بایگانی دستهٔ یادداشتهای کوتاه

و عاطفه، آه …عاطفه!

تصویر عاطفه، همان عکس 3 در 4 روی دفترچه بیمه اش، امروز مدام جلو چشمم است. وکالت خانواده عاطفه سهاله را برعهده داشتم برای پیگیری شکایتشان از قاضی پرونده، رضایی، به دلیل اعدام غیرقانونی او در 16 سالگی و با وجود مشکلات روانی جدی. بار آخری که برای پیگیری پرونده رفتم، بازپرس، چندین پرونده قطور را که گوشه ای تلنبار شده بود نشانم داد و گفت: این قاضی پرونده های شکایت دیگر هم اینجا دارد ولی ما به هیچکدام از جمله شکایت شما، رسیدگی نمی کنیم. خودت را خسته نکن! و مرا، خشمگین و عاجر، فرستاد بیرون.

Juvenile-execution-6
حالا، دیوان عالی کشور رای وحدت رویه داده که تمامی نوجوانان زیر 18 سال که احکام قصاص شان پیش از تصویب قانون مجازات اسلامی در سال 1392، قطعی شده، حق اعاده دادرسی دارند و اگر بتوانند ثابت کنند که در زمان وقوع جرم فاقد آگاهی یا تشخیص لازم بوده اند، مجازات مرگشان لغو خواهد شد. این رای وحدت رویه دیوان که به ابتکار و درخواست چندوکیل دادگستری خوش فکر و متعهد صادر شده، اتفاق بسیار مهمی است. این رای می تواند سرنوشت همه نوجوانان محکوم به اعدامی را که در زندان، منتظرند 18 سالشان تمام شود تا حکم قصاص در موردشان اجرا شود تغییر دهد. با وجود اینکه در چند سال اخیر، رسانه ها، فعالان حقوق بشر و جامعه بین المللی، حساسیت زیادی درباره مساله اعدام نوجوانان در ایران از خود نشان داده اند، این تحول مثبت، بازتاب رسانه ای چندانی نیافته است و به همین دلیل آگاهی زیادی درباره آن وجود ندارد. با اینکه فکر کردن به نوجوانانی که از قصاص خواهند رهید، باعث خوشحالی است اما با حسرتی عمیق نیز همراه است؛ حسرتی از به یادآوردن بهنود شجاعی، دلارادارابی و همه نوجوانان دیگری که اگر امروز هنوز زنده بودند، با این قانون تازه و رای وحدت رویه مربوط به آن، ممکن بود همین روزها از زندان آزاد شوند…و عاطفه، که حتی بدون این قانون و رای تازه، اعدامش خلاف قانون بود و هیچگاه به آن رسیدگی نشد. راستی قاضی حاج رضایی، رییس دادگستری نکا هنوز زنده است؟!
ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

۱ دیدگاه

فهمیه، مادر سلما

فهیمه اسماعیل بدوی، 26 ساله،  معلم ابتدایی، در 7 اسفند آذر 1384، در حالی که 8 ماهه باردار بوده، به همراه همسرش، علی مطوری زاده دستگیر می شود. علی مطوری زاده، از موسسان حزب وفاق، یک حزب رفرمیست عرب که فعالیتش تا آبان 84 آزاد بود و حتی در انتخابات شورای شهر نیز کاندیدا معرفی کرد، بوده است. یک ماه بعد، دختر آنها، سلما در زندان سپیدار اهواز به دنیا می آید. مقامات قضایی، سه شرط برای آزادی فهیمه مقرر می کنند: 300 میلیون تومان وثیقه بگذارد، از شوهرش به طور غیابی طلاق بگیرد و اسم دخترش را از یک اسم عربی غیرمذهبی، به نام دیگری تغییر دهد. فهیمه شروط را نمی پذیرد و به 15 سال زندان محکوم می شود. علی مطوری زاده، تحت شکنجه های شدید و فشار زیاد به دلیل همسر و نوزاد دختر زندانی اش، اتهام تروریست بودن را می پذیرد و در 28 آذر 1385 اعدام می شود. فهیمه به زندان یاسوج تبعید شده و سلما، که حالا 7 ساله است، تمام این سالها را بدون پدر و مادر سر کرده است.

همه این دردها و رنجها، در سکوت آنها که می دانستند، بی خبری آنها که «نگاه نکردند»، عرب ستیزی فارس ها و رنگین تر بودن خون مرکز نشینان در مقابل شهرستانی ها، خون فارس ها در مقابل عرب ها و خون زندانیان سیاسی «خودمانی» در مقابل آنها که «نمی شناسیم» و «لابد کاری کرده بودند» و … اتفاق افتاده و هنوز هم می افتد.

