و عاطفه، آه …عاطفه!

تصویر عاطفه، همان عکس 3 در 4 روی دفترچه بیمه اش، امروز مدام جلو چشمم است. وکالت خانواده عاطفه سهاله را برعهده داشتم برای پیگیری شکایتشان از قاضی پرونده، رضایی، به دلیل اعدام غیرقانونی او در 16 سالگی و با وجود مشکلات روانی جدی. بار آخری که برای پیگیری پرونده رفتم، بازپرس، چندین پرونده قطور را که گوشه ای تلنبار شده بود نشانم داد و گفت: این قاضی پرونده های شکایت دیگر هم اینجا دارد ولی ما به هیچکدام از جمله شکایت شما، رسیدگی نمی کنیم. خودت را خسته نکن! و مرا، خشمگین و عاجر، فرستاد بیرون.

Juvenile-execution-6
حالا، دیوان عالی کشور رای وحدت رویه داده که تمامی نوجوانان زیر 18 سال که احکام قصاص شان پیش از تصویب قانون مجازات اسلامی در سال 1392، قطعی شده، حق اعاده دادرسی دارند و اگر بتوانند ثابت کنند که در زمان وقوع جرم فاقد آگاهی یا تشخیص لازم بوده اند، مجازات مرگشان لغو خواهد شد. این رای وحدت رویه دیوان که به ابتکار و درخواست چندوکیل دادگستری خوش فکر و متعهد صادر شده، اتفاق بسیار مهمی است. این رای می تواند سرنوشت همه نوجوانان محکوم به اعدامی را که در زندان، منتظرند 18 سالشان تمام شود تا حکم قصاص در موردشان اجرا شود تغییر دهد. با وجود اینکه در چند سال اخیر، رسانه ها، فعالان حقوق بشر و جامعه بین المللی، حساسیت زیادی درباره مساله اعدام نوجوانان در ایران از خود نشان داده اند، این تحول مثبت، بازتاب رسانه ای چندانی نیافته است و به همین دلیل آگاهی زیادی درباره آن وجود ندارد. با اینکه فکر کردن به نوجوانانی که از قصاص خواهند رهید، باعث خوشحالی است اما با حسرتی عمیق نیز همراه است؛ حسرتی از به یادآوردن بهنود شجاعی، دلارادارابی و همه نوجوانان دیگری که اگر امروز هنوز زنده بودند، با این قانون تازه و رای وحدت رویه مربوط به آن، ممکن بود همین روزها از زندان آزاد شوند…و عاطفه، که حتی بدون این قانون و رای تازه، اعدامش خلاف قانون بود و هیچگاه به آن رسیدگی نشد. راستی قاضی حاج رضایی، رییس دادگستری نکا هنوز زنده است؟!
ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

۱ دیدگاه

رفراندم اسکاتلند، درسی که باید آموخت

photo (19)

این عکس را ماه گذشته، زمانی که در اسکاتلند بودم، از آپارتمانی در مرکز ادینبورگ انداخته ام. به نظرم این عکس، نماد بارز یک دموکراسی است که در آن، دو همسایه با نظراتی کاملا مخالف (آری و نه) درباره موضوعی به اهمیت استقلال یا عدم استقلال بخش بزرگی از یک کشور، می توانند با صلح، در کنار یکدیگر زندگی کنند، بدون اینکه بهراسند از اینکه نظرشان را با صدای بلند بیان کنند.

در یکی دو ماه گذشته، تا جایی که وقتم اجازه می داده، اخبار و بحثهای مربوط به رفراندوم استقلال اسکاتلند را دنبال کرده ام. رفراندوم دو روز دیگر برگزار می شود و صرفنظر از اینکه نتیجه آن چه باشد، کل روند و بحثهای آن برای من، به عنوان کسی که هیچ نفعی در نتیجه ندارد، بسیار آموزنده بوده است و بر این باورم که نگاه دقیق به این روند و بحثهای آن برای مردم ایران بسیار آموزنده است.

