود در رستورانی در خیابان آبان برگزار شود شرکت کنم، اگر آن جلسه که موضوعش برنامه ریزی جنبش زنانی ها برای چهلم ندا در بهشت زهرا بود، برگزار می شد، اگر روز جمعه قبل از جلسه به زندان نمی افتادم، اگر آن دیگری جلسه به دلیل اعترافات دوستی در زندان، از ایران نمی گریخت، اگر آن دیگری…و آن دیگری…آیا امروز باز هم صحبت کردن از شرایط «آنتاگونیستی» در مورد جنبش زنان، «ناگزیر» بود؟! آیا شرایط سیاسی و سرکوب، سرنوشت «محتوم» جنبش ها را رقم می زنند یا گاهی یک اتفاق، فقط یک اتفاق می تواند وضعیت جنبشی را دگرگون کند؟ جنبش زنان، جایی که یک سال پیش ایستاده بود، تا چه حد متاثر از شرایط بیرونی بود و تا چه حد عوامل درونی در آن تاثیر داشت؟

فکر می کنم به جلسه ای که هیچگاه برگزار نشد و اینکه شاید اگر آن اتفاق، می افتاد، تحلیلهای امروزی مان متفاوت از آب در می آمد!

3 دیدگاه

آن روز ناگزیر…

13 مرداد 88، درست یک سال پیش همین موقع، آفتاب تازه بالا آمده بود که از مرز ترکیه رد شدیم. اولین چیزی که دیدم کوه آرارت بود که آفتاب دم صبح، حسابی قشنگش کرده بود. شیشه ماشین را کشیدم پایین، شالی را که سرم بود برداشتم و همانطور که ماشین با سرعت توی جاده می رفت، شال را دادم به دست باد. به عقب که نگاه کردم، مرز ایران بود، قله آرارت و روسری من که در باد گم می شد…به خودم قول دادم بازنگردم تا روزی که دیگر مجبور نباشم روسری را که دور انداخته ام، بر سر کنم؛ این شد عهد من و تنهایی و تبعید.

6 دیدگاه