باید شرمسار باشیم که نمی دانستیم، باید از خودمان بپرسیم: «چرا نگاه نکردم؟!» و حالا که می دانیم، دیگر باید مسئولیت خود را برای دفاع از فهیمه و سایر زندانیان سیاسی عرب، به خصوص زنانی که به دلیل فعالیتهای سیاسی مردان خود گروگان گرفته می شوند به جا بیاوریم. اما سئوال این است: چند نفر از آنها که به «خلیج عرب» نامیدن «خلیج فارس» اعتراض کرده اند، حاضرند برای آزادی فهیمه بیانیه امضا کنند؟!

برای آنها که هنوز هم باورشان نمی شود، لینکهای سه بیانیه مختلف سازمان عفو بین الملل را اینجا می گذارم:

http://www.amnesty.org/en/library/asset/MDE13/059/2006/en/f179e22f-d428-11dd-8743-d305bea2b2c7/mde130592006en.html
http://www.amnesty.org/en/library/asset/MDE13/127/2006/en/91baca29-d3d7-11dd-8743-d305bea2b2c7/mde131272006en.html
http://www.amnesty.org/en/library/asset/MDE13/143/2006/en/e78633e6-d34c-11dd-a329-2f46302a8cc6/mde131432006en.html

23 دیدگاه

«امید» نام من است؟!

دو زن بي نظير، منيره برادران و پرستو فروهر، دیشب نتيجه ماهها كارشان را در خانه آنه فرانك در فرانكفورت به نمايش گذاشته اند. نمايشگاهي با عنوان ‹اميد، نام من است›. در بخشي از آن، كارهاي دستي و يادگاري هاي زندانيان سياسي را كه بسياري از آنان بعدا اعدام شده اند به نمايش گذاشته اند، يادگاري هاي جان به در بردگان، لباسهايي كه به وقت فرار از ايران به همراه داشته اند و … همه اشيايي كه به طرز تكان دهنده اي تاريخ وحشت و سركوب را جلو تو مي گذارد، آدمهايي را كه در راه آرمانهايشان جان داده اند، زنده مي كند و خلاصه در يك كلام، ‹عليه فراموشي› است. دیشب وقتي منير حرف مي زد، با اينكه آلماني نمي دانم اما نمي توانستم جلو اشكهايم را بگيرم؛ تصوير همه آن يادگارها مي امد و همه تصويرهاي ديگر را كنار مي زد: گلدوزي هاي زنان زنداني براي معشوقشان، كاردستي هاي مردان زنداني براي بچه هايشان، پیراهن مردانه ای که یک دکمه اش کنده شده بود، نامه های زندانیان اعدام شده و آنچه بيش از همه قلبم را به درد آورد، سه اسكناس بيست توماني بود؛ پولي كه خانواده زنداني در ساك وسايل او پيدا كرده بودند؛ وقتي براي ملاقات رفته بودند و دريافته بودند عزيزشان به دار آويخته شده است.

و مدام، اشک بود که می آمد از اینکه این همه درد، این همه رنج، این همه سال، در خلوت خانه ها، در بقچه ای، چمدانی یا کشویی پنهان مانده بوده، بی آن که دیده شود، بی آن که به رسمیت شناخته شود و بی آن که به آن احترام گذاشته شود.

و مدام، پرسيدن از خود بود كه آیا «اميد» نام درستي براي اين نمايشگاه هست وقتي ‹اميد› منتظري،  بعد از دستگیر شدن در روز عاشورا، شکنجه شدن و به اجبار، در دادگاه نمایشی محاکمه شدن،  حالا اينجاست، در تبعيد، و در كنار كاردستي پدر اعدام شده اش؟! «اميد»ي آيا هست؟! منيره برادران و پرستو فروهر اعتقاد دارند كه هست و من به آنها و «اميد»شان اعتقاد دارم.

این نمایشگاه تا شش ماه دیگر برپاست. نشانی، مشخصات و چند عکس از نمایشگاه را اینجا پیدا می کنید:

http://www.jbs-anne-frank.de/ausstellungen/omid-ist-mein-name/

6 دیدگاه

پرستوی من

پرستوی من،

جایی نشسته ام که فضایش خیلی مرا یاد تو می اندازد؛ یادی که این روزها و هفته ها همیشه با من بوده؛ گاهی فقط کمی دورتر می شده است.

می دانی، هر آدمی به تعداد آدمهای اطرافش، دور یا نزدیک، تعریف می شود. اگر این قاعده را بپذیریم، تعریف من از تو، تعریف خودم از تو و به نوعی، منحصر به فرد است. با همان تعریف است که این روزها مدام به یادت می افتم، بهت فکر می کنم و به آن سلول انفرادی 2الف که می گویند دیوارهایش از سنگ است و کف آن را یک قالیچه ماشینی خیلی کوچک پهن کرده اند؛ خیلی کوچک، به کوچکی سلول انفرادی که با امروز، شد 18 شب و روز که در آن سر کرده ای. با همان تعریف است که با اینکه هیچگاه آنقدرها به هم نزدیک نبوده ایم، «پرستوی من» خطابت می کنم.