دیشب، دو بار اشکهایم جلو تلویزیون سرازیر شد. یک بار در میانه یکی از مناظره های انتخاباتی بود. رهبران احزاب مختلف (موافق و مخالف استقلال) با یکدیگر و با مردم عادی که در استودیو حضور داشتند و فعالانه در بحثها شرکت می کردند بدون اینکه از چیزی بترسند، رو به روی هم قرار گرفته بودند. هر دو طرف، موافق و مخالف، سخت ترین و صریح ترین استدلالها و سئوالها را آزادانه در مقابل دوربین مطرح می کرد، بدون اینکه بترسد که دیگران بهش حمله کنند، مادر و خواهرش را خطاب قرار دهند یا وقتی از در سالن برود بیرون، پلیس به اتهام اقدام علیه امنیت ملی یا تروریسم یا تشویش اذهان عمومی دستگیرش کند. سیاستمداران، با تحمل واقعا ستودنی، اما صریح و شفاف و بدون تعارف، با مردم و با خودشان، درباره موضوع به اهمیت جدا شدن تقریبا یک سوم یک کشور بحث می کردند و من بی اختیار، اشک می ریختم. به یاد می آوردم سرنوشت بحثهای جامعه ایرانی درباره حقوق ملیت ها و خشونت کلامی و حتی فیزیکی که در تمام آن بحثها که هیچوقت به هیچ جای سازنده ای نمی رسند، موج می زند.

بار دومی که اشکهایم سرازیر شد، وقتی بود که گزارشی را می دیدم از یک تجمع چند هزار نفری در میدان ترافلگار لندن. هزاران نفر انگلیسی که در بینشان، هنرپیشه، ورزشکار و بازیگران معروف هم بودند، جمع شده بودند برای اینکه از اسکاتلندی ها خواهش کنند که از آنها جدا نشوند. گزارشگر، با هر کس که مصاحبه می کرد، روی دو نکته دست می گذاشت: یکی اینکه رای «آری» یا «نه» به استقلال، حق مردم اسکاتلند است و دوم اینکه مردم این کشور، اسکاتلندی ها، ولزی ها و انگلیسی ها، دستاوردهای تاریخی زیادی با یکدیگر داشته اند و خواهش مردم انگلیس این است که اسکاتلندی ها در کنارشان بمانند. سطح تفاهم و تمدن در بحثهای شرکت کنندگان در تجمع، که بیشترشان مردن عادی بودند، صدها برابر بالاتر از بحثهایی بود که در جامعه ایرانی دیده ایم و شنیده ایم. هیچکس رگ گردنش بیرون نمی زد یا طرفداران جدایی را متهم یا مسخره نمی کرد با اینکه ناراحتی عمیقی را در صورت و در لحن مصاحبه شوندگان از احتمال جدایی اسکاتلند کاملا می دیدی و همین، پیام آنها را بسیار تاثیرگذارتر می کرد.

می دانم که دسترسی به بحثها و گزارشهای مربوط به رفراندوم اسکاتلند برای کسانی که در این جزیره زندگی نمی کنند چندان آسان نیست. نمی دانم رسانه های فارسی زبان تا چه حد این بحثها را پوشش داده اند اما امیدوارم همه ما با نگاه «درسی که می توان از دیگران آموخت»، سعی کنیم رفراندوم استقلال اسکاتلند را تعقیب کنیم.

4 دیدگاه

تبعید چه شکلی است؟

photo 1 (1)

صبح. بیدار می شوم. دو شب است درست و حسابی نخوابیده ام. نیم ساعتی در تخت می مانم و فکر می کنم. ته فکر همه این روزها همین است: تبعید چه شکلی است؟ پنج سال پیش، همین روزها بود که زندگی من در تبعید شروع شد.

صبح. طبق معمول توی تخت خواب، ای میلهایم را چک می کنم. ای میلی رسیده که گزارشی است از تجلیل فعالان مدنی از عبدالفتاح سلطانی به همراه چندین عکس. عکس دسته جمعی را بزرگ می کنم، بعضی ها را می شناسم، بعضی ها را نه. از خودم می پرسم: اگر در ایران بودم، آیا در قاب این عکس جا می گرفتم یا مثل خیلی های دیگری که در ایرانند و می شناسمشان، در این عکس غایب بودم؟!

صبح. از در می زنم بیرون. توی آسانسور، عکسی از خودم می گیرم که یادم بماند در پنج سالگی تبعیدم چه شکلی بوده ام، یادم بماند که تبعید، این شکلی است.