دیروز، داشتم با کسی مصاحبه می کردم که یک ماه و نیم در انفرادی های 2الف بوده است. همینطور که حرف می زد، این خبر آمد: «پرستو دوکوهکی و مرضیه رسولی دو روزنامه نگار دستگیر شده توسط سپاه پاسداران، تحت فشار شدید برای اعتراف دروغ به همکاری با بی بی سی فارسی هستند» و من نمی توانستم به تو فکر نکنم و نگرانی اینکه مبادا برای اینکه تو را زیر فشار له کنند، برده باشندت توی آن سلولهای تاربک تاریک زیرزمین ساختمان بازجویی بند 2الف؛ آنجا که وقتی دستت را بلند کنی به سقف می خورد….

تصویرهایی که از تو در ذهن دارم، همانهایی که تعریف من را از «تو» از «پرستو دوکوهکی» می سازند، می آیند و می روند اما بعضی هایشان ماندگارترند:

1. مجله زنان، طبقه دوم آپارتمانی در یکی از کوچه های منشعب از میدان 7 تیر. داری تند و تند می نویسی و وقتی وارد می شوم فقط سرت را بلند می کنی. این، پرستو دوکوهکی مجله زنان است، یکی از جوانترین گزارشگرهای نه فقط مجله که کل مطبوعات ایران؛ دختر جوانی که خوب می بیند و خوب می نویسد و امید خیلی هاست برای آینده روزنامه نگاری زنانه ایران.

2. من هنوز ای-میل ندارم، هنوز مثل همه مبتدی ها دنبال کسی می گردم که به من یاد بدهد اینترنت چیست، و تو پس از موج اول درست شدن وبلاگستان فارسی، وبلاگت را ساخته ای: زن نوشت. در همان مجله زنان می بینمت که داری می گویی: خیلی ها بهم انتقاد کردند بابت اسم وبلاگ، ولی عوضش نمی کنم؛ دوستش دارم. و تا همین آخر، عوضش نکردی. اگرچه روند نوشتنت بعضی وقتها کند شد، اما خسته نشدی، کرکره زن نوشت را پایین نکشیدی و نترسیدی از اینکه همه چیز، همانجایی که هست، باقی بماند: خودت را در آینه، بارها و بارها «قابل جست و جو» کردی.

3. بچه های کاپوچینو، اولین مجله اینترنتی ایرانی، قرار مصاحبه ای را با من می گذارند. در دفترم باز می شود و گروهی از جوانان شاد و پرانرژی وارد می شوند. سه-چهار ساعت گفت و گوی داغ و پرهیجان و بعد، باورم نمی شود همه آن همه آدم سعی می کنند در ماشیم ماتیز سیاه رنگ کوچک تو جا شوند. اما بالاخره جا می شوند درحالی که تو، پشت فرمان از خنده ریسه رفته ای.

4. خسته ایم، از تشنگی و گرما له له می زنیم، 18 خرداد 84، چندین ساعت است که داریم می جنگیم که برویم داخل استادیوم آزادی. شعار می دهیم، جلو در می نشینیم، مذاکره می کنیم و سر آخر، در کمال ناباوری، در نیمه دوم بازی ایران- بحرین، راهمان می دهند تو: برای اولین بار پس از انقلاب، گروهی از زنان وارد یک استادیوم فوتبال می شوند. از راهروی درازی که دیوارهای بلند سیمانی دارد می پیچیم و صاف در می آییم وسط جایگاه: زمین بازی مقابل چشمانمان و زیر پاهایمان است و صدای تو است که اول از همه گوشم را پر می کند: «آزادی ما اومدیم بدون V.I.P» و چه خوب این شعاری که در لحظه ساخته شد، صف ما زنانی را که نه خواهر یکی بودیم، نه زن دیگری و نه جزو آدمهای مهم، صف آدمهایی مثل تو را که فقط «خود»شان بودند، از بقیه ای که در آن بازی، استثنائا و با بلیت های VIP وارد شده بودند از هم جدا کرد.

5. سه روز از بازداشتمان در 13 اسفند 85 می گذرد؛ دستگیری دسته جمعی 33 نفر از فعالان جنبش زنان در مقابل دادگاه انقلاب. حالا دیگر همه را آزاد کرده اند جز سه نفر. من، یکی از آن سه نفر هستم. بازجویی که مسئول کل پرونده های جنبش زنانی ها در وزارت اطلاعات است بالاخره خودش را نشان داده و یک کاغذ پرینت شده را پرت می کند جلو من که: ببین! خانوم دوکوهکی به محض اینکه آزادش کرده ایم مصاحبه کرده! و من که اجازه یافته ام چشم بند ام را بردارم، همان چند لحظه ای را که صفحه پرینت شده مقابلم است، می بلعم: اسم تو را، و تیتر مصاحبه ت را:  گفتگويي کوتاه با پرستو دوکوهکي پس از آزادي.  و البته نام خودم در مصاحبه را نیز می یابم.
و برای همیشه، مدیون تو باقی می مانم.

6، 7، 8 و… باقی، تصویرها، فدای بقایت «پرستوی من»

5 دیدگاه

اگر سپاه حسابش پاک است، چرا از محاسبه باک دارد؟

به نظرم مهمترین سئوالی که این روزها درباره پرونده سعید ملک پور باید پرسید این است که اگر حساب سپاه پاک است، چرا از محاسبه باک دارد؟

یعنی اگر واقعا آن طور که ادعا دارد، سعید ملک پور سایت آویزون را راه اندازی و مدیریت کرده، و غیر از اعترافات خود ملک پور که زیر شکنجه گرفته شده و اعترافات دیگر متهمان، سند و مدرکی دارد، چرا در این هزار روزی که از تشکیل پرونده گذشته، اجازه نداده یک کارشناس مسقل دادگستری پرونده و مستندات آن را بررسی کند؟ همه چیزی که ملک پور و وکلایش خواسته اند و می خواهند این است که غیر از سپاه که در این پرونده هم نقش بازجو و هم نقش کارشناس را بازی کرده، یک کارشناس مستقل و رسمی دادگستری حضور بیابد.

سئوال اصلی که کارشناس رسمی دادگستری باید به آن جواب می داد این بود: آیا سعید ملک پور، واقعا همان سیاوش حسن خانی، مالک و مدیر سایت پورنوگرافیک آویزون بوده است؟

سعید ملک پور در این نامه شرح شکنجه های بسیار سخت خود را می دهد که چگونه او را در بند 2الف سپاه پاسداران وادار کرده اند بگوید سیاوش حسن خانی، نام مستعار او بوده است:

http://www.rhairan.in/archives/8015

ادله فنی و واقعیتهای دیگری نیز وجود دارند که تایید می کند این دو نفر نمی توانند یکی باشند. ادله ای که نه هیچگاه مورد توجه قضات پرونده قرار گرفته و نه به یک کارشناس مستقل اجازه تحقیق درباره آن داده شده.

جالب اینجاست که شعبه 32 دیوان عالی کشور یک بار، حکم اعدامی را که قاضی مقیسه به سعید ملک پور داده بود به دلیل نقص تحقیقات نقض کرده بود، صراحتا  خواسته بود که قاضی مقیسه پرونده را به یک کارشناس مستقل رسمی دادگستری برای گرفتن نظر ارجاع دهد. همچنین خواسته بود که در مورد ادعای شکنجه که از سوی سعید ملک پور مطرح شده تحقیق جامع به عمل بیاورد. هیچیک از این دو امر، اتفاق نیفتاده و قاضی مقیسه پرونده را به همان شکل دوباره با حکم اعدام به شعبه 32 فرستاده و به یک باره می شنویم که حکم اعدام، تایید شده است.

بنابراین سئوال این است که آیا همان دو قاضی شعبه 32 که نوشته بودند قاضی مقیسه موظف است نظر کارشناس رسمی دادگستری را بگیرد و در مورد ادعای شکنجه تحقیق کند، بدون اینکه هیچکدام از این دو کار اتفاق بیفتد، حکم اعدامی را که یک بار نقض کرده بودند تایید کرده بودند. هیچیک از ما نمی دانیم پشت درهای بسته دفاتر و اتاقهای دیوان عالی کشور، بین قضات شبعه 32 و مقامات مرکز جرایم سایبری سپاه پاسداران و روسایشان چه گذشته است؛ اما مرور پرونده فقط دو احتمال را در ذهن ایجاد می کند: یا قضات شعبه 32 دیوانه شده اند و یا اینکه تحت فشار شدید نیروهای سپاه پاسداران برای تایید حکمی که یک بار نقضش کرده بودند قرار داشته اند.

اگر بخواهیم یک بار دیگر این پرونده را جمع بندی کنیم، تنها به یک نتیجه می رسیم: سپاه، حسابش پاک نیست که از محاسبه باک دارد!

توضیحات بیشتر درباره این پرونده را اینجاها بخوانید و ببینید:

پروژه قتل دولتی به دست تیم پدافند سایبری سپاه پاسداران

بیان دیدگاه

دعوتی برای نوشتن از «عدالت»؛ آنگونه که ما می اندیشیم

1. دو ماه پیش، در کنفرانس سالانه سازمان عفو بین الملل در آمریکا شرکت کرده بودم. در روز اول کنفرانس و در یکی از پانلها، زنی آرژانتینی که از شکنجه جان به در برده بود، از تجربه بیست سال مبارزه خود برای دستیابی به عدالت سخن گفت. او بعد از بیست سال توانسته بود مقاماتی را که در دستگیری و شکنجه او دست داشتند، به دادگاه آمریکایی حقوق بشر بکشاند. او می گفت: وقتی دادگاه، حکمهای حبس پنج ساله و ده ساله برای آنها صادر کرد، احساس کردم عدالت برای من محقق شده است. احساس کردم حالا دیگر گذشته، واقعا گذشته است و همه آن اتفاقات، که تمام این بیست سال با آنها زندگی می کردم، به گذشته پیوسته است.