صبح. همینطور که به پادکست برنامه رادیویی مورد علاقه ام، Crossing Continents گوش می دهم به سمت ایستگاه مترو می روم. این برنامه درباره تلاش جمعی گروهی از معدنکاران اسپانیایی و خانواده هایشان است برای اینکه نگذارند دولت اسپانیا و اتحادیه اروپا، معدنهای زغال سنگ را ببندد و هزاران نفر را بیکار کند. یک معدنکار می گوید: مبارزه، مبارزه و مبارزه! تنها راهش همین است. در اسپانیایی ضرب المثلی داریم که بچه ای که گریه نکند پستان به دهنش نمی گذارند.

صبح. روزنامه «مترو» را بر می دارم و وارد قطار می شوم.  صفحه اول و خیلی از صفحات داخلی به رفراندوم استقلال اسکاتلند اختصاص یافته. دیشب دو ساعتی به اخبار و میزگردهای مربوط به رفراندم نگاه کرده ام و همه ش فکر کرده ام چقدر این بحثها و نحوه برخورد دولت مرکزی، احزاب، نهادهای مختلف و خود مردم اسکاتلند با قضیه استقلال و جدایی طلبی، می تواند برای مردم ایران آموزنده باشد.

صبح. روزنامه را کنار می گذارم، اپلیکیشن Wattpad را باز می کنم و شروع به خواندن بقیه رمانی می کنم که دخترم نوشته و در این شبکه اجتماعی منتشر کرده است؛ طبیعتا به زبان انگلیسی که دارد به سرعت تبدیل به زبان اولش می شود. به فصل ششم که می رسم، به ایستگاه مقصد رسیده ام و باید پیاده شوم. به سمت دفتر «عدالت برای ایران» می روم.

صبح. کار روزانه شروع می شود. محور کارهای این روزهایمان، بررسی دوره ای وضعیت حقوق بشر ایران در شورای حقوق بشر سازمان ملل است که بهش می گویند UPR (Universal Periodic Review). تمامی کشورها، هر چهار سال یک بار وضعیت حقوق بشرشان از تمامی جنبه ها، مورد بررسی قرار می گیرد و برای ما بسیار مهم است که مواردی که در چهارسال گذشته رویشان کار کرده ایم و درباره شان گزارش داده ایم، در شورای حقوق بشر مطرح شود. برای همه حقوق بشری ها این نشست و نتایجش بسیار مهم است.

صبح. ظهر. شب. و این سئوال، همچنان، مثل یک درد بی درمان، در پس زمینه هست و هست و هست: تبعید، چه شکلی است؟

تبعید، صبح روزی است که بیدار می شوی و یادت می آید پنج سال است که در بین دو دنیا، معلقی. پنج سال است که هر روز هزار بار آرزو می کنی در ایران زندگی می کردی و هر روز هزار بار آرزو می کنی که دیگر هیچگاه با مساله ای به نام ایران زندگی نکنی. تبعید، صبح همان روزی است که مثل سیلی می خورد توی صورتت تا یادت بیاورد که شکل مبارزه ای که انتخاب کرده ای، خیلی سخت است. استخوان سوز است. مثل چنگ زدن در هواست. به ندرت چیزی گیرت می آید. تلاشهایت بزرگ است و پیروزی هایت کوچک، گاهی به زور ذره بین باید ببینی شان و از همان ذرات ذره بینی انرژی بگیری؛ تا کی؟!

تبعید همان صبحی است که همراه با عزیزی، او هم در تبعید، یادبود سیمین بهبهانی را در مجله اکونومیست می خوانید و یک جمله آن، مصداق «در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد» می شود: «سیمین بهبهانی بیش از آن عاشق ایران بود که آن را ترک کند. هر گاه برای شعرخوانی به مکانی آزادتر سفر می کرد، روز و شب را می شمرد تا برگردد.»

تبعید، فرداست و سالها بعد. ریشه هات را دیگر باز نمی شناسی، آنقدر که از تو دورند؛ حتی مطمئن نیستی که دیگر آن ریشه ها را اصلا بخواهی؛ و شاخه هایت، بدون ریشه، روحشان درد می گیرد، خشک می شود.

تبعید، در یک کلام، قلمه ای است که هی می کاری و انگار، هرگز نمی گیرد.