در روز آخر کنفرانس و در پانل پایانی، سه آمریکایی که به غلط، به عنوان «کوهنوردان آمریکایی» معروف شده اند حضور داشتند. شِین بائر (Shane Bauer)، که از مجموع 781 روز بازداشت خود، 14 ماه را در یک سلول انفرادی در بند 209 زندان اوین گذرانده است، درباره معنایی که «عدالت» برای او دارد سخن گفت. او  روزنامه نگار است و پیش از بازداشت شدن در یک سفر تفریحی در مرز ایران و عراق، چند سال در سوریه روزنامه نگاری می کرده است. شین گفت: وقتی از خودم می پرسم چه وقتی احساس می کنی عدالت محقق شده است، آرزویی می کنم که محال به نظر می رسد. اینکه یک روز همینطور که دارم توی خیابان راه می روم، بازجویم را ببینم و بعد، احتمالا با کمک یک مترجم، بتوانم سر یک میز، در حالتی برابر با او، چشم در چشم اش بدوزم و از او بپرسم: چرا؟ و از او بخواهم توضیح دهد. فکر می کنم تنها پس از شنیدن توضیحات اوست که آرام خواهم شد.

2. رویا حکاکیان در  سخنرانی درباره کتاب تازه اش، قاتلان قصر فیروزه، توضیح می دهد که چگونه در جریان دادگاه مربوط به ترور میکونوس در ایران که دو سال و اندی به طول کشید، برخی از زندانیان سیاسی سابق، شغل روزانه خود را رها کردند و به کار شبانه روی آوردند که بتوانند در تمامی جلسات دادگاه به عنوان تماشاچی حضور یابند. رویا حکاکیان از قول یکی از آنها که هم در دوران شاه و هم در دوران جمهوری اسلامی زندانی بوده می گوید که برای اولین بار، اجرای عدالت را در روند دادگاه میکونوس تجربه کرده است که برخلاف دادگاههای چند دقیقه ای او در ایران، دادرسی منصفانه و با رعایت تمامی شرایط قانونی بوده است.

3. این روزها دارم کتاب «حقایق غیرقابل بیان» را می خوانم که تجربه کمیسیونهای حقیقت یاب را در 21 کشور که جنایتهای هولناکی چون نسل کشی، ناپدید شدن اجباری آدمها، شکنجه و قتل فعالان سیاسی و… را از سر گذرانده اند بررسی کرده است. در جایی به تجربه آفریقای جنوبی اشاره می کند که برخلاف آنچه بیشتر ما می پنداریم، چندان تجربه موفقی نیز از برخی از زوایا نبوده است. در این بخش، نویسنده با دو زنی مصاحبه کرده که هر دو، شوهرانشان را در یک مورد آدم ربایی و آدم سوزی توسط پلیس از دست داده اند. هر دوی آنها از رادیو، صدای یکی از پلیس هایی را که در این جنایت سهیم بوده شنیده اند که درباره جزییات ربودن و سوزاندن شوهرانشان اعتراف می کرده. هر دوی آنها می دانستند که او، تنها بخشی از حقیقت را می گوید و نه همه آن را. برای هر دو واضح بود که جزییات مربوط به شکنجه شوهرانشان در فاصله بین ربوده شدن و قتل، کتمان شده است. یکی از آنها اما همین را کافی و التیام بخش می داند که شوهرش به عنوان یکی از قربانیان رژیم آپارتاید، به رسمیت شناخته شود و او حداقل بداند که خاکستر همسرش در کدام منطقه پخش شده است. اما دیگری به نویسنده می گوید که تا زمانی که آن پلیس، حقیقت، یعنی تمامی حقیقت را بدون دروغ و بدون کتمان نگوید، نمی تواند او را ببخشد ، عدالتی برقرار نشده و التیامی برای او در کار نخواهد بود.

4. شرکت کنندگان در برنامه این هفته پرگار بی بی سی، درباره نحوه مواجهه با جنایات دهه 60 بحث می کنند. بحثهای مهمی مربوط به مسئول شناختن آمران و عاملان، به رسمیت شناخته شدن درد قربانیان و خانواده های آنها، جبران خسارات آنها و…همه و همه نصفه و نیمه و مقطع باقی می ماند. اما پانل یک موضوع را به خوبی نشان می دهد: تجربه های بسیار متفاوت تاریخی ما، در کنار منافع بسیار متضاد امروزمان، مانع از ایجاد یک درک واحد یا نسبتا واحد از آنچه در دهه 60 و تداوم آن اتفاق افتاده شده است. به همین دلیل، هیچگونه توافقی در پاسخ به سئوال کلیدی «عدالت یعنی چه» و «چگونه عدالت محقق خواهد شد» در میان ما ایرانیان وجود ندارد.

5. اخبار چند روز گذشته را کنار هم می گذارم: سه نفر در سه پرونده به کلی متفاوت، به دلایل سیاسی به اعدام محکوم شده اند: وحید اصغری، جواد لاری و امیر میرزایی حکمتی.

وحید اصغری متهم ردیف اول سناریویی است که سپاه پاسدران انقلاب اسلامی از آن به عنوان «شبکه ارائه محتوای مستهجن ضد دینی و ضد انقلابی» یاد کرده است. او شرح شکنجه هایی که برای اخذ اعترافات دروغین به او وارد شده را در نامه ای نوشته است.

جواد لاری از دستگیر شدگان تظاهرات روز قدس است. او را که به دلیل هواداری از سازمان مجاهدین در دهه 60 چندین سال در زندان بوده امروز به استناد به همان پیشینه مستحق اعدام دانسته اند.

امیر میرزایی حکمتی جوانی است که به تازگی اعترافاتش درباره جاسوسی برای آمریکا از تلویزیون پخش شد.

تنها وجه مشترک این سه پرونده، غیر از حکم اعدام، قاضی آنهاست. ابولقاسم صلواتی هر سه این احکام اعدام را صادر کرده است. او از جمله ناقضان شناخته شده حقوق بشر است که از خرداد ماه تاکنون نامش جزو افرادی است که مشمول تحریمهای حقوق بشری اتحادیه اروپا قرار گرفته اند؛ این افراد به کشورهای اروپایی ممنوع الورود هستند و اگر هر نوع دارایی در این کشورها داشته باشند، توقیف خواهد شد. اما او، برخلاف برخی دیگر از تحریم شدگان که از مشاغل خود برکنار شده اند، همچنان به صدور احکام اعدام و حبس های سنگین در پرونده های سیاسی مشغول است. پرواضح است که تحریمهای حقوق بشری حداقل برای قاضی صلواتی بازدارنده که نبوده، هیچ، او را پاسخگو که نکرده، هیچ، انگار جری ترش نیز کرده است در بگیر و ببند و بزن و بکش. و ذهن مرا که از ایده تحریمهای حقوق بشری دفاع کرده ام و یکی از موضوعات کار دو سال گذشته ام بوده در میزان موثر بودن این تحریمها و اینکه آیا اساسا  پاسخگو کردن ناقضان حقوق بشر و دستیابی به هیچ نوعی عدالتی در شرایط کنونی چگونه ممکن است؟

***

اگرچه هر کسی، در مواجهه با هر نوع بی عدالتی، دچار خشمی بی پایان خواهد شد و این خشم، و زخمهای ناشی از آن، تا زمانی که قربانی حس نکند عدالت برقرار شده، به آرامش و التیام نخواهد انجامید، اما بشر راههای متفاوت و گاه متضادی را برای برقراری عدالت آزموده است. زمانی، انتقام گیری، قصاص و مقابله با مثل، تنها شیوه برقراری عدالت بود: چشم در برابر چشم، جان در برابر جان. هنوز هم در کشورهایی مثل ایران، در پرتو سیاستهای دولت جمهوری اسلامی، این باور عمیق میان مردم وجود دارد که قاتل را باید کشت تا عدالت برقرار شود. اما بسیاری از مردم دنیا سالهاست دیگر چنین فکر نمی کنند. آثار زیانبار مجازات اعدام و قصاص بر پیکره جامعه آنچنان واضح بوده که در بسیاری از کشورهای دنیا این مجازاتها لغو شده اند و طرفه آنکه نرخ رشد جرم و جنایت نه تنها افزایش نیافته که کاهش پیدا کرده است.

اما در عین حال، روشهای دیگری از اجرای عدالت آزموده شده است؛ گاه بسیار موفق و گاه نه چندان. این روشها گاهی برقراری دادگاههای علنی بزرگ و عریض و طویل بوده برای محاکمه آنانی که در جنایت علیه بشریت دخالت داشته اند و گاهی کمیسیونهای حقیقت یابی که بدون اینکه هیچ اقدام قضایی علیه جانیان انجام دهند، تنها حقایق را مستند و در عرصه ای وسیع به اطلاع همه جامعه رسانده اند. ابتکاراتی مثل برپایی دادگاههای نمایشی و مردمی نیز گاهی توانسته اند در فقدان یک نظام قضایی مستقل، توجه افکار عمومی را به خود جلب کنند. ابتکارات فردی و جمعی دیگری نیز در جوامع مختلف برای پاسخگو کردن ناقضان حقوق بشر و برقراری عدالت انجام شده است.