۱ دیدگاه

دموکراسی با تمام تبعات آن/ در نقد مخالفان حق تعیین سرنوشت

اخیرا سازمان عفو بین الملل در استرالیا برنامه ای تلویزیونی با عنوان «برگرد همونجایی که از آنجا آمده ای» تهیه کرده که در آن، شش استرالیایی، یک ماه به کشورهایی فرستاده می شوند که پناهندگان از آنجا می آیند و زندگی واقعی و رنجهای طاقت فرسای یک پناهنده را در جنگ، قحطی، سرکوب سیاسی، نسل کشی و پس از آن، فرار به استرالیا تجربه می کنند[1] و مقابل چشم بینندگانی قرار می دهند که اکثریتشان فکر می کنند پناهندگان، قانون شکن، مجرم و باعث اتلاف بودجه های دولتی هستند. وقتی بیانیه «جمعی از فعالین سیاسی» را درباره توافقنامه اخیر حزب دموکرات کردستان و حزب کومله[2] خواندم، بلافاصله فکر کردم تک تک امضا کنندگان این بیانیه را باید مجبور کرد یک ماه، فقط یک ماه، به عنوان یک کرد یا عرب یا بلوچ در ایران زندگی کنند و بعد از آنها پرسید که آیا چنین بیانیه ای را دوباره امضا خواهند کرد!؟

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

67 دیدگاه

واقعا می خواهی بدانی؟!

می خواهی بدانی چه چیزی تغییر کرده؟! راستش خیلی چیزها. مثل خیلی از کسان دیگر، زندگی من هم تکان درست و حسابی خورد. مثل خانه عروسکی که یکباره چپه شود. هیچ چیزش دیگر سر جای خودش نبود. اما اشیا، هنوز آنجا بودند، چارچوب خانه هنوز وجود داشت.

22 خرداد 88 و وقایع پس از آن، به طور برنامه ریزی نشده ای، زندگی مرا هم مثل خیلی های دیگر تغییر داد. مهمترین و بنیادی ترین تغییر این که من چند روز پس از آزاد ى ام از زندان از ایران خارج شدم. منی که خودم و شاید مثل خیلی های دیگر فکر می کردم  آخرین نفری هستم که ممکن است از ایران بیرون بیایم. منی که فکر می کردم هرچقدر هم فشار زیاد شود، باز هم می شود راههای باریکی برای ادامه فعالیت پیدا کرد.

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

5 دیدگاه

کانون وکلا در محاصره

دیروز، پنجشنبه 11 خرداد، در کنفرانس سالانه کانون وکلای بین المللی که امسال در لاهه برگزار شد درباره وضعیت وکلا و کانون وکلا در ایران سخنرانی داشتم. در سخنرانی، به  این موضوع که وکلا، یکی از مهمترین اقشار تحت حمله حکومت ایران، به خصوص طی سه سال گذشته بوده اند اشاره کردم. درباره وضعیت جاوید هوتن کیان، وکیل سکینه محمدی آشتیانی سخن گفتم که به نظر من، اگر نگوییم در طول تاریخ ایران، که لااقل در طول ده سال اخیر، هیچ وکیلی به اندازه و شدت او شکنجه نشده است. در ادامه به این موضوع اشاره کردم که همه آزار و اذیتها، احضارها، بازجویی ها و دستگیری های وکلا به نظر جمهوری اسلامی برای مهار کردن وکلای شورشی کافی نبوده که حالا، قصد دارد کانون وکلا را به طور کامل تسخیر کند. به تازگی، قوه قضاییه لایحه ای را به دولت فرستاده تا از طریق دولت به مجلس ارسال شود که درصورت تصویب، کانون وکلای دادگستری به شکل بخشی از قوه قضاییه درخواهد آمد و استقلال وکلا کاملا از میان خواهد رفت. عدم استقلال وکلا به این معنا خواهد بود که  حق دفاع همگان،نه تنها زندانیان سیاسی و عقیدتی، بلکه حتی مردم عادی نیز تحت مخاطره جدی قرار خواهد گرفت و از وکیل و وکالت، تنها اسم و شکل و شمایلی ظاهری باقی خواهد ماند.

و در نهایت، از کانون وکلای بین المللی، کانونهای وکلا در کشورهای مختلف و همینطور تک تک وکلایی که در خارج از محدوده های جغرافیایی جمهوری اسلامی زندگی می کنند خواستم که در همبستگی با وکلای ایرانی و جلوگیری از نابود شدن کانون وکلا، قدیمی ترین نهاد مدنی ایران، دست به اقدام بزنند.