در تمام این روشها اما «حقیقت»، و کشف حقیقت، آنگونه که بوده نه آنگونه که به خوردمان داده اند، تنها اولین گام که هسته مرکزی هر گام برداشتنی به سوی پاسخگو کردن آمران و عاملان جنایت و برقراری عدالت بوده است. بنابراین، اگرچه قطعا، درک امروز ما ایرانیان از «عدالت» و چگونگی تحقق آن با یکدیگر تفاوت دارد و در آینده نیز، هر تغییر سیاسی مهمی که در ایران اتفاق بیفتد لزوما باعث ایجاد درک واحدی از تاریخ، گذشته، عدالت و التیام اجتماعی نخواهد شد، و به این معنا، جامعه ایران هنوز سئوالات زیادی دارد که باید به آنها پاسخ دهد اما این سردرگمی و آشفتگی اجتماعی باعث نمی شود اصل لزوم آشکار شدن حقیقت به عنوان سنگ بنای هر نوع عدالتی را فراموش کنیم.

شاید امروز لازم باشد هر یک از ما، همه ماهایی که بیش یا کم، قربانی نقض حقوق بشر شده ایم، از خودمان بپرسیم: اگر چه اتفاق یا مجموعه اتفاقاتی بیفتد احساس می کنیم که عدالت اجرا شده است؟ مثلا اگر همین امروز، امکان اجرای عدالت در مورد بازجویمان وجود داشته باشد، راهکار شخص ما برای اینکه احساس عدالت و بازیابی خویش (التیام) کنیم چیست؟  پاسخ به این سئوال، ما را از حالت توده بی شکل و منفعل قربانیان نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی به شکل فعالانی در خواهد آورد که برای تحقق رویاهای شان از عدالت می کوشند.

این نوشته، دعوتی است برای نوشتن از «عدالت»، آنگونه که ما می اندیشیم؛ ولو بسیار متفاوت، ولو بسیار دور از هم. عدالتی که می تواند از محاکمه و مجازات تا رو در رو نشستن در یک کافه را دربربگیرد.

با نوشته های شما، ادامه دارد…

بیان دیدگاه

هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش!

چند روزی دست دست کردم برای نوشتن یا ننوشتن این یادداشت؛ علت عمده اش هم ترس های امنیتی بود برای آنهایی که بدون هیچ شناخت و رابطه ای، ممکن است  به ارتباط تشکیلاتی با فمینیستهای خطرناک متهم شوند. با این همه فکر کردم اگر ننویسم، شاید به منزله بی تفاوت گذشتن و نگاه نکردن به حرکت خوبی است که آغاز شده است. حرکتی که به زعم من نه می توان و نه باید نسبت به آن بی تفاوت بود.

حدود ده روز پیش، جایی در یکی از شبکه های اجتماعی پیشنهادی دیدم که چندین بار به اشتراک گذاشته شده بود. نویسنده گفته بود: «من و دوستام، پنج شنبه ها، راس ساعت پنج، به مدت پنج ثانبه، پوشش اجباری رو از سر بر می داریم و موهامون رو یه هوایی می دیم. بعد غرق لذت…هرچند می دونیم حرکت خیلی خیلی کوچیکی بوده … اما با علم به این که داریم قدم های اول یه راه طولانی رو برمی داریم …در حالی که ته قلبمون احساس غرور و شعف می کنیم به راهمون ادامه می دیم.»

اهمیت این حرکت در آن است که پس از سرکوب وسیع نیروهای سیاسی در سال 1360 و سالهای پس از آن، هیچگاه گروههای جنبش زنان هیچ حرکتی را در مخالفت با حجاب اجباری آغاز نکردند. در این یادداشت نمی خواهم به دلایل یا توجیهات پشت این بی عملی بپردازم و یا به ضرورت مخالفت با حجاب اجباری در همه این سالها، نادیده گرفته شدن یکی از مهمترین موضوعات زنان به دلایل عمدتا سیاسی و… که جایش اینجا نیست. (در بیستمین کنفرانس بنیاد پژوهشهای زنان تحت عنوان «حجاب اجباری و فمینیستهای ایرانی: داخل و خارج از ایران»، درباره اش سخنرانی کرده ام، چاپ هم شده، اینکه به دست تنها عده ای انگشت شمار رسیده، مشکل مخاطبان این وبلاگ نیست. ) این یادداشت کوتاه فقط برای یادآوری اهمیت این کار است؛ ضرفنظر از نتایجی که خواهد داشت. در واقع پس از سی سال، گروهی از زنان، به قول خودشان خسته از فعالیت در فضای مجازی، به این نتیجه رسیده اند که اگر مساله حجاب برای آنها مهم است، لازم نیست برای اثبات اهمیت آن، آنهایی که رنج اجبار هر ثانیه ای حجاب را یا چون مرد هستند و یا چون اعتقادات مذهبی دارند، حس نمی کنند و یا اینکه اگر هر دوی اینها نیستند، اعتقادی به اولویت داشتن مساله حجاب ندارند، با خود همراه کنند. آنها وارد بحثهای فرسایشی چون آیا دیه و طلاق و حضانت مهمتر است یا یک لچکی که به هرحال سر می کنیم نشده اند، خود را در مقابل سئوال نحوه پیدایش مرغ و تخم مرغ هم قرار نداده اند که آیا جمهوری اسلامی با این تلاشها سرنگون می شود یا اینکه اول جمهوری اسلامی سرنگون می شود و بعد دیگر نیازی به این تلاشها نیست. خیلی ساده، اولین فکری را که به ذهن هر کسی که وزن مادی و معنوی روسری بر سرش سنگینی می کند، عملی کرده اند: برداشتن آن برای چند لحظه و اجازه دادن به احساس، برای اینکه هوایی بخورد.

مبارزه درست از این نقطه تا این حد نزدیک به هر یک از ما شروع می شود . با مواجهه با مساله ای که هر روز با آن مواجه ایم و مانند ریگی در لنگه کفش، اگرچه از دید خیلی از دیگران کوچک، اما آنقدر آزاردهنده که توانایی راه رفتن را از ما می گیرد. و من بسیار خوشحالم که آغاز کنندگان این ابتکار، که هر که و در هرکجا که هستند، سلامت باشند، بالاخره بعد از سی سال، اولین حرکت عملی علیه حجاب اجباری را، از همان جایی که درست است شروع کرده اند؛ از خودشان و از زندگی روزمره شان. یکی از مشکلات همیشگی جنبش های اجتماعی در ایران، صرفنظر از استثنائاتی اندک، این بوده که می خواسته اند بشریت را، افرادی صاحب دردهایی غیر از دردهای روزمره خود کنشگران جنبش، نجات دهند و آخر سر، نه تنها بشریت نجات نیافته بلکه این جنبش بوده که راهش را در مسیر سخت و ناآشنای نجات بشریت گم کرده است. نجات بشریت آنقدر سخت است که در آن هیچ پیروزی ولو کوچک میسر نخواهد شد و این فقدان پیروزی های کوچک و شادی های اندک، رمق کنشگران را خواهد گرفت و آنها را دلسرد خواهد کرد. شاید اگر جنبش زنان ایران در سال 57، همانجا که ایستاده بود، بر سر همان خواسته لغو حجاب اجباری، می ماند و درگیر نجات بشریت از امپریالیسم، مبارزه با فقر و تبعیض و هزار و یک درد ریز و درشت نمی شد، امروز اساسا حجاب اجباری وجود نداشت که گروههای کوچکی از زنان جوان بخواهند از صفر و از خود، مبارزه با آن را شروع کنند.

اسلامگرایانی که چند سال پس از تسلط اسلامگرایان در ایران، در سودان روی کار آمدند، خط آیت آلله خمینی را دنبال کردند و حجاب را در مکانهای دولتی و دانشگاهها اجباری اعلام کردند. 25 سال پس از آن زمان، در کنفرانسی در پاکستان، یک زن سودانی را دیدم که استاد دانشگاه بود. او از رفتن به دانشگاه، از شغلش صرفنظر کرده بود اما حاضر نشده بود با حجاب به سرکار برود. مثل او، در جامعه سودان زیاد بودند. جامعه مدنی و جنبش زنان سودان هم پشت آنها ایستاده بود. او از شکست پروژه اجباری کردن حجاب در سودان به دلیل مقاومت زنان سخن می گفت؛ پروژه ای که در ایران پیروز شده بود.  با اینکه حجاب همچنان در دانشگاهها و مکانهای دولتی اجباری باقی ماند، اما زنان سودانی خیابانها را واگذار نکردند.

نمی خواهم بگویم تجربه سودان قابل تعمیم به بستر سیاسی-اجتماعی ایران است. اما اعتقاد دارم درسهای زیادی در آن هست که اگر یاد بگیریم به کارمان خواهد آمد. همینطور اگر شکستهای خودمان را مرور کنیم بسیار یاد خواهیم گرفت. یکی از این نکات قطعا، وسیع تر نکردن دامنه موضوعات و تبدیل نکردن جنبش علیه حجاب اجباری به جنبش آش شله قلمکار است. اهداف مشخص، مخاطبان مشخص و کنشگران مشخص خود را با خود خواهند آورد. اهداف کوچک، پیروزی های کوچکی هم با خود خواهند آورد که کنشگران از آن پیروزی های کوچک، توان و انرژی بگیرند برای ادامه کار. مهم نیست که همه با ما همراه نشوند، مهم آن است که گروه همراهان، یک هدف مشترک و مشخص داشته باشند. وسعت دادن دامنه خواسته ها، قطعا همراهان را بیشتر خواهد کرد اما هر یک از این همراهان جدید، با خواسته ها و آروزهایی متفاوت با دیگری حاضر می شود و آن وقت، جنبش می شود مثل همان بچه ای که هر مادری می خواهد او را به طرفی که خود می خواهد بکشاند.

از این پنجشنبه تا آن پنجشنبه، جنبشی کوچک در قلبهای بیشتری جوانه خواهد زد. بیش باد!

مطالب مرتبط:

صفحه فیس بوک پنج در پنج

درباره یک ایده خوب: پنج در پنج

خاطره‌ای از اولین روز و اولین گام در کنار گذاشتن حجاب اجباری

4 دیدگاه