خوشبختانه پس از سخنرانی، وکلایی که از کشورهای مختلف آمده بودند، تمایل خود را برای دفاع از وکلای ایرانی اعلام کردند و امیدوارم با استفاده از شبکه وسیع وکلا در سراسر جهان، بتوان جلو طرح این لایحه در مجلس را گرفت.

 

در پانل ما، که از سوی خانمی که رییس کانون وکلای استرالیا بود اداره می شد، رییس کانون وکلای زیمباوه، رییس کانون وکلای مالزی و یکی از مشهورترین وکلای هلند نیز سخنرانی کردند. این، عکس اعضای پانل پس از اتمام آن است.

متن این لایحه را که تا همین اواخر محرمانه نگه داشته شده بود و اخیرا، درز کرده است می توانید اینجا بخوانید. به خصوص به مواد 25 , 26 آن توجه کنید:

http://www.ayeenbook.com/index.php/2011-11-05-16-51-24/234-2012-04-22-05-40-30

در ادامه، متن کامل سخنرانی به فارسی را آورده ام. نسخه انگلیسی آن هم به زودی در وب سایت «وکلا برای وکلا» منتشر خواهد شد.

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

۱ دیدگاه

فهمیه، مادر سلما

فهیمه اسماعیل بدوی، 26 ساله،  معلم ابتدایی، در 7 اسفند آذر 1384، در حالی که 8 ماهه باردار بوده، به همراه همسرش، علی مطوری زاده دستگیر می شود. علی مطوری زاده، از موسسان حزب وفاق، یک حزب رفرمیست عرب که فعالیتش تا آبان 84 آزاد بود و حتی در انتخابات شورای شهر نیز کاندیدا معرفی کرد، بوده است. یک ماه بعد، دختر آنها، سلما در زندان سپیدار اهواز به دنیا می آید. مقامات قضایی، سه شرط برای آزادی فهیمه مقرر می کنند: 300 میلیون تومان وثیقه بگذارد، از شوهرش به طور غیابی طلاق بگیرد و اسم دخترش را از یک اسم عربی غیرمذهبی، به نام دیگری تغییر دهد. فهیمه شروط را نمی پذیرد و به 15 سال زندان محکوم می شود. علی مطوری زاده، تحت شکنجه های شدید و فشار زیاد به دلیل همسر و نوزاد دختر زندانی اش، اتهام تروریست بودن را می پذیرد و در 28 آذر 1385 اعدام می شود. فهیمه به زندان یاسوج تبعید شده و سلما، که حالا 7 ساله است، تمام این سالها را بدون پدر و مادر سر کرده است.

همه این دردها و رنجها، در سکوت آنها که می دانستند، بی خبری آنها که «نگاه نکردند»، عرب ستیزی فارس ها و رنگین تر بودن خون مرکز نشینان در مقابل شهرستانی ها، خون فارس ها در مقابل عرب ها و خون زندانیان سیاسی «خودمانی» در مقابل آنها که «نمی شناسیم» و «لابد کاری کرده بودند» و … اتفاق افتاده و هنوز هم می افتد.

باید شرمسار باشیم که نمی دانستیم، باید از خودمان بپرسیم: «چرا نگاه نکردم؟!» و حالا که می دانیم، دیگر باید مسئولیت خود را برای دفاع از فهیمه و سایر زندانیان سیاسی عرب، به خصوص زنانی که به دلیل فعالیتهای سیاسی مردان خود گروگان گرفته می شوند به جا بیاوریم. اما سئوال این است: چند نفر از آنها که به «خلیج عرب» نامیدن «خلیج فارس» اعتراض کرده اند، حاضرند برای آزادی فهیمه بیانیه امضا کنند؟!

برای آنها که هنوز هم باورشان نمی شود، لینکهای سه بیانیه مختلف سازمان عفو بین الملل را اینجا می گذارم:

http://www.amnesty.org/en/library/asset/MDE13/059/2006/en/f179e22f-d428-11dd-8743-d305bea2b2c7/mde130592006en.html
http://www.amnesty.org/en/library/asset/MDE13/127/2006/en/91baca29-d3d7-11dd-8743-d305bea2b2c7/mde131272006en.html
http://www.amnesty.org/en/library/asset/MDE13/143/2006/en/e78633e6-d34c-11dd-a329-2f46302a8cc6/mde131432006en.html

23 دیدگاه